لیست کلیه پارتهای رمان رقص آتش : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 24
-
رمان رقص آتش - پارت 1
به نام خالق آتش و خاموشی ... مقدمه : می رقصیدم… میان گل هایی که خیال می کردم زندگی ام را ساخته اند؛ آرام، بی خبر، شبیه نوری که هنوز نمی داند سایه چیست. آن روزها رقصم، ساده بود… بی سنگینی، بی فکر، مثل لبخندی که هنوز طعم سقوط را نچشیده. زمان اما، همیشه آهسته می گذرد… و درست همان جا که فکر می کنی...
بروزرسانی در : ۴۷ روز پیش
-
رمان رقص آتش - پارت 2
از اتاق بیرون می زنم و سعی می کنم هق هق های دختر موآبی ، صدای بغض دار پسر ، دست های لرزان دختر قرمز پوش و چهره ی برافروخته ی پسری که به دیوار تکیه داده بود را فراموش کنم . ویبره ی نوتیف تلفنم ، جیب کتم را می لرزاند . دست می کنم و از توی جیبم آن را بیرون می کشم اسم بالای صفحه خودنمایی می کند ...
بروزرسانی در : ۴۷ روز پیش
-
رمان رقص آتش - پارت 3
خیره به قهوه سازِ سفید رنگ فکر می کنم . این بار به بسته های فردا و محتوای ترسناک درونشان . به آن لیست بلند بالایی که از اکانت مازیار برایم ارسال شده بود فکر می کنم ... فنجان پر شده از قهوه را برمی دارم و قهوه ساز را خاموش می کنم . از آشپزخانه ی کوچکم خارج می شوم و روی کاناپه ی رو به آینه می ن...
بروزرسانی در : ۴۷ روز پیش
-
رمان رقص آتش - پارت 4
بیرون می آیم و از بین در های شیری ، به دنبال واحد دویست و یک می گردم . دویست و دو ... و ... دویست و یک روی زنگ کنار در کلیک می کنم و با هیجان نفسم را بیرون می دهم . آنا ... حواست باشد ! هر اتفاقی هم که افتاد تو قوی هستی ! الکی که شاهزاده ی سرخ خطاب نمی شوی ! در باز می شود و من مردد داخل می شو...
بروزرسانی در : ۴۷ روز پیش
-
رمان رقص آتش - پارت 5
برای امنیت بیشتر ، بسته هارا درون جعبه های کرمی رنگِ پر شده از عروسک نهاده بودند . همان جعبه های مشکی و نفرین شده را باز می کنم تا از وجود آن دخترک های مظلوم مطمئن شوم هر چهار بسته در همین کامیون بود و من با خط زدن اعداد هفده تا بیست کارم را تمام کردم . از کامیون پایین می آیم و به سمت حامد می ...
بروزرسانی در : ۴۷ روز پیش
-
رمان رقص آتش - پارت 6
چه چیزی چیست ؟ خدای من ... نکند جاساز شکلات هایم را پیدا کرده ؟ به خدا قسم اگر آن را پیدا کرده باشد ، باید دعای مرگم را جلو جلو بخوانم . کتاب (قواعد زبان فارسی) را روی مبل می کوبم و عینکم را رویش می گذارم . پاپوش های قرمز و پشمی ام را پا می زنم و با کنجکاوی وارد اتاق می شوم . چشمانم را می گرد...
بروزرسانی در : ۴۶ روز پیش
-
رمان رقص آتش - پارت 7
______ نفسم را بیرون می دهم و از خاطراتم دل می کنم . تلفن را چنگ می زنم و دوباره روشنش می کنم . تماس را برقرار می کنم و منتظر به بوق گوش می سپارم . -یه دقیقه صبر کن بعد از صدای خش خشی دوباره صدای ضعیفش را می شنوم : -آرشام پایدار . مدیر عامل شرکت (توسعه فناوری پایدار). متولد تهران . پسر اصلا...
بروزرسانی در : ۴۵ روز پیش
-
رمان رقص آتش - پارت 8
بوم! دو امتیاز مثبت برای آرشام پایدار ... لبخندم را مخفی می کنم و به ادامه ی این نمایش زل می زنم . شاهد نیم نگاهی به چهره ی پکر شده ی مازیار می اندازد و با لبخندی که مصنوعی بودنش از فرسنگ ها دور مشخص است ، لب می زند : -بهتره که دوستانه ... شریک باشیم ! اینطور نیست ارشام جان ؟ -امیدوار بودم...
بروزرسانی در : ۴۴ روز پیش
-
رمان رقص آتش - پارت 9
کنار سوپر مارکت نگه می دارم و وارد می شوم . خرید چندانی ندارم ، پس فقط یک سبد کوچک برمی دارم . سبد را با چند کنسرو لوبیا و کمی غذای یخ زده ، تنقلات و یک بطری نوشابه پر می کنم و به سمت دختری که پشت به من در حال مرتب کردن قفسه ی سیگار ها بود می روم و سبد را با صدای تقریباً کمی روی میز فلزی می گ...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان رقص آتش - پارت 10
سیم های فلزی و نقره ای رنگش ، زیر نور کمرنگ برق میزد و قلبم را به تپش می انداخت. انگشتانم لغزیدند و آگهی را لمس کردند . دقیقا مانند همان زمانی که آرشه ی ظریف ویالون را لمس می کردند . همان زمانی که خنکای بدنه اش را زیر چانه ام احساس می کردم و با گرمای دستانم به آن جان می دادم . قیمتش زیاد بو...
