ناتوان مترجم گروه ترجمه ماهین
پارت دوم :
فصل دوم
کای
یک گوی آتش با فاصلهای کم از کنار صورتم عبور میکند و شعلهاش موهایم را به آتش میکشد. بهسختی فرصت جاخالی پیدا میکنم که موج دوم گرما بهسمتم هجوم میآورد.
لعنتی! انگار کیت امروز حسابی حالوحوصله دارد.
روی پنجههای پا میرقصم و همزمان با غلیان حس آشنای آدرنالین در رگهایم، گوی آتش دیگری را میبینم که پرتاب میشود. سپری از آب را جلویش بالا میآورم و صدای جلزو-وِلز آتش در مواجهه با آب، پیش از تبدیل شدن به ابری غلیظ از بخار، به گوش میرسد. کیت چشمانش را تنگ میکند تا از میان دود مرا ببیند، اما وقتی ناگهان به او برخورد میکنم، چشمانش از تعجب گشاد میشود. با هم روی زمین میغلتیم و درحالیکه او را میخکوب کردهام، مشتی آتشین را بالا میبرم و بهسمت صورتش نشانه میگیرم.
«تسلیم؟» نمیتوانم لبخند محبوسشدهی روی لبانم را کنترل کنم.
او باسرفه میخندد و نگاهش بین صورت من و مشت شعلهوری که چند سانتیمتر بالای سرش قرار دارد، در نوسان است.
«اگه بگم نه، واقعاً میزنی تو صورتم، داداش کوچیکه؟» با وجود آتشی که فاصلهای ناچیز با او دارد، چشمان سبز کیت از شیطنت برق میزند.
«فکر میکردم تا الان باید جواب این سؤال رو بدونی!» لبخندی میزنم و مشتم را برای ضربه، کمی عقب میکشم.
کیت بالکنت میگوید: «باشه، باشه، تسلیمم! ولی فقط به این خاطر که دلم نمیخواد اِلی بیچاره مجبور بشه دماغ شکستهی یکی دیگه از ما رو جا بندازه.»
از فکر دیدن قیافهی پزشک سلطنتی اگر دوباره با استخوانی شکسته نزد او برویم، پوزخندی تلخ میزنم. از جا بلند میشوم و دستم را بهسمت کیت که هنوز روی زمین پخش است، دراز میکنم.
وقتی بالاخره بلند میشود، لبخندی که به من میزند به چشمانش نمیرسد: «لعنتی، کای! تو با قدرتهای من بهتر از خودم کار میکنی!»
خیلی ساده میگویم: «و دقیقاً به همین دلیله که تو قراره بر این کشور حکومت کنی و من باید تو میدان جنگ باشم و با قیافهی جذابم حواس دشمن رو پرت کنم.»
کیت با خندهای عمیق و حالتی که انگار به او برخورده، میپرسد: «یعنی میگی این قیافهی جذاب من نمیتونه حواس دشمن رو پرت کنه؟»
«حرفم اینه که ما فقط ناتنی هستیم، پس متأسفانه تو هم فقط نصف جذابیت من بهت رسیده.»
کیت دوباره قهقهه میزند: «طبق این منطق، پس فکر کنم تو هم فقط نصف هوش من رو داری!»
«خدا رو شکر بابت همین.» این حرف هنوز از دهانم خارج نشده که او با نیشخندی به من تنه میزند.
مسیر فرسودهی بین گودالهای خاکی تمرین در محوطهی قصر را طی میکنیم. مأموران سلطنتی و دیگر برگزیدههای ردهبالا همچنان به تمرین خود ادامه میدهند؛ بیشترشان از قدرتهایشان استفاده میکنند و عدهی کمی از سلاح.
سرها بهسمتمان میچرخد و نگاههایشان پوستم را میسوزاند، درست مثل خورشیدی که از بالای سرمان میتابد. بیتوجه به نگاهها، بوی آشنای میدان تمرین، ترکیبی واقعی از خون، عرق و اشک را نفس میکشم و بعد شمشیری از قفسهی سلاحها برمیدارم و یکی هم برای کیت میاندازم که با نگاهی عصبانی به من خیره میشود.
در پاسخ به نگاه سنگینش و درحالیکه بیخیال تعادل شمشیر را میسنجم، میگویم: «خودت که میدونی من همیشه مبارزه با سلاح رو به قدرتهامون ترجیح دادم.»
کیت سلانهسلانه به وسط گودال گلآلود میرود و تقریباً چشمغره میرود: «بله، کاملاً آگاهم که چقدر عاشق اینی که با شمشیر منو لتوپار کنی!»
