پارت هفتاد و سوم :

صدای کر کر چمدون اومدو بعدش پوران تو دید همه با لباس های بیرون حاضر شد و لب زد:
_ارباب،کافیه،انقدر خاله خانم رو اذیت نکنید،من دارم میرم،تا بلکه شما راحت باشید،از اولشم نباید میومدم اینجا و با ارباب ازدواج میکردم..
ارباب پوزخند صداداری زد وگفت:
_کجا به سلامتی،تازه دارم پی میبرم که تو کی هستی،تا تکلیفت رو مثل روز روشن نکنم ول کنت نیستم.
پوران به من من افتاد و لب زد:
_ارباب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Pari

    0

    رمان خوبی بود میتونست بهتر هم باشه

    ۱ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    عالی بود مرسی زهرا جون ❤️

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️