پارت شصت و نهم :

پوران با یه حرکت به سمت گل نسا خانم برگشت و گفت:
_سلام گل نسا،داشتم این دختر پر رو رو ادبش میکردم..
گل نساخانم آروم از پله های پایین اومد و با دیدن من که آروم آروم اشک از چشمام سرازیر میشد جواب داد:
_نفهمیدم،میخوای آفتاب رو ادب کنی،مگه بی ادبی ازش دیدی؟
ابرو ای بالا داد و گفت:
_معلومه که بی ادبی ازش دیدم،وقتی آقا میخواست کت رو به من بده اون از دست آقا کت رو جلو تر از من گرفتØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    0

    عالی بود مرسی زهرا جون خیلی رمانت قشنگه 💋❤️

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️