پارت پنجاه و دوم :


این جمله، دعای خیر نبود؛ یک آرزوی محال بود. من امیدوار بودم که او رویِ آرامش را ببیند تا شاید، فقط شاید، طنین کمتر در آتشِ جنونِ او بسوزد.
تا جمله از دهانم خارج شد، حسام قدم بلندی برداشت و قبل از اینکه بتوانم واکنشی نشان دهم، مرا محکم در آغوش گرفت. دست‌هایش دور کمرم حلقه شد و صورتش را به شانه‌ام فشرد. بوی تند و تلخِ ادکلنِ گران‌قیمتش با بوی عرق و دود سیگار آمیخته بود و نفسم را تنگ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️