رعیت ارباب زاده به قلم زهرا خزائی
پارت هفتاد و سوم :
صدای کر کر چمدون اومدو بعدش پوران تو دید همه با لباس های بیرون حاضر شد و لب زد:
_ارباب،کافیه،انقدر خاله خانم رو اذیت نکنید،من دارم میرم،تا بلکه شما راحت باشید،از اولشم نباید میومدم اینجا و با ارباب ازدواج میکردم..
ارباب پوزخند صداداری زد وگفت:
_کجا به سلامتی،تازه دارم پی میبرم که تو کی هستی،تا تکلیفت رو مثل روز روشن نکنم ول کنت نیستم.
پوران به من من افتاد و لب زد:
_ارباب
لطفا صبر کنید...

Pari
0رمان خوبی بود میتونست بهتر هم باشه