رقص آتش به قلم مهسا ماهنما
پارت یک :
به نام خالق آتش و خاموشی ...
برای آنان که یاد گرفتند گاهی برای دوباره زنده شدن، باید از خاکستر خود برخیزند.
مقدمه:
میرقصم میان گلهایی که خیال میکردم زندگیام را ساختهاند؛
آرام و بیخبر، شبیه نوری که هنوز نمیداند سایه چیست.
حالا هم میرقصم…
اما نه آن رقصِ روشنِ گذشته.
این رقص، میانِ ماندن و شکستن است؛
میانِ خواستن و نرسیدن؛
میانِ آنچه هستم… و آنچه مجبورم باشم.
گاهی با ریتمی حرکت میکنم که از من نیست،
با نگاهی که انتخاب من نبوده،
با سکوتی که به من تحمیل شده.
و لبخند میزنم… نه همیشه از سرِ آرامش،
گاهی فقط برای اینکه فرونریزم.
مدتهاست یاد گرفتهام
بعضی رقصها برای دیدهشدن نیستند…
برای ادامه دادناند.
و حالا… دیگر کافیست.
اینبار، دیگر از هیچ ریتمی پیروی نمیکنم؛
نه از صدا، نه از نگاه و نه از سایهها.
اینبار، گوش میدهم به نوایی که همیشه در گوشم زمزمه میشود.
صدایی که سالهاست آرام ناله میکند،
اما هیچوقت اجازهی شنیدهشدن نداشته.
اگر قرار است مسیرم شکسته شود،
بگذار از انتخاب خودم باشد.
اگر قرار است چیزی در من فرو بریزد،
بگذار من باشم که آن را میریزم.
و حالا...میرقصم،
با لبخندی که دیگر پنهان نمیشود و با چشمانی که دیگر عقب نمینشینند.
میرقصم و این بار…
با تو میرقصم؛ میان آتشی که برپا کردهام.
_____
- شنبه قراره بستههای جدید رو ارسال کنیم.
-
فندک طلاییرنگش را زیر سیگار گرانقیمتش میگیرد:
- میدونی که تحویل بستهها باید زیر نظر تو انجام بشه؟
-
مگر میشد ندانم؟!
تنها چیزی که طی این سالها دقیق و بدون ابهام فهمیده بودم، همین وظیفهام بود.
- بله.
ابرو بالا میاندازد.
چهرهی ترسناکش با این کار ترسناکتر دیده میشود.
با آن موهای بور و چشمان سبزرنگ، کابوس خوابهای گذشتهام بود.
- بله؟!
آب دهانم را قورت میدهم تا بلکه خشکیاش کمتر شود.
- بله... جناب شمس.
- خوبه. به مازیار میسپرم لیست رو بهت بده.
مکثی میکند و با نیشخندی، دندانهای لمینتشدهاش را به نمایش میگذارد.
- میتونی بری.
سری تکان میدهم که بعید میدانم آن را دیده باشد و از آن اتاق سرد و نمور بیرون میآیم.
تلفن را در دستم جابهجا میکنم.
راهرو را آرامآرام طی میکنم تا به درِ مشکیرنگ برسم.
صدای جیغ دختربچههای نهایتاً سیزدهساله از بین درِ نیمهباز روی اعصاب نداشتهام خط میکشد.
دست خیس از عرقم را به گوشهی کتم میکشم و دستگیرهی فلزی و سردِ در را میچرخانم.
فضای تیره و کثیف اتاق، بهعلاوهی صدای هقهق دختری، هوا را سنگینتر میکند.
با ترحم خیرهی دختر و پسرهایی میشوم که با چشمان و دستان بسته، هر کدام گوشهای از اتاق نشستهاند.
در را پشت سرم میبندم و قدمی جلو میروم.
صدای تقتق کفش پاشنهبلندم در میان هقهق خفهی دخترک موآبی گم میشود.
