لیست کلیه پارتهای رمان رقص آتش : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 39
-
رمان رقص آتش - پارت 1
به نام خالق آتش و خاموشی ... برای آنان که یاد گرفتند گاهی برای دوباره زنده شدن، باید از خاکستر خود برخیزند. مقدمه: میرقصم میان گلهایی که خیال میکردم زندگیام را ساختهاند؛ آرام و بیخبر، شبیه نوری که هنوز نمیداند سایه چیست. حالا هم میرقصم… اما نه آن رقصِ روشنِ گذشته. این رقص، میانِ ماند...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان رقص آتش - پارت 2
از اتاق بیرون میزنم و سعی میکنم هقهقهای دختر موآبی، صدای بغضدار پسر، دستهای لرزان دختر قرمزپوش و چهرهی برافروختهی پسری که به دیوار تکیه داده بود را فراموش کنم. ویبرهی نوتیف تلفنم، جیب کتم را میلرزاند. دست میکنم و از توی جیبم آن را بیرون میکشم. اسم (مازیار) بالای صفحه خودنمایی میکن...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان رقص آتش - پارت 3
خیره به قهوهسازِ سفیدرنگ فکر میکنم. این بار به بستههای فردا و محتوای ترسناک درونشان. به آن لیست بلندبالایی که از اکانت مازیار برایم ارسال شده بود فکر میکنم... فنجان پرشده از قهوه را برمیدارم و قهوهساز را خاموش میکنم. از آشپزخانهی کوچکم خارج میشوم و روی کاناپهی روبهروی آینه مینشینم...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان رقص آتش - پارت 4
بیرون میآیم و از بین درهای شیری، به دنبال واحد دویست و یک میگردم. دویست و دو... و... دویست و یک. روی زنگ کنار در کلیک میکنم و با هیجان نفسم را بیرون میدهم. آنا... حواست باشد! هر اتفاقی هم که افتاد، تو قوی هستی! الکی که شاهزادهی سرخ خطاب نمیشوی! در باز میشود و من مردد داخل میشوم. کاری...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان رقص آتش - پارت 5
برای امنیت بیشتر، بستهها را درون جعبههای کرمرنگِ پرشده از عروسک نهاده بودند. همان جعبههای مشکی و نفرینشده را باز میکنم تا از وجود آن دخترکهای مظلوم مطمئن شوم. هر چهار بسته در همین کامیون بود و من با خط زدن اعداد هفده تا بیست، کارم را تمام کردم. از کامیون پایین میآیم و به سمت حامد میرو...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان رقص آتش - پارت 6
چه چیزی چیست؟ خدای من... نکند جاساز شکلاتهایم را پیدا کرده؟ به خدا قسم اگر آن را پیدا کرده باشد، باید دعای مرگم را جلو جلو بخوانم. کتاب (قواعد زبان فارسی) را روی مبل میکوبم و عینکم را رویش میگذارم. پاپوشهای قرمز و پشمیام را پا میزنم و با کنجکاوی وارد اتاق میشوم. چشمانم را میگردانم تا...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان رقص آتش - پارت 7
نفسم را بیرون میدهم و از خاطراتم دل میکنم. تلفن را چنگ میزنم و دوباره روشنش میکنم. تماس را برقرار میکنم و منتظر به بوق گوش میسپارم. -یه دقیقه صبر کن. بعد از صدای خشخشی دوباره صدای ضعیفش را میشنوم: -آرشام پایدار. مدیرعامل شرکت (توسعه فناوری پایدار). متولد تهران. پسر اصلان پایدار، تک...
بروزرسانی در : ۷۹ روز پیش
-
رمان رقص آتش - پارت 8
بوم! دو امتیاز مثبت برای آرشام پایدار ... لبخندم را مخفی می کنم و به ادامه ی این نمایش زل می زنم . شاهد نیم نگاهی به چهره ی پکر شده ی مازیار می اندازد و با لبخندی که مصنوعی بودنش از فرسنگ ها دور مشخص است ، لب می زند : -بهتره که دوستانه ... شریک باشیم ! اینطور نیست ارشام جان ؟ -امیدوار بودم...
بروزرسانی در : ۷۸ روز پیش
-
رمان رقص آتش - پارت 9
کنار سوپر مارکت نگه می دارم و وارد می شوم . خرید چندانی ندارم ، پس فقط یک سبد کوچک برمی دارم . سبد را با چند کنسرو لوبیا و کمی غذای یخ زده ، تنقلات و یک بطری نوشابه پر می کنم و به سمت دختری که پشت به من در حال مرتب کردن قفسه ی سیگار ها بود می روم و سبد را با صدای تقریباً کمی روی میز فلزی می گ...
بروزرسانی در : ۷۶ روز پیش
-
رمان رقص آتش - پارت 10
سیم های فلزی و نقره ای رنگش ، زیر نور کمرنگ برق میزد و قلبم را به تپش می انداخت. انگشتانم لغزیدند و آگهی را لمس کردند . دقیقا مانند همان زمانی که آرشه ی ظریف ویالون را لمس می کردند . همان زمانی که خنکای بدنه اش را زیر چانه ام احساس می کردم و با گرمای دستانم به آن جان می دادم . قیمتش زیاد بو...
