رعیت ارباب زاده به قلم زهرا خزائی
پارت هفتاد و هفتم :
ارباب باتکون دادسر جواب دو نفرمون رو داد و من لب زدم:
_ب..
بله ارباب اینجام،اومدم،
خواستم از حال واوضاع خانم احوالی گرفته باشم..
ارباب لبخندی زد و گفت:
_خوب کاری کردی آفتاب،خوب کاری کردی..
دستی به روسریم کشیدم و رو به گل نساخانم کردم و گفتم:
_خب دیگه خانم جان،من برم تو اتاقم،شماهم یکم استراحت کنید،اینجوری بهتره...
گفتم و از سر جام بلند شدم و به سمت در اتاق راه اف
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۰۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
زهرا
0نویسنده عزیزخداقوت🌹 پس معلوم شدفخری چراانقدچیزبازی درمیاره خوبه آفتاب گل نساروداره که ازش حمایت کنه سپندبااینکه خودخواه بازی دراوردوگف تو نمیام امابازخوب بودکه قبول کردآفتاب خانوادشوببینه طفلک آفتاب ولی یه سوال آفتاب چطوری بچش افتادیعنی چیکارش کردن؟خداازت نگذره پوران حسودامیدوارم پوران حامله نشه😐
۲ سال پیشZarnaz
0عالی بود مرسی زهرا جون ❤️💋
۲ سال پیشبرازنده
0خاک تو سرت سپهند دق بخوری الهی
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

اسما
0تو این رمان ورا همه لکنت دارن 😐