پیرانا به قلم مرجان فریدی
پارت پنجاه و نهم :
دکتر در حالی که به شانه اش چنگ زده و عقب عقب میرفت با لکنت به سختی غرید
-ه...هنوز تموم نشده!
رستاک یک قدم به سمتش برداشت با دیدن مردی که اسلحه به دست رستاک را نشانه گرفته بود فریاد زدم.
-رستاک!
رستاک با سرعت به سمتم چرخید و بازویم را گرفت و مرا به همراه خودش به پشت ستون کنارش برد.
درحالی که به سمت مرد شلیک میکرد و سرش را با سرعت میدزدید تا تیر نخورد گفت:
-برو دنبال هامور!
مطالعهی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
بستنی گوگوری
1مثل ایوار تا اسمش اورد پشتش ظاهر شد
۱ سال پیشفاطمه
0دیره برای این حرف میدونم اماااا عالیهههههه خیلیییی خوبه شاید به وقت نرسیدم اینو بگم که ببینیش اما عاااالیهههه عاشقتم مرجان
۱ سال پیششمیم
0واااای هر چی جلو تر میریم حساس تر میشه😭
۱ سال پیشفیونا
11هامور و خیلی دوست دارم... شبیه آیواره🥺♥️
۲ سال پیشفاطمه زهرا
0شتتت😭
۲ سال پیشالهه
3طفلی رستاک🥺
۲ سال پیشریحانه
2یا پیغمبر
۲ سال پیشSaniya
35به رستاک حق میدم راستش به ویونا اعتماد کرده بود حتی جونشو نجات داد
۳ سال پیشYasi
15خب به ویونا هم باید حق داد مجبور بود بره
۳ سال پیشSaniya
5اره ولی ویونا میدونست که تنها راه نجات هامور و رستاک درمانشون باهمه ولی بازم هامور رو برد
۳ سال پیشrozhina
14چرا انقد از هامور خوشم میاد؟😭🫶🏻 آخ آخ رستاک چه موقعی ام ورود کرد
۳ سال پیشMahla
0نههههههههههه آخه چجوری ۱۶ ساعت دیگه صبر کنممم🥲🥲🥲
۳ سال پیشAram
9ولی از الان تا ابد شخصیت مورد علاقم تو همه رمانای مرجان هاموره، یه چیز دیگست این پسر
۳ سال پیشTaraneh
4چی شد سه بااااار؟؟ لابد سومین سکته مخاطبان عزیز منظور نویسنده می باشد💔🥲
۳ سال پیشZahi
2دارم سعی میکنم تا فردا خودمو زنده نگه دارم دیگه پشمی برام نمونده الان موهای سرم از استرس میریزه
۳ سال پیشنمیدونم
2ویونا انصافا نامردی کرد
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

نفس
1اه لعنتی من بار شوکه این رمانو می خونم ولی هربار برای سرنوشت هامور گریه م می گیره پسره مظلوم بی گناه