راز قلبم به قلم سارا بایمانی
پارت پنجاه و دوم :
این جمله، دعای خیر نبود؛ یک آرزوی محال بود. من امیدوار بودم که او رویِ آرامش را ببیند تا شاید، فقط شاید، طنین کمتر در آتشِ جنونِ او بسوزد.
تا جمله از دهانم خارج شد، حسام قدم بلندی برداشت و قبل از اینکه بتوانم واکنشی نشان دهم، مرا محکم در آغوش گرفت. دستهایش دور کمرم حلقه شد و صورتش را به شانهام فشرد. بوی تند و تلخِ ادکلنِ گرانقیمتش با بوی عرق و دود سیگار آمیخته بود و نفسم را تنگ
لطفا صبر کنید...
