پارت دوم :

از اتاق بیرون می‌زنم و سعی می‌کنم هق‌هق‌های دختر موآبی، صدای بغض‌دار پسر، دست‌های لرزان دختر قرمزپوش و چهره‌ی برافروخته‌ی پسری که به دیوار تکیه داده بود را فراموش کنم.
ویبره‌ی نوتیف تلفنم، جیب کتم را می‌لرزاند.
دست می‌کنم و از توی جیبم آن را بیرون می‌کشم.
اسم (مازیار) بالای صفحه خودنمایی می‌کند.
روی پیامک کلیک می‌کنم و وارد صفحه‌ی چت می‌شوم.
لیست اعداد جعبه‌ها را برایم فرستاده بود.
بی‌اعتنا تلفن را خاموش می‌کنم و دوباره در جیبم می‌اندازم.
سوییچ ماشین را دور انگشتم می‌چرخانم و از آن ساختمان متروکه‌ی ترسناک خارج می‌شوم.
درِ ماشین را باز می‌کنم و روی صندلی گرم و نرمش می‌نشینم.
ماشین را روشن می‌کنم و به سمت شهر می‌رانم؛ باید به خانه بروم...
خانه را نیاز دارم.
با یک لیوان قهوه‌ی تلخ و یک کاناپه‌ی نرم.
یک سکوت طولانی را نیاز دارم تا بتوانم افکارم را مرتب کنم.
شاید هم کمی به گذشته‌ام فکر کنم.
[فلش‌بک_بوداپست_مجارستان]
داور دستم را بالا می‌گیرد و صدای مرد در بلندگو می‌پیچد:
- برنده‌ی این مسابقه، روری!!
روری لقبم بود، به معنای شاهزاده‌ی سرخ!
صدای جیغ و داد فضای سالن تاریک را در بر می‌گیرد.
بعضی از روی شادی جیغ می‌کشند.
بعضی هم عصبی‌اند و حرص آن چندرقاز پولی را می‌خورند که روی باختم شرط بسته‌اند.
مهم نیستند.
هیچ‌کدام اهمیتی ندارند.
تنها، برد و جایزه‌ام اهمیت دارد.
بوی پول که به مشامم می‌رسد، لبخندی عمیق روی لبم ظاهر می‌شود.
دیگر بقیه‌ی چیزها مهم نبود!
مهم نبود که صاحب این سالن زیرزمینی درخواست کرد تا دوباره برای مسابقه به اینجا بیایم.
دیگر اهمیتی نداشت که آن مردک درشت‌هیکل و عصبی، به لبخندم چشم‌غره می‌رفت و احتمالاً خودخوری می‌کرد که به دختر ریزه‌میزه‌ای باخته است.
دیگر آن نگاه‌های شماتت‌بار سارا مهم نبود...
مهم این بود که می‌توانم با این پول روز خوبی را برای خودم و سارا بسازم.
- امیدوارم که بازم اینجا ببینمت، خانوم آنا!
سری تکان می‌دهم و با لبخند عمیقی که چال لپم را به نمایش می‌گذارد، به سمت سارا می‌روم.
با لبخندی عمیق نگاهش می‌کنم.
طولی نمی‌کشد که پهلویم می‌سوزد و متوجه می‌شوم سارا زیاد از بردم راضی نیست.
جای نیشگونش را مالش می‌دهم و با درد لب می‌زنم:
- حیف که رفیقمی وگرنه به عنوان حریف تمرینی ازم مشت می‌خوردی.
ابروهایش را درهم می‌کشد و بی‌توجه به لحن تقریباً شوخم، زیر لب غر می‌زند:
- زبونم مو دراورد این‌قدر که بهت گفتم جای دختر وسط رینگ بوکس نیست! پول می‌خوای، می‌تونی بری کار پیدا کنی...
چه می‌دونم، برو باریستا شو. تورو خدا بگو پرستار بچه چشه که تو بوکس رو بهش ترجیح می‌دی؟؟
لبخند ریزی می‌زنم...
این دختر با این‌همه غرغرهای شیرینش، تنها کسی بود که از دار دنیا داشتم.
لب می‌زنم:
- پول بوکس کجا و دستمزد پرستاری از زنای پیرپاتال و بچه‌های نق‌نقو کجا... پول یه مسابقه برابره با پول یه ماهِ تمام کار کردن برای این و اون، این یک!
نفسی می‌گیرم و ادامه می‌دهم، این بار با چشمانی براق‌تر و لبخندی کشیده‌تر:
- تازه من عاشق هیجانم، عاشق اینم که این غولای بی‌شاخ‌ودم بسوزن از اینکه به یه دختر بچه‌ی بیست‌ساله باختن، عاشق اینم که آدرنالینم رو با مشت زدن تو اون صورتای ترسناکشون خالی کنم، اینم دو!
عاقل اندر سفیه نگاهم می‌کند و زیر لب چیزی می‌گوید که نمی‌شنوم.
همیشه همین است... زیادی محافظ‌کار!
این دخترک حکم مادرم را دارد.
از همان روزی که مرا از دست قلدرهای پرورشگاه نجات داد، مادرم شد!
دختری با چشم‌های معصوم و آن لحن و آوای مهربان صدایش!
بی‌توجه به غرغرهای ریز و درشتش و آن ناسزاهایی که بارم می‌کند، دستش را می‌گیرم و از سالن بیرون می‌برم.
دستم را در جیب پالتویش فرو می‌برم و سوییچ را بیرون می‌کشم.
روی موتور می‌نشینم و قفلش را باز می‌کنم.
پشت سرم می‌نشیند و من با روشن کردن موتور، از محوطه خارج می‌شوم و به سمت آلونک کوچکمان حرکت می‌کنم.
[زمان حال_تهران_ایران]
قهوه‌ساز را روشن می‌کنم و به سمت کابینت می‌روم.
هم‌زمان با برداشتن فنجان سفیدرنگ فکر می‌کنم که سارا کجاست؟
حالش خوب است؟ دلش برایم تنگ شده؟
فنجان را زیر قهوه‌ساز می‌گذارم تا شیره‌ی قهوه او را لبریز کند.
به سنگ اپن پشت سرم تکیه می‌دهم و دست‌هایم را کنارم روی سنگ می‌گذارم.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت سارا در رمان رقص آتش سارا
تصویر شخصیت شاهد در رمان رقص آتش شاهد
تصویر شخصیت آنا در رمان رقص آتش آنا
آخرین نظرات ارسال شده
  • طوفان

