رعیت ارباب زاده به قلم زهرا خزائی
پارت هفتاد و پنجم :
چند دقیقه بود که کنار گل نسا خانم بودم که گفت:
_آفتاب دلت برای خانوادت تنگ شده؟؟
سرم رو پایین انداختم و لب زدم:
_خانم جان،دلم هم تنگ بشه دیگه بی فایدست،حتی اگه از دلتنگی بمیرم دیگه نمیخوام برگردم و خانوادم رو ببینم یک بار دیدم بعدش
کلی زجر کشیدم دیگه نمیخوام بازهم اون اتفاق بیوفته!
گل نساخانم لبخند آرامش بخشی به روم زد و گفت
_این دفعه فرق میکنه آفتاب جان،من میخوام خ
لطفا صبر کنید...

زهرا
1نویسنده عزیز خوب بود اما پارتا یه چند وقتیه خیلی کوتاه نوشته میشه اگه میشه یخورده بلندترش کنید چون هفته ای سه روز هست خیلی کمه