دختری با لباسهای قرمز و کثیف، گوشهای در خودش جمع شده بود و دستهای لرزان و پوست همانند گچش، نشان از استرس و ترسش میداد.
هر کدام با زنجیر به ستونها متصل شده و روی زمین کثیف و چرک در خود جمع شده بودند.
پسری نهایتاً بیستساله سر بلند میکند.
طوری که انگار من را میبیند، رو به صورتم میپرسد:
- چرا... آوردینمون اینجا؟
آب دهانم را برای بار چندم در امروز میبلعم.
نمیدانم چه بگویم!!
صدایم را صاف میکنم.
- قطعاً که...
خشکی گلویم باعث وقفهای در جملهام میشود:
- برای خوشگذرونی اینجا نیستید.
احتمالاً انتظار نداشت جوابش را بدهم.
اما باز هم از موضعش پایین نمیآید و پوزخند غمگین و دردناکی میزند:
- میخواید بکشینمون؟
- هرچی کمتر بدونی، بهتره.
- خب لااقل... دخترا رو ول کنید! هر کاری دارید با ما پسرا بکنید.
در انتهای سخنانش بغض مهمان ناخواندهی گلویش است و این موجب اوج گرفتن هقهق دختر میشود.
- گریه کردن کاری رو درست نمیکنه.
خودم هم به حرفم اعتنایی ندارم.
اشکی، هرچند سبک و ظریف، از گوشهی چشمم روی گونهام میریزد.
رو به پسر میکنم.
چه بگویم که آن رگِ متورم گردنش آرام بگیرد؟
بغضم را قورت میدهم تا صدای گرفتهام رسوایم نکند:
- نمیشه... دخترا رو قراره...
صدایم قطع شده و درِ مشکی و فلزی با صدای قیژقیژی باز میشود.
مرد قویاندام با آن زخم ترسناک روی چانهاش سرش را خم میکند:
- باید برای تست پسرا رو ببریم، بانو.
سری تکان میدهم و خدا را شکر میکنم که قطرهی اشکم خشک شده است:
- ممکنه مقاومت کنن، چند تا از بچهها رو بیار.
«چشم.» میگوید، در را نیمهباز رها میکند و میرود.
سریع لب میزنم:
- اگه میخواید زنده بمونید، زود جا نزنید! این تنها راه برای زنده موندنه.
پسر دوباره به حرف میآید:
- چرا کمکمون میکنی؟
-
زیر لب، طوری که فقط خودم پاسخم را بشنوم، میگویم:
- اجبار؟
فکر نمیکردم کسی جز خودم حرفم را بشنود.
اما سکوت دردناک اتاق مانع این افکار میشود.
- هیچکس نمیتونه کسی رو مجبور به انجام کاری بکنه، خانوم.
سعی میکنم به او اخطار بدهم.
با این لجبازی و زبان سرکشش، بیشتر از دو هفته دوام نمیآورد.
آن هم اینجا... در زمین بازی شمسها!
- تا وقتی اینجایی حواست به حرفات باشه... مراقب باش زبون سرخت سر سبزت رو به باد نده!
به حال خود رهایشان میکنم.
