رعیت ارباب زاده به قلم زهرا خزائی
پارت شصت و نهم :
پوران با یه حرکت به سمت گل نسا خانم برگشت و گفت:
_سلام گل نسا،داشتم این دختر پر رو رو ادبش میکردم..
گل نساخانم آروم از پله های پایین اومد و با دیدن من که آروم آروم اشک از چشمام سرازیر میشد جواب داد:
_نفهمیدم،میخوای آفتاب رو ادب کنی،مگه بی ادبی ازش دیدی؟
ابرو ای بالا داد و گفت:
_معلومه که بی ادبی ازش دیدم،وقتی آقا میخواست کت رو به من بده اون از دست آقا کت رو جلو تر از من گرفتØ
لطفا صبر کنید...

Zarnaz
0عالی بود مرسی زهرا جون خیلی رمانت قشنگه 💋❤️