پارت هفتاد و پنجم :

چند دقیقه بود که کنار گل نسا خانم بودم که گفت:
_آفتاب دلت برای خانوادت تنگ شده؟؟
سرم رو پایین انداختم و لب زدم:
_خانم جان،دلم هم تنگ بشه دیگه بی فایدست،حتی اگه از دلتنگی بمیرم دیگه نمیخوام برگردم و خانوادم رو ببینم یک بار دیدم بعدش
کلی زجر کشیدم دیگه نمیخوام بازهم اون اتفاق بیوفته!
گل نساخانم لبخند آرامش بخشی به روم زد و گفت
_این دفعه فرق میکنه آفتاب جان،من میخوام خ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    1

    نویسنده عزیز خوب بود اما پارتا یه چند وقتیه خیلی کوتاه نوشته میشه اگه میشه یخورده بلندترش کنید چون هفته ای سه روز هست خیلی کمه

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    عالی بود مرسی زهرا جون 💋❤️

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️