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

مهسا ماهنما | نویسنده رمان
🧚🏼♀️✨️
۱۵ ساعت پیشنگار.م
0شروع خوبی داشت، هیجان داره
۱ ماه پیش
مهسا ماهنما | نویسنده رمان
خوشحالم خوشت اومده🥹🎀
۱ ماه پیشآیناز
0قراره به دخترا *** کنن؟ ازشون کار بکشن؟ اصلا چرا داره این کارو میکنه؟
۱ ماه پیش
مهسا ماهنما | نویسنده رمان
مجبور شده...و قراره دخترا رو قاچاق کنن و بفروشن🔪😔
۱ ماه پیشح.منتظری
0چه شروع ضربتی بود و چه قلم خوبی 👌👌
۱ ماه پیش
مهسا ماهنما | نویسنده رمان
خوشحالم خوشتون اومده بانو🙂↔️🪻
۱ ماه پیشمهدیه
0همین اوله کار هیچان رفت روی هزارر قاچاق انسانه؟ یا یه چیز وحشتناک تر نکنه قاچاق اعضای بدنه؟؟
۱ ماه پیش
مهسا ماهنما | نویسنده رمان
قاچاق لولیتا که میتونین سرچ کنین😔🙌🏻
۱ ماه پیشسمانه حسینی
1پارت اول قدرتمند شروع شد بریم برای ادامه🤌🏻😎
۱ ماه پیش
مهسا ماهنما | نویسنده رمان
خوشحالم خوشت اومده🥹💅🏼
۱ ماه پیشسوگند عزیزی
0وای معلومه که این دختر هم به زور اونجاست.. نمی دونم اون بچه ها رو برای چه کاری می خوان ولی حس میکنم این دختر که با توجه به عکس شخصیت اسمش آنا هست هم قبلاً جز همین بچه ها بوده🥲
۱ ماه پیش
مهسا ماهنما | نویسنده رمان
بقیه ی بچه ها معمولا برای قاچاق و .. اونجاان ... ولی نه آنا اصلا ایران نبوده🥲🙌🏻
۱ ماه پیشرها اصغری
1اوه اوه! معلومه با یه رمان حسابی طرفیم. مشخصه این دختر تو کار خلافه ولی وجدانی داره که بیداره. حالا دلیل حضورش توی این تیم چیه، خدا داند و نویسنده.
۱ ماه پیشحنا
1از این رمان های مافیایی طور خیلی خوشم میاد شروع جذابی هم داشت
۱ ماه پیش
مهسا ماهنما | نویسنده رمان
خوشحالم دوستش داشتی عزیزم🥹🎀
۱ ماه پیشرشیدی
0سلام نویسنده جون خداقوت. فعلا که خیلی دردناکه همه چی😢 ولی قلمت عالیه آفرین
۱ ماه پیش
مهسا ماهنما | نویسنده رمان
خوشحالم جذبت کرده عزیز🎀
۱ ماه پیشFatii
0مقدمه زیبا و شروع جالبی داشت👌
۱ ماه پیش
مهسا ماهنما | نویسنده رمان
خوشحالم خوشت اومده گلی🪻✨️
۱ ماه پیشعاطفه میرزائی
0سلام شروعش با مقدمه ای زیبا و دلنشین
۱ ماه پیش
مهسا ماهنما | نویسنده رمان
خوشحالم جذبت کرده عزیزم🫠✨️
۱ ماه پیشزهرا
0خخبب بالاخره منم شروع کردم این شاهکاروو
۱ ماه پیش
مهسا ماهنما | نویسنده رمان
خوش اومدددیی🙂↔️🎀
۱ ماه پیشفاطمه منصورآبادی
0عالی عزیزم بریم ببینیم داستان از چه قراره
۱ ماه پیش
مهسا ماهنما | نویسنده رمان
خوشحالم که تونسته جذبتون کنه 🥲✨️
۱ ماه پیشعالی بود😘😍
0واقعا داره خوشم میاد از این رمان . من تا بخوام یه رمات رو انتخاب کنم دو روز طول میکشه و بالاخره رمان رو پیدا کردم واقعا ممنون ار نویسنده😍😘
۲ ماه پیش
مهسا ماهنما | نویسنده رمان
خوشحالم خوشت اومده عزیز🥹🫶🏻امیدوارم تا آخر زمان همراهمون باشی و نظراتتو باهامون به اشتراک بزاری😌🤍
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

طوفان
1سلاامم وای خدا اول کار پر هیجان زیبا شروع شد گلم اوخیی چقدر آنا خوشگلهه من مردم براششس ولی شاهد اصلاا عوقق 😭😭🤧🤧🙃🌑🙃💙🙃💙🙃💙🙃💙🙃🌑💙🙃🌑💙