لیست کلیه پارتهای رمان ناتوان : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 65
-
رمان ناتوان - پارت 1
فصل اول پیدین این مایعات داغ و غلیظی که روی بازویم جاری است، خون است. عجیب است! اصلاً یادم نمیآید قبل از اینکه مشتم روی صورتش بنشیند، شمشیر آن نگهبان حتی روی پوستم خراشی انداخته باشد. با اینکه او یک «بَرقآسا» بود، انگار نتوانست سریعتر از مشت دست راست من که روی فکش نشست، حرکت کند. بوی تند دوده...
بروزرسانی در : ۲۰۵ روز پیش
-
رمان ناتوان - پارت 2
فصل دوم کای یک گوی آتش با فاصلهای کم از کنار صورتم عبور میکند و شعلهاش موهایم را به آتش میکشد. بهسختی فرصت جاخالی پیدا میکنم که موج دوم گرما بهسمتم هجوم میآورد. لعنتی! انگار کیت امروز حسابی حالوحوصله دارد. روی پنجههای پا میرقصم و همزمان با غلیان حس آشنای آدرنالین در رگهایم، گوی آتش ...
بروزرسانی در : ۲۰۵ روز پیش
-
رمان ناتوان - پارت 3
فصل سوم پیدین چرخ گاری یک تاجر از روی انگشتان پایم میگذرد. دندان روی دندان میفشارم تا جیغم در گلو خفه شود، اما نمیتوانم جلوی دندان جواب دندانشکنی را که در دلم به آن مرد میدهم، بگیرم؛ کسی که بیفکر، با گاریاش مردم را فلج میکند و عین خیالش هم نیست. خُب، امروز شروع چندان عالیای ندارم. تمام ...
بروزرسانی در : ۲۰۵ روز پیش
-
رمان ناتوان - پارت 4
فصل چهارم پیدین «این پرتقال نصفهخورده رو نمیخوری؟» آدنا با چشمهایی حریص به پرتقال روی پایم زل زده است. من به دیوار نمور و سرد کوچه ی پشتی «قلعه» تکیه دادهام. «مال تو.» کلمات هنوز از دهانم خارج نشده که او باسرعت تمام بهسمتم خم میشود. موهای فرفریاش در نسیم ملایم بعدازظهر میرقصند، میوه را م...
بروزرسانی در : ۲۰۵ روز پیش
-
رمان ناتوان - پارت 5
فصل پنجم کای پیراهن یقهداری که حالا بر تن دارم، زبر و آزاردهنده است و دلم ناگهان برای سالهای جوانیام، آن روزهایی که نیمهبرهنه گشتن برای کسی مهم نبود، پر میکشد. البته این موضوع هرگز مانع من نشده است. بعد از پوشیدن یکی از معدود کفشهایی که هنوز به گِل آلوده نشدهاند، بهسمت در میروم. از کنار...
بروزرسانی در : ۲۰۵ روز پیش
-
رمان ناتوان - پارت 6
فصل ششم کای با وجود اینکه زانوی ورمکردهام از درد فریاد میکشید، خودم را مجبور میکنم صاف راه بروم. وقتی به کوچهی غنائم بازگشتم، آفتاب اواخر بعدازظهر خیابان را غرق در نوری گرم کرده بود. همیشه اینجا را دوست داشتم. محلههای فقیرنشین ایلیا هیچچیز شاهانهای ندارند، بااینحال به شکلی فرحبخش هستند...
بروزرسانی در : ۲۰۵ روز پیش
-
رمان ناتوان - پارت 7
فصل هفتم پیدین آدنا بیشک از شوک غش میکند، بعد جیغ میکشد و من مجبور میشوم دستهایم را محکم روی گوشهایم بگذارم تا صدایش را نشنوم. تابهحال هیچگاه این حجم از سکه را یکجا از یک نفر ندزدیده بودم. البته فرصتش هم پیش نیامده است؛ آخر، تمام ساکنان کوچهی غنائم روی هم رفته بیشتر از دوازده سکهی نقر...
بروزرسانی در : ۲۰۵ روز پیش
-
رمان ناتوان - پارت 8
فصل هشتم پیدین «پناه بر طاعون! چی شده؟!» آدنا با چنان شدتی شانههایم را میفشارد که دندانهایم به هم میخورند. لحظهای که به قلعهی متروکهی خودمان رسیدم، درحالیکه ذهنم از اتفاقات دیروز آشفته بود و فقط آرزوی یک خواب راحت را داشتم، آدنا بهسویم هجوم آورد و تمام جزئیات ماجرا را خواست. «چی... چی ک...
بروزرسانی در : ۲۰۵ روز پیش
-
رمان ناتوان - پارت 9
فصل نهم کای خون بیرون تراوش میکند و پیراهنم لکهدار میشود. کمی از آن مال خودم است، اما بیشترش متعلق به خاموشساز است. این حرامزاده حتی حاضر نیست چیزی به بیاهمیتی اسمش را لو بدهد و من هنوز مجبورم او را با همین لقب صدا کنم. با اینکه من میتوانم در متقاعد کردن آدمها بسیار ماهر باشم، اما او سرسخ...
بروزرسانی در : ۲۰۵ روز پیش
-
رمان ناتوان - پارت 10
فصل دهم پیدین اگر آنهمه آدم به من زل نمیزدند، شاید ساعتها همانجا میایستادم و به بنری که نامم را با حروف درشت بهنمایش گذاشته بود، خیره میماندم. ذهنم در پی کشف حقیقت این نمایش میگشت: «آنها مرا برگزیدند.» یا به بیانی دیگر، مرا برای مرگ انتخاب کردهاند. و تمام این بدبیاریها، نتیجهی نجات دا...
