رقص آتش به قلم مهسا ماهنما
پارت سیزده :
مانند حالا ...
همین زمانی که درونش ایستاده ام و شانس دستان سرد و بی جانم را گرفته و به سویی می برد .
می توانستم این را موفقیتی هرچند کوچک بدانم ؟؟
-اون عوضی...!
می توانستم !
این موفقیت کوچک هم شانس محسوب می شد و بسی در زمان خوبی به من روی آورده بود !!
-بببن مازیار ... میری بهش میگی ... نمیدونم هی چیزی که به ذهنت می رسه !
نگاهم را می
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

مهسا ماهنما | نویسنده رمان
یه آش با یه وجب روغن(و کلی فلفل😐✨️)
۴ هفته پیشافسون
0سلام گلم بله پس ماجرا به همون پسر خوشتیپ و باحال و سر سختمون ختم میشه ول دان آفرین عزیزم انا جون درست زده به هدف
۴ هفته پیش
مهسا ماهنما | نویسنده رمان
سلام گلی ! بله باید ببینیم آنا خانوم چه آشی برای شاهد پخته 😗🤲🏻🤍
۴ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

Mahiii
0هرچی میریم جلوتر دارک تر میشه قضیه ولی خیلی هیجانیه..چ آشی قراره بپزه انا.. جوون