ناتوان مترجم گروه ترجمه ماهین
پارت شصت و سوم :
فصل شصتوچهار
کای
زانویی به ستون فقراتم میخورد.
خب، یکی انگار دلش میخواد بمیره.
میچرخم و چاقویی که از آخرین مردی که کشتم کش رفته بودم را به راحتی در سینه این یکی فرو میکنم و از چرم محکمی که پوشیده ردش میکنم. پاشش آشنای خون را حس میکنم که لباسها و صورتم را لکهدار میکند. غرق در خونم. تیغه را بیرون میکشم و میگذارم مرد با صدای تپ مانندی روی زمین بیفتد.
همه
لطفا صبر کنید...
