پارت شصت و سوم :

چقدر دیگه باید زور گوی های فخرالزمان رو تحمل میکردم،اون یه شیطان بود تو وجودش،فقط میخواست خواهرزاده اش دیده بشه دیگه هیچ کس..
چونم شروع به لرزیدن کرد و اون ادامه داد:
_این عمارت باتمام بزرگی و عظمتی که داره،یا بهتر بگم...
یکم مکث کرد و گفت:
اموال ارباب،نمیتونه به بچه ی یه گدای کلفت برسه،پس بنابراین این اموال صاحبش فقط فرزند پورانه شنیدی؟؟
بزاق دهنم روپایین فرستادم و لب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    ارباب جان جون هرمی دوس داری برو بکششون😂🤣

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️