بروزرسانی در : ۷۴ روز پیش
-
رمان رقص آتش - پارت 11
از یک روز پیش تا همین دقایقی قبل همچنان در فکر آن پروژه و راز پشت پرده اش بودم ... اما حالا در آرامش تمام ، به ساختمان سنگ نما ی روبه رویم زل زده ام و هم زمان با برداشتن دانه ی دیگری از پفک های حلقه ای ، با چشمانی ریز شده به پنجره ی نیمه باز پذیرایی خانه اش نگاه می کنم. نگاهم به خودم می افتد ...
بروزرسانی در : ۷۱ روز پیش
-
رمان رقص آتش - پارت 12
چند ثانیه ای با بهت نگاهم کرد و در نهایت گفت : -یعنی چی که دیدت؟؟ صورتتو ؟ یعنی صورتتو دید؟ همان گونه به سبز چشمانش خیره شدم . پس از چند ثانیه ، ناگهان در گونه اش کوبید و با صدای پر استرسی لب زد : -یا گاد! خب تو صو...صورتشو ندیدی؟! مثلا چه شکلی بود ؟ هیکلی بود؟زخمی مخمی چیزی ندیدی ازش ؟ ر...
بروزرسانی در : ۶۸ روز پیش
-
رمان رقص آتش - پارت 13
مانند حالا ... همین زمانی که درونش ایستاده ام و شانس دستان سرد و بی جانم را گرفته و به سویی می برد . می توانستم این را موفقیتی هرچند کوچک بدانم ؟؟ -اون عوضی...! می توانستم ! این موفقیت کوچک هم شانس محسوب می شد و بسی در زمان خوبی به من روی آورده بود !! -بببن مازیار ... میری بهش میگی ......
بروزرسانی در : ۶۷ روز پیش
-
رمان رقص آتش - پارت 14
-مخترع و دانشمند مخفی پایدارا ... پسر اصلان خان پایدار . کسرا پایدار ! با شنیدن نام جدیدی از خاندان پایدار ، گویی به الکتریسیته متصل شدم . لرزی از تنم گذر کرد و با بهت به در نگاه دوختم . مخترع SBA_9؟؟؟؟؟ همان کسی که در به در به دنبالش می گردند ؟ همان کسی که گنگ های بزرگ و حتی سیاست مدار های ...
بروزرسانی در : ۶۲ روز پیش
-
رمان رقص آتش - پارت 15
حالا روبهرویش نشسته بودم و تمام تلاشم را میکردم آنقدر ناشیانه حرکاتش را زیر ذرهبین نبرم. انگار هر بار که نگاهش روی صورتم میلغزید، ذهنم با عجله مسیر نگاهش را دنبال میکرد؛ بیآنکه خودم متوجه شوم. سه، چهار روز گذشته، آرامتر از آن چیزی سپری شد که انتظارش را داشتم؛ اما همین آرامش، بیشت...
بروزرسانی در : ۶۲ روز پیش
-
رمان رقص آتش - پارت 16
-بحث اصلی راجب ، شاهده . شاهد شمس! تک ابرویش را بالا می اندازد . انگار موقع تعجب یا کشف چیزی ، این حرکت را انجام می داد ؛ مانند من ! من هم همچین عادتی دارم ... با نیشخندی تمسخر آمیز ، به پشتی صندلی تکیه می دهد و اینبار دست هایش را روی سینه اش قفل می کند . -پس همین! از طرف شاهدی ... گفتم یه...
بروزرسانی در : ۵۹ روز پیش
-
رمان رقص آتش - پارت 17
[پرشی کوتاه به آینده_از دید سوم شخص] بوی خاکستر و چوب سوخته در فضا پیچیده بود ، اما هیچکس حتی نیم نگاهی خرج غبار سیاه و بوی دود نمی کرد . هیچکس به آتشی که رو به آسمان گریان ، غرش می کرد توجهی نداشت . باران می بارید و خون های آغشته به رنج را روی آسفالت های خیس می لغزاند . صدای آتش گرفتن ب...
بروزرسانی در : ۵۶ روز پیش
-
رمان رقص آتش - پارت 18
(فصل دوم_شعله) شعلهای برخاست، گویی شب به پایان میرسید آسمان از بیمِ آن آتش، به باران میرسید هر که با آتش گره زد سرنوشتِ خویش را راهِ او از خون گذشت و رو به طوفان میرسید زخم، لبخند از لبِ خاموشِ خود پنهان نکرد خندهاش هر لحظه، آهسته به هذیان میرسید ____ [سه روز بعد_از زبان آنا] ____ ...
بروزرسانی در : ۵۲ روز پیش
-
رمان رقص آتش - پارت 19
باد سرد مانند تیری که از تفنگ رها شده ، از درز شیشهی کاسکت به گونهی برهنه ام برخورد می کرد . چشم هایم به طور دائم ، آن ماشین سفید رنگ سقف کروک را دنبال می کرد . سقف شیشهای اش می تواند کمک کند تا زودتر و راحتتر به نتیجه برسم . چندین متر فاصله داشتیم . هنوز متوجه حضورم نشده بودند و همین، ت...
بروزرسانی در : ۴۸ روز پیش
-
رمان رقص آتش - پارت 20
[از زبان سومشخص] تنها صدای واضحی که به گوش میرسید ، صدای نفس های نامنظم آنا و صدای قدم های کوبنده ی آرشام بر روی زمین بود . فقط سی دقیقه گذشته بود اما هیچکدام حال مساعدی نداشتند . البته به جز کسرا که در هر موقعیتی خونسرد و ریلکس می بود . حتی همین حالا هم یکی از پفک نمکی های پویان را برد...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
- 1
- 2
