لیست کلیه پارتهای رمان رقص آتش : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 46
-
رمان رقص آتش - پارت 21
سعی کردم بزاق نداشته دهانم را قورت دهم . پلک هایم سنگینی می کردند ، انگار که التماسم می کردند تا آنها را به هم برسانم . می خواستم بپرسم که آیا توانسته ام محلول را سالم به دستشان برسانم یا خیر ... اما آنقدر دهانم خشک بود که تنها در خواستم آب بود . -آ...آب آب درون لیوان را با نی نوشیدم و آن ز...
بروزرسانی در : ۶۳ روز پیش
-
رمان رقص آتش - پارت 22
اما اگر بخواهم با خود صادق باشم ... هیچ چیز از گفته های آرشام متوجه نشده بودم . یک هوش مصنوعی؟ مغز؟ می توانستم از صحبت هایش این نتیجه را بگیرم که مغز به یک AI متصل میشود ... اما اینکه چطور یا چگونه را اصلا متوجه نشده بودم . هنوز در حال توضیح دادن بود که دست راستم را بالا آوردم: -دوباره ...
بروزرسانی در : ۶۱ روز پیش
-
رمان رقص آتش - پارت 23
پویان با سر حرفم را تایید کرد و با ابرو های بالا رفته و چشم هایی ریز شده_که کسرا را میپاییدند_به پشتی مبل تکیه داد . هر دو نفرشان جمله ام را شنیده بودند . اما قیافه های کمی متعجبشان نشان از نادانی معنی جمله ام میداد . -چرا ؟ پویان به جای من جواب داد : -اینکه مدیر عامل یه شرکت بزرگ و یه م...
بروزرسانی در : ۵۷ روز پیش
-
رمان رقص آتش - پارت 24
ده دقیقه ای میشود که با سرعت لاکپشت ، برای خود لقمه میگیریم و در دهانمان جا میدهیم. 'مرسی' کوتاهی از میان لبم خارج میشود ، از جا بر میخیزم و به سمت پزیرایی میروم . انگار که آنها هم از این حالت خسته شده باشند ، بعد از دقایقی کوتاه وارد پزیرایی شده و بعد از روشن کردن چند آباژور ، روی مبل م...
بروزرسانی در : ۵۶ روز پیش
-
رمان رقص آتش - پارت 25
نفس در سینه ام حبس می شود و نامحسوس نگاهی به مردانی که پشت میز نشسته اند میاندازم . چند نفری با همگفتگو می کنند و پچ پچ وارانه اطلاعات خود را به دیگری میدهند . چند نفر دیگر هم که انگار برایشان افت دارد که با دیگری همصحبت شوند مانند مجسمه ابولهول در جای خود نشستهاند . پس از دقایقی نچندان ...
بروزرسانی در : ۵۳ روز پیش
-
رمان رقص آتش - پارت 26
میتوانم تا صبح فردا به این موقعیت قهقهه بزنم چشمانم را میبندم و نفسی عمیق میکشم. خب باید تظاهر کنم نه ؟؟ -فقط همین یه ویدیو رو داری؟ چشمان روشنش را از پس دود غلیظ سیگار به چشمانم میدوزد . -نه...اون اطراف دوربین های زیادی نبوده. اینم مال یه مغازهست!ولی یکی دیگه هم هست و دوباره پک کوتاهی...
بروزرسانی در : ۵۱ روز پیش
-
رمان رقص آتش - پارت 27
باتعجب نگاهی شانهام_همان جایی که با دستش اشاره میکرد_انداختم. -نمیتونستم ببندمش...شاهد میدید! نفسش را حرصی بیرون میدهد . چرا اینقدر عصبی شده بود؟ درد وحشتناک و تکان های شدید دستم را انکار نمیکنم ، اما واقعا چاره دیگری نداشتم ! پویان و آرشام ، بیتوجه به دور و برشان ، تکه های مثلثی شکل...
بروزرسانی در : ۴۹ روز پیش
-
رمان رقص آتش - پارت 28
علیرغم اینکه اوایل پاییز بود ، هوا آنچنان گرم و طاقت فرسا جلوه میکرد که اسپلیت خانه ها مدام روشن بودند . شومیز را با احتیاط بیرون کشیدم و روی دسته مبل انداختم . در حالت عادی نظم برایم چندان مهم نبود ، چه برسد به حالا که از هر طرف تحت فشار بودم و بی نظمی حتی به چشمم هم نمیآمد ! ب...
بروزرسانی در : ۴۶ روز پیش
-
رمان رقص آتش - پارت 29
[فصل سوم_حریق] نمیدانم چه شد که در گذر ثانیه ای کوتاه ، لباس هایم را عوض کرده و از خانه ام خارج شدم . حتی نمیدانم قرار است چگونه افکار وحشیانهام را به عقب برانم . اما یک چیز را میدانم ... نمیگذارم آب خوش از گلویش پایین رود ! ظاهرم مانند همیشه در خنثیترین حالت ممکن است؛ اما در باطن، آتش...
