پارت شصت و چهارم :

ارباب قدم قدم بهم نزدیک شد و گفت:
_فخرالزمان،برای چی؟؟
لب زدم:
_مهم نیست...
انگار این روزا تا تقی به توقی میخورد،بغضم میگرفت،صدام لرزش بدی داشت که جواب دادم:
_ارباب،یه چیزی ازتون میخوام؟؟
یه تای ابرو های پرپشت مشکی رنگش رو بالا داد و گفت:
_چی میخوای،زود باش بگو!!!
آروم لب زدم:
_ارباب،بزارید من برم..
ارباب صداش بالا رفت و گفت:
_انگار عقلت رو از دست دادیØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • برازنده

    0

    با این همه تحصیلات خارجه و عشق و عاشقی اصلا سپند به این خان بی کلاس نمیخوره که حتی مامانش هم خان صداش میزنه دوست دارم بزنم فکش بیاد پایین عوضی یه معذرت خواهی یه جشن یه کادو یه دیدن خانوادش حقش نبود؟

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️