    0

    اخیی چه گذشته ای داشته دخترمون آخ که چقدر درد و زجر کشیده و داره میکشهه 🌑😭🦋🌑😭🦋🌑😭🦋🌑😭🦋🌑😭🦋🌑😭🦋🌑😭🦋🌑😭🦋💙😭🦋 مرسی ممنونم عشقمم بابت شاهکار زیبات ❤️🎀❤️🎀❤️🎀❤️❤️🎀❤️🎀❤️🎀🎀❤️❤️🎀❤️🎀❤️🎀❤️🎀❤️🎀🙃🎀🙃🎀🎀🙃🎀🙃🎀🙃🎀🎀🙃🎀🙃🙃🎀🙃

    ۴ هفته پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    فدای تو💝✨️

    ۱۲ ساعت پیش
  • سادات.۸۲

    0

    فلش بک زدن کار جالبی نیست.

    ۴ هفته پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    این رمان بدون فلش بک رسما هیچه...خیلی از اتفاقات مهم توی گذشته افتادن☺️💜

    ۴ هفته پیش
  • رها اصغری

    0

    یه چیزایی تو نظرم با هم جور درنمیاد. انگار از این دختری که اینقدر داره ظریف توصیف میشه، انتظار این قدرت بدنی رو ندارم.

    ۱ ماه پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    از هیکل که نمیشه قدرت و تشخیص داد🙏🏻و توی خلاصه هم گفته شده که آنا بوکسور بوده قبلا🫠

    ۱ ماه پیش
  • رها اصغری

    0

    موفق باشید

    ۱ ماه پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    فدای شما🫠🙏🏻

    ۱ ماه پیش
  • نگار.م

    0

    پس پرورشگاهی بوده و این گذشته میتونه ربطی به شخصیت الانش داشته باشه

    ۱ ماه پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    اوهوم...حیلی تاثیر گداره این پرورشگاهی بودنش😶🔥

    ۱ ماه پیش
  • آیناز

    0

    از اولم شر بوده که😂 اینطور که من استنباط کردم سارا مادرخونده شه درسته؟ چطور کشیده شده به اینجاها!

    ۱ ماه پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    تو پارتای بعد میفهمیم که مجبور شده🥲ولی نه...سارا دوستشه

    ۱ ماه پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    تو پارتای بعد میفهمیم که مجبور شده🥲ولی نه...سارا دوستشه

    ۱ ماه پیش
  • مهدیه

    0

    پس انا بوکسور زیرزمینی بوده و یه جوری واش به این تیم مخوف کشیده شده، عجیب یاد سریال سگای وحشی افتادم اونام همینطوری گیر تیم مخوف افتاده بودند. بریم ببینیم مابقی ماجرا چیه.

    ۱ ماه پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    😌🙏🏻

    ۱ ماه پیش
  • ح.منتظری

    0

    شخصیت جذابی داره دخترمون😍 باید ببینیم چی شده سر از این کار توی اون باند در اورده

    ۱ ماه پیش
  • سمانه حسینی

    1

    حس میکنم آنا بی اندازه باید جسور باشه و همین خیلی شخصیتش و قشنگ میکنه❤️ 🔥

    ۱ ماه پیش
  • مهتاب جهان‌فر

    0

    آنا شخصیت عجیب و البته جذابی داره

    ۱ ماه پیش
  • حنا

    0

    از آنا خوشم میاد تا حالا همچین سبکی نخونده بودم که زن در موضع قدرت باشه

    ۱ ماه پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    ما اینجا خانومیای ضعیف نداریم😌🔥

    ۱ ماه پیش
  • Fatii

    0

    جسارت و مستقل بودن یه شخصیت زن رو به یادموندنی و موندگار می کنه از زن های قوی خوشم میاد

    ۱ ماه پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    پس آنا یکی از اون زنای موندگار خواهد بود🥹🫶🏻

    ۱ ماه پیش
  • رشیدی

    0

    چه شخصیت مرموز و جالبی داره آنا، عجیبه بااین همه وجدان رفته توی اون کار کثیف

    ۱ ماه پیش
  • رویا یزدانپور

    0

    پس دخترمون از قبل یه همچین جسارتی داشته. ولی چی شده که پاش به این گروه و ادما باز شده؟ کلا از دخترای رزمی کار خوشم میاد، چون خودمم کار کردم🤗

    ۱ ماه پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    آنا کلا خیلی پر نشاط و ... بود ولی از وقتی اومده تو باند اینجوری شده بچه...🥲💔

    ۱ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی

    0

    این آنا خانم بلا داستان رو شیرین کرده بریم برای ادامه🌹

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه منصورآبادی

    0

    عجب دختر قوی .. کلا از دخترای مستقل و قوی خوشم میاد

    ۱ ماه پیش
  • مهسا ماهنما | نویسنده رمان

    آنا یکم از مستقل بودن گذشته دیگه🙄🫠🎀

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️