پارت هشتاد :

چشم بستم و باز کردم:
_بله حتما خانوم جان،من میرم داخل اتاقم،هرکاری داشتید حتما صدام بزنن!
گل نسا خانوم لبخند بی حالی به روم زد و گفت:
_حتما عزیزم بهتره دیگه بری!
رو به ارباب کردم وآروم لب زدم:
_آقا شما با من کاری ندارید؟؟
ارباب سر تکون وگفت:
_خیلی خب برو آفتاب..
نگاه گذرای به قاب سه نفره ی ارباب و گل نسا خانم و بچه اش انداختم و از اتاق بیرون زدم..
به محض بیرون ر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • عسل

    0

    خدا کنه رمان جون دار بشه و پوران و فخری از زندگیشون محو بشن عالی بود زهرا جون خدا قوت

    ۷ ماه پیش
  • Zarnaz

    0

    عالی بود مرسی زهرا جون ❤️❤️

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    0

    افتاب جون همینطوری پیش برو اون پورانو بسوزون اما واقعا میترسم دوباره بلایی سرت بیاره اسمی که واسه دخترشونم انتخاب کردن قشنگه

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️