پارت شصت و هشتم :

باخاموش شدن جیپ همراه ارباب پیاده شدیم و وارد سالن عمارت شدیم!
با دیدن پوران که با عجله به سمت ارباب اومد توجه ام جلب شد نزدیک اومد و گفت:
_سلام ارباب،کجا بودید،خیلی نگرانتون بودم،ترسیدم نکنه....
ارباب دستش رو به نشونه ی سکوت بالا برد وگفت:
_جای برا نگرانی نبوده،من به خانم بزرگ گفتم که میخوام با آفتاب تا شهر برم و برگردم...
نکنه بهت نگفته!
پوران این دست و اون دست کرد و Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    1

    بابا ادم میمونه تو خماری😐😂 کاش سپند دوبرابرشو بزنو دهن پوران دست بشکنه پوران این طفلک کم بدبختی کشیده بخاطر تو و اون خالت😐 خدا قوت نویسنده عزیز پارت خوبی بود 🌹

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️