مچم را میچرخانم و شمشیرم را تاب میدهم، درحالیکه در یک دایره مقابل هم حرکت میکنیم. «خب، این یکی از تفریحات موردعلاقهی منه.» ناگهان حمله میکنم و شمشیرم را محکم روی شمشیر او فرود میآورم که لرزشش تا بازویم میرسد: «ببین! لذتبخش نیست؟»
کیت در برابر ضربهام دندانهایش را روی هم فشار میدهد: «فوقالعادهست!»
در خلسهای آشنا فرو میروم و اجازه میدهم پاهایم در رینگ برقصند و در ریتم مبارزه غرق شوم. ذهنم خالی میشود و بدنم از انرژی میجوشد. همیشه در حین مبارزه بیشترین حس زنده بودن را داشتهام. این کاری است که برایش ساخته شدهام؛ چیزی که در تمام این سالهای آموزش و درسهای کسلکننده سرپا نگهم داشته است.
«پادشاه احمق، عاقبتش مرگه.»
حرف پدر در ذهنم زنگ میزند؛ حرفی که بعد از هر بار شکایت از درسهای طاقتفرسایم در کودکی، در مغزم فرو کرده بود. هرچند من لازم نیست نگران پادشاهی مرده یا احمق باشم، چون قرار نیست اصلاً پادشاه شوم. بعد از اینکه همین را به پدرم گفتم، او بامهربانی پند جدیدی برایم ساخت تا با آن زندگی کنم: «مجری قانون احمق، امپراتوری رو به باد میده.»
چقدر دلگرمکننده!
درد تیزی در ساعدم میپیچد و با یک تکان مرا از افکارم بیرون میکشد.
«بهتره حواست رو جمع کنی، کای، وگرنه ممکنه واقعاً شکستت بدم.» چهرهی کیت از پیروزی میدرخشد؛ حالتی که قصد دارم از صورتش پاک کنم. «دلم نمیخواد مجری قانون آیندهم تو کارش کمـ...»
قبل از اینکه حتی حرفش را تمام کند، شمشیرش را به زمین میاندازم و زیر پایم نگه میدارم و خودم پشت سرش میچرخم. در یک حرکت برقآسا، خنجری از چکمهام بیرون میکشم و نوک تیزش را پشت کمرش میگذارم.
«ببخشید اعلیحضرت، چی میفرمودین؟» رهایش میکنم و او بهسمتم میچرخد. درحالیکه خنجر را دوباره در چکمهام جا میدهم، باتمسخر مقابلش تعظیم میکنم. این کارم باعث میشود چنان تنهی محکمی به من بزند که نزدیک است تلوتلو بخورم. من هم همانطور که کیت میخندد، با یک تنه جوابش را میدهم.
موهای بلوند کثیفش الان بیشتر از بلوند، کثیف است و بهخاطر غلت زدن در گودال، پر از لکههای گل است. پیراهنهایمان را از فرط گرمای تابستان درآوردهایم و درست مثل من، عرق روی سینهی برنزهاش میدرخشد.
اینکه چقدر واضح است که ما برادر ناتنی هستیم، خندهدار است. گذشته از تفاوتهای ظاهری، من آن دلسوزی کیت را ندارم، همانطور که او سنگدلی من را ندارد. او صبور، خوشبرخورد و مناسب تاجوتخت است، همانطور که من برای میدان نبرد ساخته شدهام.
او پادشاه است، من یک قاتل.
«کای! اصلاً گوش میدی؟» کیت هم نگران و هم سرگرم بهنظر میرسد، درحالیکه جلوی صورتم بشکن میزند: «طاعونزده! چقدر خون از دست دادی؟»
نگاهش را دنبال میکنم و جویبارهای قرمزی را میبینم که از زخم بازویم جاریاند، از بین انگشتانم عبور کرده و از نوکشان میچکند. «خب، انگار به لطف تو، اِلی امروز هم روز آرومی نداره.» نگاهی به کیت میاندازم و منتظر جوابی هستم، اما میبینم که نگاهش به نقطهای در آنسوی محوطه خیره شده است. «حالا نوبت کیه که حواسش پرت شده؟»
نگاهم بهسمت هیبتی میچرخد که به ما نزدیک میشود. لباس چرمی تمرین به تمام انحناهای بدنش چسبیده بود و موهای یاسیاش در باد میرقصید. قبل از اینکه به ما برسد، زیر لب زمزمه میکنم: «اوه، بلرِ عفریته هم که پیداش شد.» و کیت خندهاش را قورت میدهد.