بروزرسانی در : ۴۴ روز پیش
-
رمان رقص آتش - پارت 30
با خشونت سرش را رها کردم و با صدایی که از شدت خشم دورگه شده بود فریاد زدم : -چراا؟چرا من باید برای شاهد مهم باشم؟ سرش به ستون آهنی پشتش برخورد کرده بود و چند ثانیه ای گیج و منگ به چهره برافروخته از خشمم نگاه کرد . -وا...واقعا فکر کردی خیلی ت..لعنتی درد داره ... خیلی تصادفی وارد با...باند شدی؟...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان رقص آتش - پارت 31
-دماغم و میگم، قرمز شده؟ سرش را به علامت مثبت تکان میدهد و من با لبخندی کوتاه سر تکان میدهم . به سمت جمعیت قدم برمیدارم و به زنی که مانند من تظاهر به گریه میکرد قدم برمیدارم . -خدا بیامرزه آقا مازیارو...خیلی آدم خوبی بودن و قطره اشکی که از چشمم ، به دلیل سوزش پایین میآمد را با دستمال...
بروزرسانی در : ۴۱ روز پیش
-
رمان رقص آتش - پارت 32
-ای..این چرا زندست؟مگه نکشتیش؟ روی صندلی چوبی زهوار در رفته مینشینم و میگذارم تا افراد پشت سرم دید بهتری به جسم مچاله شده روی تخت داشته باشند . -پس...اونی که تو قبر بود کی...کی بود ؟ -لباساش...و چیزایی که ثابت کنه متوفی مازیار بوده! انگشتانش را زیر آستین بلند لباس مخفی میکند و سعی میک...
بروزرسانی در : ۳۷ روز پیش
-
رمان رقص آتش - پارت 33
همهچیز در سیاهی مطلق فرارفته بود و فقط من بودم که در میان این تاریکی خفقانآور با یک ویولن براق و تمیز، مینواختم. چشمهایم را بسته بودم اما انگار که کس دیگری باشم، همهچیز در دیدم بود... تمام تاریکیها را میدیدم... خودم را میدیدم با آن استایل لش و موهایی که تار تار در صورتم ریخته بود. بدن...
بروزرسانی در : ۳۳ روز پیش
-
رمان رقص آتش - پارت 34
قطرات اشکم تمام صورتم را خیس کرده بودند. - تقصیر توعه... گناهکار! - جملهاش مانند بازتاب فریاد در یک غار، در گوشم میپیچید. خفه شو... خفه شو... این خواب است... بیدار شو آنای احمق! فهمیدم... این خواب است! بیدار میشوم... بیدار میشوم. تا خواستم از جا برخیزم، نگاهم به دستانم افتاد که اسیر زن...
بروزرسانی در : ۳۳ روز پیش
-
رمان رقص آتش - پارت 35
به تصویر خود در آینه خیره میشوم . چه بر سرت آمده؟ چگونه تا اینجا دوام آوردهای؟ نفسم را با حالت آه مانند بیرون میدهم و کش شل شدهی موهایم را باز کرده و دوباره میبندم . خواب از سرم پریده بود و بهتر بود خود را با چیزی سرگرم کنم . البته اگر از شدت خواب رو به مرگ هم میبودم ، امشب را دیگر نم...
بروزرسانی در : ۳۳ روز پیش
-
رمان رقص آتش - پارت 36
بزاق دهانم_که هنوز در اثر قورت دادن قرص و آب مانده، کمی تلخ بود_را قورت دادم و با کمی تردید، کاسکت را از دستش گرفته و روی سرم گذاشتم. به سمتش رفتم و وقتی کمی جلوتر رفت تا جا برای من هم باز شود، پشت سرش نشستم و دستهای عرق کردهام را در هوا معلق نگه داشتم. خب، خبر خوب... من اولین بار است که پش...
بروزرسانی در : ۲۹ روز پیش
-
رمان رقص آتش - پارت 37
کمی دورتر، کنار چند فروشگاه و کافه جمعی ایستاده بودند و کسی را که در دیدم نبود، تشویق میکردند. بیتوجه، آستین هودی کسرا را گرفتم و به سمت کافهی سیاری که مانند دکههای قدیمی تزئین شده بود، کشاندم. - چی میخوری؟ من بستنی. نگاهش را از روی دستم که آستین لباسش را سفت گرفته بود، گرفت و به چشمان من...
بروزرسانی در : ۲۸ روز پیش
-
رمان رقص آتش - پارت 38
بیشک امشب در طول پنج سال گذشته فانترین بود! لبهایم میلرزیدند و برای ذرهای خنده تقلا میکردند! به کسرا نگاه کردم که خودش هم در بهت دقایقی قبل بود! انگار او هم میخواست تا صبح به آن صحنه بخندد... وقتی که بلیت را به او دادم و او با کمال میل قبول کرد، با تمام وجود خیره شدم به اویی که کاملاً ...
بروزرسانی در : ۲۶ روز پیش
-
رمان رقص آتش - پارت 39
بعد از اینکه با پویان تماس گرفته و به او گفته بودم که مانند من تحت نظرند ، همگی کاملاً آشکارا به سمت عمارت اصلی پایدار ها حرکت کردیم. هدف شاهد از فرستادن آن موتوری ، فقط و فقط این بود که به من ثابت کند از کار هایم خبر دارد و بهتراست قبل از انجام هر کاری به او و عواقب کارم فکر کنم . فکر میکنم ...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان رقص آتش - پارت 40
در حالی که تمام سعیم را میکردم به آنها بی توجه باشم و با لبخند به بهتشان نگاه نکنم ؛ ناخن هایم را بررسی کردم . ناخن انگشت سبابهام لبپر شده بود و باید آن را دوباره با یک لاک مشکی تمدید میکردم . -انتقام زمانی مزه داره که طرف مقابل بفهمه داره تاوان چی رو میده ! تکخنده مرموز و کمرنگی میکن...
بروزرسانی در : ۱۷ روز پیش
