پیرانا به قلم مرجان فریدی
پارت پنجاه و هفتم :
کمی بعد مرا روی مبل انداخت و درحالی که دستانم را میبست گفت:
-اینقدر مقاومت نکن!
با غیض غریدم:
-اگه نمیخواستین بهم صدمه بزنین چرا بارکدم رو سوزوندین؟
در حالی که صاف میایستاد به اطراف نگاهی انداخت:
-چون تو دیگه یه مامور عادی نیستی.
با اخم نگاهش کردم.
-قبلش هم نبودم.
پوزخند زد:
-در مقابل من عادی بودی.
خیره نگاهش کردم:
-الان چی هستم؟
شانهاش را
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
شایلی
0عاشق جزئیات این رمانم واقعا
۱ سال پیشفیونا
14واییی رستاک تو تابوت بود😂❤️🔥
۲ سال پیشسارای
12بوم؟ ای خداااااااا آقا من اعتراض دارم من بیفتم از شدت زیبایی یه رمان بمیرم کی پاسخگوئه؟
۲ سال پیشارام
3بوم😂😂😂
۲ سال پیشAra
10هامور پسرک باهوشم...
۲ سال پیشریحانه
7آره پسرم بزن همشونو کتلت کن😂
۲ سال پیشMona
8ریختم انتظار اینو نداشتم که رستاک در بیاد
۳ سال پیشMaral
6بوممممم و دوباره صبر..
۳ سال پیشمیو
12رستاک جان خواست جلو ویونا یه حرکتی بزنه به چشم بیاد نمیدونه پشت صحنه چندتا کشته داد
۳ سال پیشزن رستاک
21بوم که شد همه ی هستی منم خون بِشُد😂😂
۳ سال پیشستی
6وایی من چجوری باید تا فردا صبح کنممم نمیتونم ولی هامورر خیلی تیز و باهوشه چجوری من خیلی دربارش کنجکاوم و رستاکک بزا بگذره عاشق ویونا که شدی اونموقع بهت محل سگم نداد میفهمی(البته که تو کار خودتو میکنی)
۳ سال پیشهامور
4و بوووووم😂واقعا عالیه رمانتون💜🤌🏻امکان نداره هیچکدوم از رماناتون هیجانی نباشه و هر پارت جذب کنندس
۳ سال پیشZahi
4مرجان آخرش من از خماری و استرس میمیرم زیاد فردا زیاد بزار جای حساسش نمونه من دق میکنم😭❤️✨️
۳ سال پیشTaraneh
4وااااای خدا این لحظات هیجان انگیز رو کجام بزاررم🥲😂💔من سکته کنم گردن شمااست🥲💔
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

نفس
0چه هیجان انگیز و زیبا