«سلام، پسرها.» صدایش مثل یخ، سرد و روان است: «تمرین چطور پیش میره؟» نگاه بیتفاوتش روی هر دوی ما میچرخد و بعد با پوزخندی که گوشهی لبش را کج میکند، به چهرههایمان خیره میشود: «برای آزمونها آماده میشی، کای؟»
«نه اینکه نیازی به آمادگی داشته باشم!»
با این حرفم، لبخندی آرام روی صورتش مینشیند: «فکر میکنم مجری قانون آینده دلش بخواد با برنده شدن، تأثیر خوبی روی مردم بذاره.» ناگهان به ناخنهایش خیره میشود و تظاهر به بیتفاوتی میکند.
با بیحوصلگی آهی میکشم و دستی در موهایم میکشم: «و من هم دقیقاً قصد دارم همین کار رو بکنم.»
لبخندی میزند که هیچ نشانی از شیرینی ندارد: «امیدوارم! با توجه به اینکه تو بهترین برگزیدهی چند دههی اخیر بودی. حداقل این چیزیه که مردم میگن.»
طاعونزده، باز شروع کرد.
کیت یک قدم جلو میآید و طوری دستش را روی سینهاش میگذارد که انگار زخمی شده. «آخ، بلر. وقتی پادشاه شدم، این حرفت رو بهخاطر میسپارم.»
«آخی! غرورت رو جریحهدار کردم، کیت؟» با حالتی ساختگی لبهایش را غنچه میکند و دوباره توجهش را به من معطوف میکند: «بهعلاوه، من شخصاً فکر میکنم خودم برندهی آزمونها میشم.»
قبل از اینکه نگاهی به جثهی کوچکش بیندازم، پوزخندی بیروح میزنم: «و چی باعث شده انقدر مطمئن باشی که اصلاً توی مسابقات شرکت میکنی؟» این را در حالی میگویم که خوب میدانم او قطعاً در آزمونها حضور خواهد داشت.
با یک حرکت مچ، خنجری از قفسهی سلاحها بهسمت ما پرواز میکند. قبل از اینکه بتوانم پلک بزنم، خنجر ناگهان در هوا معلق میماند و نوکش روی شاهرگم قرار میگیرد.
«بهعنوان دختر ژنرال...» بهسمتم قدم برمیدارد تا جایی که فقط چند سانتیمتر بین ما فاصله است و زمزمه میکند: «فکر میکنم شانس خوبی برای ورود به بازیها دارم! این طور فکر نمیکنی؟» حتی درحالیکه خنجر معلق را بیشتر روی گلویم فشار میدهد تا منظورش را ثابت کند، میخندد.
همهمه و وزوز دهها نیرو در خونم میپیچد؛ نیروهای متعلق به تمام کسانی که در حیاط مشغول تمرین هستند. من صدای نیروهای دیگر را خاموش میکنم و تنها روی نیروی بلر تمرکز میکنم. حس میکنم زیر پوستم میخزد و مرا ترغیب میکند تا آن را تصاحب کنم. او یک «تلهکینتیک» قدرتمند است و این نمایش با خنجر، کمترین کاری است که میتواند با ذهنش انجام دهد. دستم را بهسمت آن حس گزگزکننده که نیروی اوست دراز میکنم و اجازه میدهم مرا در بر بگیرد و به سطح بیاید و بعد من خودِ آن نیرو میشوم. درست همان کاری که با نیروی دوگانهی آتش و آب کیت انجام دادم و همان کاری که میتوانم با هر یک از نیروهای اطرافم انجام دهم.
لبخندی سرد میزنم و درحالیکه خنجر معلق را در هوا میچرخانم، تنها با ذهنم آن را به-سمت چرم محکمی که قلبش را پوشانده، هل میدهم. آهسته میگویم: «خب، پس بهتره بری تمرین کنی.» و بعد قدرتش را رها میکنم و اجازه میدهم خنجر با صدای تالاپی روی زمین بیفتد. دیگر حرفی نمیزنم و بهسمت قصر راه میافتم.
کیت در سکوت کنارم قدم برمیدارد و بهنظر میرسد او هم مثل من غرق در افکارش است. درحالیکه از دروازههای قصر عبور میکنیم، با توجه به اینکه فقط دو هفته تا آزمونها مانده، بهنظر میرسد دیگر نمیتوانم وجود آنها و نقشم در آنها را نادیده بگیرم.
