رعیت ارباب زاده به قلم زهرا خزائی
پارت شصت و هفتم :
نفس عمیقی کشیدم و رو به آفتاب کردم و گفتم:
_زود باش آفتاب باید زودتر بریم...
آفتاب
نمیدونم فخرالزمان با من چه پدرکشتکی داشت که انقدر از من متنفر بود،من هنوزم جای رد شلاق های ارباب روی صورتم بود،اما باید ارباب رو میبخشیدم،چون قرار بود برای همیشه کنار ارباب زندگی میکردم..
انقدر مشغول فکر بودم یهو فهمیدم داخل جیپ نشستم و ارباب هم کنارم نشسته بود،صداش رو شنیدم که گفت:
_آفتا
لطفا صبر کنید...
