پارت پنجاه و ششم :

سرم را پایین انداختم. او آنجا بود. مثل همیشه. دخترکِ کابوس‌هایم. با آن موهای بافته و پیراهن سفیدی که حالا لکه‌های سرخ و غلیظ خون روی آن دهن‌کجی می‌کرد. درست کنار من ایستاده بود و چشمان درشت و سیاهش را به صورتم دوخته بود. در دستان کوچکش، چاقویی بزرگ قرار داشت؛ چاقویی که از نوک تیغه‌ی آن، قطرات خون روی سرامیک‌های سرد آشپزخانه می‌چکید: قطره... قطره... قطره... و صدای چکیدنش مثل پتک روی مغزم م

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️