بوی مرغ و سیبزمینی بریان که از آشپزخانهها میآید، توجهم را جلب میکند. نگاهی به کیت که بهطرز غیرعادی ساکت است میاندازم و بعد بهسمت درهای آشپزخانه میروم.
«عصر بخیر، خانمها.» لبخندی سریع به آشپزها و خدمتکارانی میزنم که برای آماده کردن شام در آشپزخانه در رفتوآمد هستند. با لحنی کشدار میگویم: «دلتون برام تنگ شده بود؟» خودم را روی یک پیشخوان محکم بالا میکشم و به کف دستانم تکیه میدهم. نگاه چند دختر خدمتکار را به خود جلب میکنم که قبل از اینکه سرخ شوند و به کارشان برگردند و با خندههای ریز با هم پچپچ کنند، به من خیره شدهاند.
گرمای آشپزخانه مثل موجی به من میخورد و پوستم را که از قبل خیس عرق است، میپوشاند.
پوست من. دستی به موهایم و بعد به صورتم میکشم و از اینکه فهمیدهام بعد از رها کردن پیراهنم در گودال تمرین، بدون لباس در حال قدم زدن بودهام، ناراحت نیستم؛ عادتی که حتی پدر هم نتوانسته از سرم بیندازد.
کلهی کیت از گوشهی در پیدا میشود و لبخندی صورتش را پر میکند: «بوی غذای موردعلاقهم میآد. گیل! تو خیلی مهربونی.» بهسمت آشپزی میرود که قابلمهای پر از پورهی سیبزمینی را روی اجاق داغ هم میزند و پوست تیرهاش از عرق برق میزند.
با دیدن برق نگاه کیت، نمیتواند جلوی لبخندش را بگیرد: «اوه، فکر نکن اینو برای تو درست کردم، کیتی. پورهی سیبزمینی اتفاقاً غذای موردعلاقهی خودمم هست.» لبخند میزند و قبل از اینکه به هم زدن ادامه دهد، آرام روی گونهاش میزند. نگاهش از جایی که من روی پیشخوان نشستهام به من میافتد و بعد به بازویم و زخمی که فراموش کرده بودم هنوز خونریزی میکند، خیره میشود. با تکان دادن سر، جدی میگوید: «بهتره پیشخوان منو خونی نکنی، کای!»
با این حرفش لبخندی میزنم: «این اولین بار که نیست.»
دوباره سرش را تکان میدهد و تمام مدت سعی میکند لبخندش را پنهان کند. گیل از زمانی که ما پسربچههایی بودیم که نیمهبرهنه در قصر میدویدیم – کاری که ظاهراً هنوز هم انجام میدهیم – به ما غذای اضافی و شیرینی میداد. او در همین آشپزخانه بیش از یک بار شاهد دعوای ما بر سر آخرین کلوچهی چسبناک بوده است.
درحالیکه به سیبزمینیهایش ادویه اضافه میکند، میگوید: «شما دو تا چند وقتیه بهم سر نزدین. از من خسته شدین، هان؟»
«از تو بله، ولی از غذات هرگز.» کلمات بهسختی از دهانم خارج شدهاند که یک گلوله سیبزمینی به صورتم پرتاب میشود. نه وقت و نه انرژی جاخالی دادن را دارم و پوره به گلولای روی صورتم اضافه میشود.
«هیچوقت پیش ما حوصلهت سر نمیره، مگه نه؟» کیت از جایی که به یک لبه تکیه داده، درحالیکه مرا تماشا میکند که سیبزمینیهای چسبیده به موهایم را جدا میکنم، با خودش فکر میکند.
از روی پیشخوان پایین میپرم، بهسمت آشپز میروم و گونهاش را میبوسم: «همیشه از دیدنت خوشحال میشم، گیل.» از کنارش رد میشوم و سیبی از سبد بردارم و میگویم: «منتظر جنگ غذایی بعدیمون هستم.» بعد از اینکه یکی هم برای کیت میاندازم، سیب خودم را به شلوارم میمالم و گازی میزنم.
«شاهزاده کای!»
جا میخورم، آهی میکشم و بهسمت صدایی که پشت سرم است، برمیگردم. پسر جوانی بانگرانی به من نگاه میکند و دستانش با لبهی پیراهنش بازی میکنند. با بیصبری ابروهایم را بالا میاندازم.
«پادشاه توی تالار تخت منتظرتونن!»
لطفا صبر کنید...

یه بابایی
0یکم گیج کنندس ولی رمان عالیه