پشت این سکوت به قلم فاطمه مهدیان
پارت دوم :
سوار آمبولانس شدم. درب پشت سرم، محکم بسته شد؛ مثل واژهی آخر یک جمله که دیگر هیچکس نمیتواند به آن چیزی اضافه کند.
هنوز جایم را روی صندلی پیدا نکرده بودم که صدای آژیر بلند شد و ماشین از جا کنده شد. تنم به پشتیِ صندلی چسبید؛ آن تکان، انگار مرا از خلسهای بیرون کشید که تا آن لحظه در آن اسیر بودم. تا وقتی هنوز در کوچه بودم، ذهنم مثل پردهای ضخیم جلوی چشمم آویزان بود، اجازه نمیداد چیزی را کامل ببینم یا بفهمم. اما حالا، در این جعبهی فلزی تنگ، میان بوی خون و الکل، آن پرده کنار رفته بود و همهچیز، با تمام وزنش، روی سینهام افتاده بود.
نگاهم روی دستهایم افتاد.دلم بههم پیچید؛ نه از منظر خود خون، که در کارم بارها با آن روبهرو شده بودم، بلکه از این اندیشهی آزاردهنده که این خون، همین چند دقیقه پیش، در رگهای مردی زنده جریان داشت؛ مردی که اکنون نمیدانستم در کدام سوی مرز باریک زندگی و مرگ ایستاده است.
صدایش هنوز درون سرم میچرخید، مثل ترانهای که آدم دلش نمیخواهد بشنودش اما نمیتواند خاموشش کند:
ـ نذار… دستشون بیفته…
نمیشناختمش. حتی اسمش را هم نمیدانستم. اما آن نگاه آخر، آن وحشت خالص درون چشمهایش، دروغ نبود. ترس از مرگ نبود آنچه در چشمانش دیده بودم؛ ترس از چیزی بود که بعد از مرگش میآمد، مثل طوفانی که هنوز نرسیده، آدم صدایش را میشنود. و من، بیآنکه بخواهم، حالا خودم هم زیر همان آسمان ابری ایستاده بودم. میدانستم دیر یا زود در بیمارستان، پلیس میآید و باید جواب پس بدهم؛ همین فکر، بیشتر از خود صحنه، دلم را اشوب میکرد.
تکنسین روی برانکارد خم شد، فشارسنج را دور بازوی مرد بست. چند ثانیه گذشت. اخم کرد:
ـ فشارش داره میاد پایین.
دلم میخواست کاری بکنم، هر کاری، اما دستهایم بیفایده روی زانوهایم افتاده بود. همان حس لعنتیِ کوچه دوباره برگشته بود؛ همان حس که همیشه، درست وقتی باید کاری میکردم، فقط میایستادم و نگاه میکردم.
دستم سمت جیبم رفت.فلش هنوز آنجا بود. میان انگشتانم گرفتمش ، آنقدر محکم که لبهاش درون گوشتم فرو رفت .آن درد خفیف، برایم آرامشبخش بود، انگار تنها چیزی بود که میتوانستم کنترلش کنم.
سرم را بالا آوردم. تکنسین حواسش جای دیگری بود. زیپ کیفم را باز کردم، فلش را توی شکاف مخفیِ زیر آستر جا دادم، زیپ را بستم. نفسی که نمیدانم از کِی حبس کرده بودم، آرام رها کردم. اما آن آرامش دروغی بود؛ هر چه بیشتر آن فلش را پنهان میکردم، بیشتر حس میکردم دارم در چیزی فرو میروم که تهاش را نمیبینم
ـ بالاخره رگشو پیدا کردم…
صدای تکنسین برایم لحظهای امید آورد. نگاهم دوباره روی صورت مرد ماند؛ رنگش پریدهتر از قبل بود. دلم میخواست بگویم دوام بیار، اما کلمهها توی گلویم گیر کرده بودند.
