پشت این سکوت به قلم فاطمه مهدیان
پارت یک :
عقربهی ساعت مچیام از دوازده گذشته بود.
از پشت میزم برخاستم. کمرم از ساعتها خمیدگی روی آن برگههای نفرت انگیز تیر میکشید؛ دستم را پشت کمرم گذاشتم و اندکی به عقب کشیدم تا گرفتگی عضلاتم تسکین یابد. سپس برگهها را جمع کردم و از اتاق بیرون رفتم. راهروی دفتر روزنامه در این ساعت خالی از سکنه بود؛ تنها صدای گامهایم بود که در سکوت راهرو میپیچید.
از درب اصلی بیرون آمدم. هوا سرد بود، از آن سرمایی که تا مغز استخوان نفوذ میکند. کوچه خلوت بود، جوریکه صدای کفشهایم روی آسفالت، غریبه به گوشم میرسید.
چراغهای زردِ کمسو، تنها چیزی بودند که در آن خیابانِ بهخوابرفته هنوز روشن مانده بودند. بند کیفم را بر شانه جابهجا کردم و قدم در پیادهرو گذاشتم.هنوز چند گامی بیش نرفته بودم که فریادی سکوت شب را شکافت:
ـ ولم کنین…!
خشکم زد.ناخوداگاه سرم بهسوی صدا چرخید. در انتهای کوچه، زیر نور لرزان تیر چراغ برق، سه مرد گرداگرد نفر چهارمی حلقه زده بودند. یکی یقهاش را چنگ زده بود، دیگری با مشت به شکم و صورتش میکوبید، سومی شتابزده جیبهایش را میکاوید.
قلبم برای لحظهای از تپش بازایستاد؛ سپس، بیمحابا، بهکوبیدن ادامه داد.
پاهایم از فرمانِ ذهنم سرپیچی میکردند. عقلم فریاد میزد که فرار کنم، اما تنام به زمین میخکوب مانده بود. بیاراده، بند کیفم را در مشتم فشرد.
یکی از آن مردان دست بهسوی جیبش برد. لحظهای، گویی زمان از حرکت بازایستاد. برقی زیر نور چراغ درخشید.
چاقو بود.نمیدانم دهانم برای چه گشوده شد، اما هیچ صدایی از آن بیرون نیامد. تنها میتوانستم بنگرم؛ تیغه که در پهلوی مرد فرو رفت، نالهای خفه، و پیکری که چون عروسکی بیجان بر آسفالت افتاد.
آن سه بهسوی خودرویی که در تاریکی در انتظارشان بود، گریختند. درب های خودرو بهشدت بسته شد، لاستیکها بر آسفالت جیغ کشیدندو صدای موتور، همچون کابوسی، در دل شب محو شد.
همهی این ماجرا، از فریاد نخست تا دور شدن خودرو، شاید بیست ثانیه بیشتر طول نکشید؛ کوتاهتر از آنکه کسی حتی بیدار شود و بفهمد چه رخ داده.
سکوت بازگشت؛ همان سکوتِ سنگین و آزاردهنده. اما اینبار، دوامش کوتاه بود. صدای گشودهشدن پنجرهای در طبقهی دوم ساختمان روبهروی دفتر مجله سکوت را شکست؛ سپس صدایی دیگر، از بالکنی مجاور. حالا که همهچیز تمام شده بود، حالا که دیگر خطری در کار نبود، دلها جرئت پیدا کرده بودند.
چند سایه، از پشت پنجرهها، بهآرامی به بیرون خیره شدند؛ نجواهایی مبهم، پرسشهایی که به گوشم میرسید بیآنکه بفهمم دقیقاً چه میگویند. هیچکدام پایین نیامدند. فقط تماشا میکردند، از فاصلهای امن، اکنون که تماشا کردن دیگر خطری نداشت.
این تأخیرِ آنها، این شجاعتِ دیرهنگام، تلختر از سکوتِ نخستینشان بود.
نفسی را که نمیدانم از چه زمانی در سینه حبس کرده بودم، بیرون دادم. دستانم میلرزید، زانوهایم سستی گرفته بود؛ اما نیرویی از اعماق وجودم مرا از ایستادنِ بیعمل بازمیداشت.
سرانجام، پاهایم بهحرکت درآمدند.کنار مرد زانو زدم. سرمای آسفالتِ خیس، مستقیم در استخوانهایم نشست.گفتم:
ـ آقا… صدام رو میشنوید؟
پاسخی نبود؛ تنها پلکهایش نیمهگشوده شدند.پیراهنش را کنار زدم. زخمی زیر دندهی چپش بود که بیوقفه خون از ان جاری بود. دستانم میلرزید،انتهای شالم را با دست پاره کردم و روی زخمش قرار دادم.با صدای لرزان گفتم:
ـ ببخشید… میدونم درد داری… اما باید جلوی خونریزی را بگیرم.
گوشیام را با دست ازادم از کیفم بیرون آوردم. دستان خونآلوده ام بر صفحه لغزید؛ سرانجام تماس برقرار شد:
ـمورد اورژانسیتان را بفرمایید.
آرامشِ صدای زن، در آن لحظه، آتشم میزد.غریدم:
ـ خواهش میکنم… اینجا یکی چاقو خورده… خونریزی شدیدی داره
ـ آدرس دقیق محل حادثه را بفرمایید.
دندانهایم را بر هم فشردم.دم و بازدم عمیقی انجام دادم و پاسخ دادم:
ـ عسگریه… مادی هفت.
دوباره صدای زن در کمال ارامش در گوشم پیچید:
- نیروها اعزام شدند...روی محل رخم رو فشار بدید تا ده دقیقه دیگه نیروهای ما به محل میرسند...
تماس قطع شد. توجهم بار دیگر بهسوی مرد بازگشت. نفسهایش کوتاهتر و بریدهتر شده بود.چشمانش بهدشواری گشوده شد، مستقیم بر چهرهام دوخته شد.لب زد:
ـ تو…
روی صورتش خم شدم و نفس زنان گفتم:
ـ حرف نزن...چند دقیقه دیگه امبولانس میرسه..
دستش، با واپسین رمقش بهدرون کتش برد و فلشی کوچک از آن بیرون اورد.متعجب به حرف امدم:
ـ این چیه؟
نگاهم میان دست لرزانش و چهرهی رنگباختهاش در نوسان بود.به سختی لب هایش را تکان داد :
ـ پنهانش کن…
نفسش به خسخس افتاده بود.ادامه داد:
ـ نزار دستشون بیفته..…
توضیح دیگری نداد. فلش را از میان انگشتان سردش گرفتم و در جیب مانتویم فرو بردم. در همان لحظه، صدای آژیر آمبولانس در کوچه پیچید.دو تن از عوامل اورژانس، با برانکارد، از راه رسیدند.
ـ خانم.. لطفاً عقب وایسید...
دستم را از روی زخم مرد برداشتم و خودم را عقب کشیدم.. به دستانم که نگریستم، غرقِ خون خشکشده بود. مرد تکنسین پانسمانِ اولیه را بهسرعت انجام داد و با کمک هم مرد را بر روی برانکارد گذاشتند.هنگامی که او را میبردند، قدمی بهپیش گذاشتم.گفتم:
ـ منم میام.
ـ از بستگانش هستید؟
ـ نه… من فقط چاقو خوردنشو دیدم..
نگاهی کوتاه معنی داری میان دو مرد تکنسین ردوبدل شد:
ـ بسیار خب... سوار شوید....احتمالاً پلیس در بیمارستان از شما توضیح میخواد
لطفا صبر کنید...

زهره
0اوو این ینی شروع درد سرر