رقص آتش به قلم مهسا ماهنما
پارت سوم :
خیره به قهوهسازِ سفیدرنگ فکر میکنم.
این بار به بستههای فردا و محتوای ترسناک درونشان.
به آن لیست بلندبالایی که از اکانت مازیار برایم ارسال شده بود فکر میکنم...
فنجان پرشده از قهوه را برمیدارم و قهوهساز را خاموش میکنم.
از آشپزخانهی کوچکم خارج میشوم و روی کاناپهی روبهروی آینه مینشینم.
فکر میکنم...
به آن موهای زرد کوتاه و چشمهای سبز و کوچکش.
چهرهی ترسناکی داشت.
صدایش خش داشت.
نه از آن صداهای خشدار و جذاب.
از آنهایی که میدانی هیچ رحم و مروتی در آن نیست.
فنجان را به لبم نزدیک میکنم و جرعهای از تلخی قهوه را مینوشم.
فکر میکنم... به آن پسرک شجاع امروز.
آن غیرت و مهربانی ذاتیاش.
آن پیشنهاد مهربانانه و مظلومانهاش!
فنجان خالی را روی میز میگذارم و به آینه زل میزنم.
این آینه را دقیقاً روبهروی کاناپهی موردعلاقهام نصب کردم تا موقع استراحت هم یادم بماند که چه کسی هستم.
یادم بماند که چه جایگاهی دارم.
با صدای زنگِ در، آرام بلند میشوم و از چشمیِ در بیرون را نگاه میکنم.
زن همسایه بود...
در را باز میکنم.
- سلام دخترم، خوبی؟
لبخند مهربانش مرا دوباره یاد سارا میاندازد.
- سلام، خوبید شما؟
- قربونت برم... دیدم تازه اومدی خونه، گفتم شاید شام نداشته باشی! چیز قابل داری نیست مادر، یکم آش مونده بود گفتم بیارم برات.
با بهت به ظرف سفید گلدار توی سینی نگاه میکنم؛ آش تا لبهاش آمده بود.
برای من آورده بود؟
برای منِ گناهکار؟؟
اگر میدانست به اسم دانشگاه، بیرون از این شهرِ دودی چه کارها میکنم...
باز هم برایم آش میآورد؟؟
اگر میدانست کوچکترین کارم نظارت بر روی قاچاق دختران است چه؟!
آن وقت باز هم قربانم میرفت و دخترم خطابم میکرد؟
سینی را که به سمتم گرفته بود، میگیرم و تشکر میکنم.
- ممنونم... ببخشید که تو زحمت افتادید! دیگه دانشگاهه و کلاسای سنگینش.
گلویم از دروغ دردناکم غبارآلود میشود.
لبخند گرمی میزند...
با لبخندش چین و چروک دور چشمش پررنگتر دیده میشود.
- خسته نباشی... من دیگه برم مزاحمت نشم، خداحافظ.
- خداحافظ.
آرام و زیرلبی میگویم و در را میبندم.
سرم را به در تکیه میدهم...
دیگر کافی بود.
این همه فکر برای مغزم سنگین بود.
ظرف قدیمی و طرحدار را توی یخچال میگذارم و به قصد خواب، بین پتویم میپیچم.
امروز هم تمام شد، آنا...
و تو هنوز زندهای، شبت بخیر!
[فلشبک_بوداپست_مجارستان]
به ساعت تلفنم نگاه میکنم.
(شش و بیستو هفت دقیقهی صبح)
آلاستارهای قرمزرنگم را میپوشم.
سریع بندهایشان را سفت میکنم تا زیر پایم نروند.
تلفنم را روی ویبره میگذارم و توی جیب شلوار بگمشکیرنگم فرو میکنم.
آدرس را در ذهنم مرور میکنم.
خیابان[...] کوچه[...] ساختمان مسکونی بلند و شیشهای، واحد [دویست و یک].
موتورم را روشن میکنم و کلاهکاسکت را روی موهای قرمزم میکشم.
به سمت آدرس میرانم و در این بین به واکنش سارا فکر میکنم...
واکنشش هنگامی که متوجه این کارم شود.
از استرس لب پایینم را میگزم و با خود تکرار میکنم:
- ترس که نداره... فقط قراره یه بسته تحویل بدم.
-
خودم هم به این حرفم اعتمادی ندارم.
کدام نامهرسانی اینقدر دردسر میکشد؟
مگر قرار است چه چیزی جابهجا کنم که این همه کارآگاهبازی نیاز دارد؟
از اینجا برو به فلانجا...
با این اکانت به دیگران پیام نده...
دیگر با این شماره تماس نگیر...
به خودم که دروغ نمیگویم؛
همین کارآگاهبازیها مرا کنجکاو به انتخاب این شغل کرد.
اصلاً مگر دو واژهی آنا و کنجکاوی از هم جدا میشدند؟ هرگز...
نفسم را آهمانند بیرون میدهم.
موتور را کناری پارک میکنم و کلاهکاسکت را رویش قرار میدهم.
با سوت ریزی به ساختمان که نه...
آسمانخراش روبهرویم زل میزنم.
بدون فوت وقت کنار آیفون میایستم.
دکمهی واحد دویست و یک را میفشرم.
- بله؟
-
صدای گرفتهی مرد در گوشم میپیچد و برای چند لحظهای دلیل اینجا بودنم را فراموش میکنم.
- پیتزاتون رو آوردم.
-
این هم یکی از همان دلایلی بود که این نامهرسانی را عجیب میکرد...
اسمهای عجیب، رمز!