ماشین از روی دستاندازی رد شد. بدن مرد روی برانکارد تکان شدیدی خورد. مانیتور بوق زد. تکنسین انگشتش را روی گردنش گذاشت، مکث کرد؛ آن چند ثانیه، طولانیتر از هر ثانیهای بود که تا آن شب تجربه کرده بودم. تکنسین رو یه سمت راننده فریاد زد:
ـ نه…نبضش رفت! بجنب!
سرعت ماشین بالا رفت. من به لبهی صندلی چنگ زدم؛ نه از تکانهای ماشین، از این حس که داشتم زیر چشمهایم میدیدم زندگیِ کسی، آرامآرام، از دستش میرود. تکنسین دستگاهی را به سینهمرد وصل کرد. نگاهی به مانیتور انداخت، اخمش عمیقتر شد.گفت:
ـ گندش بزنن…
صفحههای فلزی را روی سینهاش فشرد. دکمهای زد. بدن مرد از جا پرید؛ تصویری که میدانستم هیچوقت از یادم نمیرود. ماساژ قلبی را شروع کرد:
ـ یک… دو… سه… چهار…
دستهایم روی زانوهایم مشت شده بود، آنقدر محکم که ناخنهایم توی پوستم فرو رفته بود، اما دردش را حس نمیکردم. یک صدا توی سرم بیوقفه تکرار میشد:
-تقصیر توئه… اگه زودتر رسیده بودی… اگه مثل لالها فقط تماشا نکرده بودی…
میدانستم این فکرها منطقی نیستند. هیچ آدمی نمیتوانست جلوی سه مرد مسلح به چاقو بایستد. تکنسین مخاطب قرارم داد:
ـ بیا اینجا. دستتو بذار همینجا.
دستم، جلو رفت. فقط دستورات تکنسین را اجرا میکردم.آمپولی تزریق شد. دوباره مانیتور را نگاه کرد:
ـ داره از دست میره…
باز همان قفسه سینه اش را فشرد و شوک داد.اینبار نگاهش روی مانیتور ماند، طولانیتر از قبل. بعد، آرام، سرش پایین افتاد:
ـ اه… دووم نمیاره.
بغض بیمقدمه توی گلویم شکست؛ خبری از گریه نبود، فقط فشاری که راه نفسم را میبست. نمیشناختمش. اما حالا حس میکردم تکهای از خودم هم، همراه او، دارد از دست میرود.
ماشین با ترمزی شدید ایستاد. درب باز شد؛ سرما، تیز و بیرحم، به درون کابین راه پیدا کرد. چند نفر بیرون منتظر بودند.
ـ راه رو باز کنید!
برانکارد را داخل بیمارستان بردن.من هم پیاده شدم و دنبال برانکارد دویدم.
صدای چرخهای برانکارد روی سرامیک، توی سرم میپیچید، همریتم با تپش دیوانهی قلبم بود.درب اتاق احیا را باز کردند. صدای پزشک پشت سر هم دستور میداد:
ـ ماساژ … مانیتور وصل کنید… اپینفرین… اکسیژن…
همهچیز در چند ثانیه گذشت. تکنسین کنار رفت، پرستاری جایش را گرفت. درب درست جلوی صورتم بسته شد مثل دیواری که یکباره بین من و او کشیده باشند.
همانجا پشت آن در سفید، خشک و بیحرکت ایستادم.دیگر پاهایم توان نداشت. به دیوار پشت سرم تکیه دادم و اجازه دادم لرزشِ دستهایم، همان لرزشی که تمام این مدت بهزور پنهانش کرده بودم، بالاخره نمو پیدا کند.
یکی از پرستارها کنارم امد و نگاهی به دستهای خونیام انداخت.گفت:
ـ برو بشین رو صندلیها. هر خبری شد بهت میگیم.
لطفا صبر کنید...

فرشته
0خیلی قشنگ و دلبر نوشته شده❤️