پارت شصت و سوم :

فصل شصت‌و‌چهار
کای
زانویی به ستون فقراتم می‌خورد.
خب، یکی انگار دلش می‌خواد بمیره.
می‌چرخم و چاقویی که از آخرین مردی که کشتم کش رفته بودم را به راحتی در سینه این یکی فرو می‌کنم و از چرم محکمی که پوشیده ردش می‌کنم. پاشش آشنای خون را حس می‌کنم که لباس‌ها و صورتم را لکه‌دار می‌کند. غرق در خونم. تیغه را بیرون می‌کشم و می‌گذارم مرد با صدای تپ‌ مانندی روی زمین بیفتد.
همه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!