راز قلبم به قلم سارا بایمانی
پارت پنجاه و هشتم :
#طنین
دستگیرهی سرد و فلزی در را با دستانم که دیگر گویی متعلق به من نبودند، به آرامی پایین کشیدم. صدای ضعیف لولای در، در سکوت وهمانگیز و مرگبار ویلای شمال، مثل نالهی زنی در بند پیچید. لای در باز شد و تاریکیِ اتاق خواب، با سایههایی که روی دیوار میرقصیدند، به استقبالم آمد.
فضای اتاق بوی عطر تلخ مردانهی او را میداد؛ همان بویی که از آن شب شوم به بعد، به جای اکسیژن، اسید در ری
لطفا صبر کنید...
