رعیت ارباب زاده به قلم زهرا خزائی
پارت شصت و سوم :
چقدر دیگه باید زور گوی های فخرالزمان رو تحمل میکردم،اون یه شیطان بود تو وجودش،فقط میخواست خواهرزاده اش دیده بشه دیگه هیچ کس..
چونم شروع به لرزیدن کرد و اون ادامه داد:
_این عمارت باتمام بزرگی و عظمتی که داره،یا بهتر بگم...
یکم مکث کرد و گفت:
اموال ارباب،نمیتونه به بچه ی یه گدای کلفت برسه،پس بنابراین این اموال صاحبش فقط فرزند پورانه شنیدی؟؟
بزاق دهنم روپایین فرستادم و لب
لطفا صبر کنید...

زهرا
0ارباب جان جون هرمی دوس داری برو بکششون😂🤣