راز قلبم به قلم سارا بایمانی
پارت پنجاه و ششم :
سرم را پایین انداختم. او آنجا بود. مثل همیشه. دخترکِ کابوسهایم. با آن موهای بافته و پیراهن سفیدی که حالا لکههای سرخ و غلیظ خون روی آن دهنکجی میکرد. درست کنار من ایستاده بود و چشمان درشت و سیاهش را به صورتم دوخته بود. در دستان کوچکش، چاقویی بزرگ قرار داشت؛ چاقویی که از نوک تیغهی آن، قطرات خون روی سرامیکهای سرد آشپزخانه میچکید: قطره... قطره... قطره... و صدای چکیدنش مثل پتک روی مغزم م
لطفا صبر کنید...
