پارت پنجاه و یک :

کمی بعد از باز گشت به ماشین، کنار من،پسر نوجوانی که در بیهوشی به سر میبرد قرار داشت.
نگاهم را به نیم رخش دوختم،نیم ساعتی میشد که از کویر خارج شده بودیم.
موهای سفید و مژه های سفید ترش،بیشتر از او، گلوله برفی را به تصویر میکشید که در زمستانش به آرامی خفته.
به سختی تیزی کوچکی که سردین به دستم داده بود را گوشه صندلی پنهان کرده بودم تا از چشمان ریز بین رستاک دور باشد.
-به سمت کدوم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را برای این رمان ارسال کنید. لطفا ابتدا اپلیکیشن را نصب کنید و سپس اقدام به ثبت نظر کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • بستنی گوگوری

    1

    واکنش همراز چی میشه 😂 مرجانننن این مغز از کجا اوردی تووو

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    0

    وااای آیوااار اومد پارت قبل گفتم فقط جای آیوارم خالیه بیاااا اومد🎊😍شاید خودش نه غما اسمش که اومد🙄🥲

    ۱ سال پیش
  • مهدیس

    2

    ینی پسر ایوااااار

    ۲ سال پیش
  • مرضیه۲۶

    0

    عالی تراز عالی پراز هیییییجاااان یه نکته توپ رمانات اینه که انگارهمه شخصیتا واقعا همه توی یه دنیای واقعین😍

    ۲ سال پیش
  • نمیدونم

    10

    دلم واسه مظلومیت هامور کباب شد🥺🥺🥺🥺

    ۲ سال پیش
  • Mrym

    11

    وای خدا ایوارررر پسر آیووووارررههه ایوووار خبررر نداره یا حضرت پشممم یا حضرتتتت آیواررر یا ابلفض یا قمربنی هاشمممم ایوارر نمیدونست وای قلبم وای ایوووووار داره میادددد نفسسس کککششششش

    ۲ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    1

    پسس یعنیی هامورر بچهه ایوااررهه؟؟

    ۲ سال پیش
  • الهه

    0

    واقعا نمیدونم چی بگم

    ۲ سال پیش
  • Ara

    7

    با هر دیالوگ هامور اشک میریزم...

    ۲ سال پیش
  • شکیبا

    3

    بدبخت ویونا و ترسا😭🤣

    ۲ سال پیش
  • ریحانه

    2

    واااااای مادررر دارم زجه میزنمممممممم... چی شددد 😭🥲🥹 شد بچششش

    ۲ سال پیش
  • Ronika

    0

    الان سازمان مادر همون روسا هستن؟!

    ۳ سال پیش
  • مهرنوش

    2

    خب فقط لقب آدم خوار کم بود که به الان به قبلی ها اضافه شد 🤯

    ۳ سال پیش
  • علی

    1

    بهترین رمان سال

    ۳ سال پیش
  • عالی

    1

    عالی

    ۳ سال پیش
کپی شد!