بروزرسانی در : ۲۰۵ روز پیش
-
رمان ناتوان - پارت 11
فصل یازدهم پیدین در تمام طول مسیر، سکوت سنگینترین همراه ماست و شیشهی غبارگرفتهی کالسکه، تنها روزنهی سرگرمیام. از میان خیابانهای پرهیاهوی شهر میگذریم؛ جمعیت لبخند میزنند، دست تکان میدهند و با نگاههای تیز و کنجکاو خود ما را دنبال میکنند. بعضیها باهیجان تشویقمان میکنند و کنار کالسکه می...
بروزرسانی در : ۲۰۵ روز پیش
-
رمان ناتوان - پارت 12
فصل دوازدهم کای او اینجاست. وقتی کیت فهمید «پیدین گری» دقیقاً چه کسی است، انگار کل وجودش از خنده پاره شد. البته خنجری که سریع بهسویش پرتاب کردم، بهسرعت صدای قهقهاش را برید، اما حتی وقتی دستانش را به نشانهی تسلیم بالا گرفته بود، زیر لب غر میزد که چه وضعیت مسخرهای شده است. حق با اوست. این وضع...
بروزرسانی در : ۲۰۵ روز پیش
-
رمان ناتوان - پارت 13
فصل سیزدهم پیدین عرق شور و داغ، سرسرهوار از پیشانیام پایین میآید و به مژههایم میچسبد. بدنم دیگر آن آمادگی سابق را ندارد. بعد از سه روز تمرین بیوقفه، تمام عضلاتم به التماس افتادهاند که دست از کار بکشم. سالها زندگی در خیابانها، با وجود دویدنهای مداوم از دست مأموران سلطنتی و بالا رفتن از ...
بروزرسانی در : ۲۰۵ روز پیش
-
رمان ناتوان - پارت 14
فصل چهاردهم پیدین حلقهی نقرهای پدرم روی انگشت شستم هیچ کمکی به آرام کردن درونم نمیکرد. همچنان آن را بیهدف میچرخاندم، اما تپش بیقرار قلبم آرام نمیگرفت. انگشتانی لطیف در میان موهایم میلغزیدند، تارهای نامرتب را جمع کرده و سنجاق میزدند. بین لمسهای آرامشبخش الی و نیمکت مخملی میز آرایش که ب...
بروزرسانی در : ۲۰۴ روز پیش
-
رمان ناتوان - پارت 15
فصل پانزدهم پیدین کف دستهایم از اضطراب خیس شدهاند. در صندلی کنار تیلا مینشینم و دامن لباسم را صاف میکنم، این تنها بهانهای است که بتوانم کف دستهای عرقکردهام را به پارچهی ابریشمی سرد بکشم. به جمعیت خیره میشوم و نفسم در سینه حبس میشود. از اینکه تا آن لحظه متوجه عظمت این جمعیت نشده بودم، ا...
بروزرسانی در : ۲۰۳ روز پیش
-
رمان ناتوان - پارت 16
فصل شانزدهم کای دستهایم و پیراهنم آغشته به خوناند؛ لکههایی به رنگ قرمز حالبههمزن. شکنجه شغل کثیفی است. فرقی هم نمیکند چقدر تمرین کرده باشی، هیچوقت نه آسانتر میشود و نه تمیزتر. کیت از بچگی برای وقار، عدالت و پادشاهی آموزش دید، اما مسیر من متفاوت بود؛ تمرینهای من «عملی» بودند. استراتژی...
بروزرسانی در : ۲۰۱ روز پیش
-
رمان ناتوان - پارت 17
فصل هفدهم کای نزدیک است ضربهاش به صورتم بخورد. فقط غریزه و سالها تمرین سخت است که وادارم میکند در آخرین لحظه جاخالی بدهم. با صدایی که از نفسنفس زدن بریده، اما لحنی آشکارا دلربا دارد، میپرسد: «این یکی چطور بود؟» آن لبخند خیرهکنندهاش را میزند، لبخندی که میداند چطور از آن استفاده کند. خنده...
بروزرسانی در : ۲۰۰ روز پیش
-
رمان ناتوان - پارت 18
فصل هجدهم پیدین به یقین رسیدهام که یک انسان عادی نیستم. شاید قدرت واقعی من در دروغ گفتنِ بیوقفه نهفته است؛ دروغهایی که میبافم دربارهی آنچه هستم، کسانی که به آنها اعتماد میکنم و اینکه چقدر از این زندگی خوشحالم. بله، این آزمونها در ظاهر بازیهای قدرت فیزیکی هستند، اما از نظر روانی، به همان...
بروزرسانی در : ۱۹۹ روز پیش
-
رمان ناتوان - پارت 19
فصل نوزدهم پیدین صدای تقهی در، آن هم این وقت شب، مثل یک هشدار در سکوت اتاق میپیچد. کدام آدم عاقلی این موقع شب سرزده میآید؟ دستم دور دستهی سرد خنجرم گره میخورد؛ یک واکنش غریزی. با پاهای برهنه، بیصدا روی پارکت سرد اتاق میلغزم و در را فقط به-اندازهی یک شکاف باز میکنم. همان یک شکاف کافیست ...
بروزرسانی در : ۱۹۸ روز پیش
-
رمان ناتوان - پارت 20
فصل بیستم کای در دریایی از سیاهی محض ایستادهام. همهجا کتهای مشکی، کراواتهای تیره و کفشهای ورنی براق دیده میشود. مردان حاضر در سالن رقص مثل لکههای جوهر سیاهی که روی مرمر سفید چکیده باشند، میچرخند؛ کلماتی عجولانه که روی طوماری گرانبها نوشته شدهاند. خدمتکارها مثل سایههایی رقصان میان جمعی...
بروزرسانی در : ۱۹۷ روز پیش
