رعیت ارباب زاده به قلم زهرا خزائی
پارت هشتاد :
چشم بستم و باز کردم:
_بله حتما خانوم جان،من میرم داخل اتاقم،هرکاری داشتید حتما صدام بزنن!
گل نسا خانوم لبخند بی حالی به روم زد و گفت:
_حتما عزیزم بهتره دیگه بری!
رو به ارباب کردم وآروم لب زدم:
_آقا شما با من کاری ندارید؟؟
ارباب سر تکون وگفت:
_خیلی خب برو آفتاب..
نگاه گذرای به قاب سه نفره ی ارباب و گل نسا خانم و بچه اش انداختم و از اتاق بیرون زدم..
به محض بیرون ر
لطفا صبر کنید...

عسل
0خدا کنه رمان جون دار بشه و پوران و فخری از زندگیشون محو بشن عالی بود زهرا جون خدا قوت