راز قلبم به قلم سارا بایمانی
پارت چهل و هفتم :
طنین هقهقِ خفهای کرد. دستش را روی صورتش گذاشت و شانههایش به شدت شروع به لرزیدن کرد. باران دوباره شدت گرفته بود و قطرات سردش روی صورتهایمان مینشست، اما هیچکدام توان خاموش کردنِ آتشی که در این شبِ تاریک و شوم شعلهور شده بود را نداشتند. در دلِ این تاریکی، رازهایی در حالِ فاش شدن بود که میتوانست بنیانِ همهچیز را ویران کند، و من، حامی، در مرکز این طوفان ایستاده بودم؛ آماده
لطفا صبر کنید...