بروزرسانی در : ۴۰ روز پیش
-
رمان رقص آتش - پارت 11
از یک روز پیش تا همین دقایقی قبل همچنان در فکر آن پروژه و راز پشت پرده اش بودم ... اما حالا در آرامش تمام ، به ساختمان سنگ نما ی روبه رویم زل زده ام و هم زمان با برداشتن دانه ی دیگری از پفک های حلقه ای ، با چشمانی ریز شده به پنجره ی نیمه باز پذیرایی خانه اش نگاه می کنم. نگاهم به خودم می افتد ...
بروزرسانی در : ۳۷ روز پیش
-
رمان رقص آتش - پارت 12
چند ثانیه ای با بهت نگاهم کرد و در نهایت گفت : -یعنی چی که دیدت؟؟ صورتتو ؟ یعنی صورتتو دید؟ همان گونه به سبز چشمانش خیره شدم . پس از چند ثانیه ، ناگهان در گونه اش کوبید و با صدای پر استرسی لب زد : -یا گاد! خب تو صو...صورتشو ندیدی؟! مثلا چه شکلی بود ؟ هیکلی بود؟زخمی مخمی چیزی ندیدی ازش ؟ ر...
بروزرسانی در : ۳۵ روز پیش
-
رمان رقص آتش - پارت 13
مانند حالا ... همین زمانی که درونش ایستاده ام و شانس دستان سرد و بی جانم را گرفته و به سویی می برد . می توانستم این را موفقیتی هرچند کوچک بدانم ؟؟ -اون عوضی...! می توانستم ! این موفقیت کوچک هم شانس محسوب می شد و بسی در زمان خوبی به من روی آورده بود !! -بببن مازیار ... میری بهش میگی ......
بروزرسانی در : ۳۳ روز پیش
-
رمان رقص آتش - پارت 14
-مخترع و دانشمند مخفی پایدارا ... پسر اصلان خان پایدار . کسرا پایدار ! با شنیدن نام جدیدی از خاندان پایدار ، گویی به الکتریسیته متصل شدم . لرزی از تنم گذر کرد و با بهت به در نگاه دوختم . مخترع SBA_9؟؟؟؟؟ همان کسی که در به در به دنبالش می گردند ؟ همان کسی که گنگ های بزرگ و حتی سیاست مدار های ...
بروزرسانی در : ۲۹ روز پیش
-
رمان رقص آتش - پارت 15
حالا روبهرویش نشسته بودم و تمام تلاشم را میکردم آنقدر ناشیانه حرکاتش را زیر ذرهبین نبرم. انگار هر بار که نگاهش روی صورتم میلغزید، ذهنم با عجله مسیر نگاهش را دنبال میکرد؛ بیآنکه خودم متوجه شوم. سه، چهار روز گذشته، آرامتر از آن چیزی سپری شد که انتظارش را داشتم؛ اما همین آرامش، بیشت...
بروزرسانی در : ۲۸ روز پیش
-
رمان رقص آتش - پارت 16
-بحث اصلی راجب ، شاهده . شاهد شمس! تک ابرویش را بالا می اندازد . انگار موقع تعجب یا کشف چیزی ، این حرکت را انجام می داد ؛ مانند من ! من هم همچین عادتی دارم ... با نیشخندی تمسخر آمیز ، به پشتی صندلی تکیه می دهد و اینبار دست هایش را روی سینه اش قفل می کند . -پس همین! از طرف شاهدی ... گفتم یه...
بروزرسانی در : ۲۶ روز پیش
-
رمان رقص آتش - پارت 17
[پرشی کوتاه به آینده_از دید سوم شخص] بوی خاکستر و چوب سوخته در فضا پیچیده بود ، اما هیچکس حتی نیم نگاهی خرج غبار سیاه و بوی دود نمی کرد . هیچکس به آتشی که رو به آسمان گریان ، غرش می کرد توجهی نداشت . باران می بارید و خون های آغشته به رنج را روی آسفالت های خیس می لغزاند . صدای آتش گرفتن ب...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان رقص آتش - پارت 18
(فصل دوم_شعله) شعلهای برخاست، گویی شب به پایان میرسید آسمان از بیمِ آن آتش، به باران میرسید هر که با آتش گره زد سرنوشتِ خویش را راهِ او از خون گذشت و رو به طوفان میرسید زخم، لبخند از لبِ خاموشِ خود پنهان نکرد خندهاش هر لحظه، آهسته به هذیان میرسید ____ [سه روز بعد_از زبان آنا] ____ ...
بروزرسانی در : ۱۹ روز پیش
-
رمان رقص آتش - پارت 19
باد سرد مانند تیری که از تفنگ رها شده ، از درز شیشهی کاسکت به گونهی برهنه ام برخورد می کرد . چشم هایم به طور دائم ، آن ماشین سفید رنگ سقف کروک را دنبال می کرد . سقف شیشهای اش می تواند کمک کند تا زودتر و راحتتر به نتیجه برسم . چندین متر فاصله داشتیم . هنوز متوجه حضورم نشده بودند و همین، ت...
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
-
رمان رقص آتش - پارت 20
[از زبان سومشخص] تنها صدای واضحی که به گوش میرسید ، صدای نفس های نامنظم آنا و صدای قدم های کوبنده ی آرشام بر روی زمین بود . فقط سی دقیقه گذشته بود اما هیچکدام حال مساعدی نداشتند . البته به جز کسرا که در هر موقعیتی خونسرد و ریلکس می بود . حتی همین حالا هم یکی از پفک نمکی های پویان را برد...
بروزرسانی در : ۹ روز پیش
- 1
- 2
