راز قلبم به قلم سارا بایمانی
پارت پنجاه و هفتم :
چادر را با احترام و حسرت روی صندلی گذاشتم. از جا بلند شدم و دستهایم را مشت کردم. چشمهایم را بستم و نفس عمیقی کشیدم. هوای سرد اتاق را به ریههایم فرستادم تا بغضم را به عقب برانم. وقتی چشمهایم را باز کردم، غمی که در نگاهم بود جای خود را به یک ارادهی پولادین داده بود. دیگر وقت گریه نبود.
با اطمینان و ارادهای تازه، به سمت لباسهای پسرانه رفتم. آنها را برداشتم و به سرعت جایگزین
لطفا صبر کنید...
