رعیت ارباب زاده به قلم زهرا خزائی
پارت شصت و چهارم :
ارباب قدم قدم بهم نزدیک شد و گفت:
_فخرالزمان،برای چی؟؟
لب زدم:
_مهم نیست...
انگار این روزا تا تقی به توقی میخورد،بغضم میگرفت،صدام لرزش بدی داشت که جواب دادم:
_ارباب،یه چیزی ازتون میخوام؟؟
یه تای ابرو های پرپشت مشکی رنگش رو بالا داد و گفت:
_چی میخوای،زود باش بگو!!!
آروم لب زدم:
_ارباب،بزارید من برم..
ارباب صداش بالا رفت و گفت:
_انگار عقلت رو از دست دادیØ
لطفا صبر کنید...

برازنده
0با این همه تحصیلات خارجه و عشق و عاشقی اصلا سپند به این خان بی کلاس نمیخوره که حتی مامانش هم خان صداش میزنه دوست دارم بزنم فکش بیاد پایین عوضی یه معذرت خواهی یه جشن یه کادو یه دیدن خانوادش حقش نبود؟