باید به من حق دهید اگر بخواهم راز این شغل را کشف کنم!
از راز هم که بگذریم، بوی ثروت از این محله میبارد...
چه برسد به این آسمانخراش!
- طبقهی بیست.
درِ بزرگ و طلاکوبشدهی ساختمان باز میشود و من با کنجکاوی وارد میشوم.
از برق طلاییرنگ لابی چشمانم را لحظهای میبندم.
آنقدر همهجا بوی پول و ثروت پیچیده است که چشمانم ستارهباران شدهاند.
اینجا رنگ و بوی احترام دارد، رنگ و بوی ثروت!
به سمت آسانسور فلزی میروم و واردش میشوم.
به اعداد سمت راست اتاقک طلایی نگاه میکنم.
مخم سوت میکشد...
آسمانخراش برازندهترین نام برای این مکان بود.
با پنجاه طبقه، قطعاً هم آسمانخراش نام داشت...
وگرنه ساختمان را میتوان همان آلونک دوطبقهی من و سارا دانست، نه این غول مجلل!
طبقهی بیست را میفشرم و منتظر، به صدای موسیقی بیکلام گوش میدهم.
درهای آسانسور بهآرامی از هم باز میشوند.
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

مهسا ماهنما | نویسنده رمان
هعی بابا...پدر کنجکاوی بسوزه👍🏻🥲
۲ روز پیشسادات.۸۲
0اینکه شخصیت با خواننده حرف میزنه جالبه.
۴ هفته پیشرویا یزدانپور
1لعنت به پول که هرچی بدبختیه از اون میاد
۱ ماه پیش
مهسا ماهنما | نویسنده رمان
هوف...دقیقا💔🙄
۱ ماه پیشنگار.م
0شغل که نه، بگه خلاف..
۱ ماه پیشح.منتظری
0فضولی کردن تا کجاها بردش🥺
۱ ماه پیشآیناز
0خب پیرزن بیچاره از کجا بدونه تو داری چه غلطی میکنی که برات آش نیاره😂 بیا از اولم کرم داشته. خب یه کار عادی کن ولی خلافم نکن.
۱ ماه پیش
مهسا ماهنما | نویسنده رمان
بیرون کشیدن خودش از باند راحت نیست...🥲🙏🏻
۱ ماه پیشمهدیه
2پس جدسم درست بود، احتمالا همین کنجکاویش پاش رو میکشه وسط این تیم و اطلاعات زیادش باعث میشه موندگار بشه. حس بدی به سارا دارم نکنه اونم قاچاق میشه؟ برای همین شاید انا اشک ریخت تو جواب پسره؟🥺😩
۱ ماه پیش
مهسا ماهنما | نویسنده رمان
نه سارا به دلایلی هنوز مجارستانه ... 🙊✨️
۱ ماه پیشسمانه حسینی
1آنا جان بیخیال کنجکاوی شو کار دست خودت میدی🥲
۱ ماه پیش
مهسا ماهنما | نویسنده رمان
متاسفانه کار دست خودش داد ... اونم چه کاری😔💔
۱ ماه پیشسوگند عزیزی
0نه آنا جان.. قطعا اگه زن همسایه بفهمه چه کارهایی میکنی نه تنها قربونت نمیره که توی گوشت هم میزنه.. ولی کاش به حرف دلت گوش کنی و از این کار بیرون بیای.. هرچند میدونم به همین راحتی ها هم نیست و ممکنه جونت رو از دست بدی🥲
۱ ماه پیش
مهسا ماهنما | نویسنده رمان
تموم تلاششو میکنه که خودشو بکشه بیرون🥲💔
۱ ماه پیشمهتاب جهانفر
0فوضولی قراره کار دست دخترمون بده😎
۱ ماه پیش
مهسا ماهنما | نویسنده رمان
اونم بدجور🫠💔
۱ ماه پیشحنا
0یعنی مازیار کله گنده تر از اناس؟
۱ ماه پیش
مهسا ماهنما | نویسنده رمان
دست راست شاهده....یکم از آنا بالاتره🥲🙌🏻
۱ ماه پیشرشیدی
0آها داره جالب تر میشه، دارم متوجه میشم ناخواسته وارد این گروه شده و نمی دونسته چخبره
۱ ماه پیشFatii
0قطعا پول محرک قوی ایه امیدوارم در آخر به چیزهای مهم تری برسه
۱ ماه پیشفاطمه منصورآبادی
0خلافکارم که هست .. نظرم عوض شد 🤣
۱ ماه پیش
مهسا ماهنما | نویسنده رمان
ای بابا😂💔
۱ ماه پیشAzita
1من اولش اصلا از رمان خوشم نمیومد اولش یکم این رمان رو خوندم بعد کم کم برام جالب شد واقعا این اولین رمانی هستش که ازش خوشم امده و خوندم واقعا واقعا دست گلت درد نکنه 🫀🎀
۴ ماه پیش
مهسا ماهنما | نویسنده رمان
خیلی خیلی مرسی عزیزمم🫠✨️خوشحال شدم که دوسش داری ❤️🤭
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

طوفان
1اخیی گوگولیی من اگه پیرزنه بفهمه بله که برات اش درسته می کنه اونم یه آش خوشمزه با گوشت ها تنت 🪓🙃🤭🙃🪓🙃🪓🙃🪓🙃 خوب منم جای آنا بودم کنجکاوی مثل کرم درونم رو میخورد بچه حق داره کنجکاو باشه دیگه 🤭🎀🤭🎀🎀🤭🎀🤭🎀🎀🙃🪓🪓🙃🪓🙃🪓