پیرانا به قلم مرجان فریدی
پارت پنجاه :
***
با احساس سقوط، از جای پریدم امّا نتوانستم دستانم را حرکت بدهم. با وحشت چشمانم را باز کردم، سرم سنگین بود بدتر از آن تشنگی شدیدی بود که داشت مرا خفه میکرد. بزاقی برای قورت دادن نداشتم. فقط سعی میکردم با پلک زدن، دید تارم را شفاف کنم. چندبار پلک زدن کافی بود تا متوجه اطرافم شوم. رستاک روی صندلی روبهرویم نشسته و سردین هم کنارش هدفون گذاشته و بیتوجّه به اطراف چشمانش را بسته بÙ
مطالعهی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
ملورین
0یعنی بچه ی ایوارههه؟؟؟ وایییی
۱ سال پیششایلی
0به خدا که بچه آیواره😭😭😭
۲ سال پیشMrym
11یعنی اگ اون بچه ربطی ب آیوار داشته باشه آیوار زندشون نمیزاره
۲ سال پیشفاطمه زهرا
0یعنی پسره به ایوار ربطی داره؟
۲ سال پیشالهه
1وای قلبم بچه ایوار وای مگه ایوار بچه داره وایی قطعا بچه ایواره
۲ سال پیشvenus
3بچه آیوار که نه، ولی بنظرم به آیوار ربط داره شاید داداشش... در پوست خود نمیگنجم😁
۲ سال پیشAra
7مرجان خداییش مشکلت با قلب ما چی بود که پسرک کوچکم رو کشتی؟
۲ سال پیشIliya
1عالی عالی عالی
۲ سال پیشریحانه
2بچه آیواره؟ 🥲
۲ سال پیشFatima
1آیوار کیه؟ می شه راجبش توضیح بدی و بگی تو کدوم رمان بود؟
۲ سال پیشریحانه
3آیوار داستان اصلیش توی زندگی سیگاری بود. کلا یه پسری بود که موهاش سفید بود و زال بود.و به هیولای سازمان معروف بود.بشدتم سرد بود و کلا کراش خالص بود.بیشتر بگم اسپویل میشه خلاصه نخونیش از دستت رفته🥲😂
۲ سال پیشملیکا
1عالی بود
۳ سال پیشسحر
1عالی بود
۳ سال پیشhediye
0پس کوو پااارت💔
۳ سال پیشاسکت شدهی پیرانا
2پس توضیحات؟
۳ سال پیشSaniya
4ایندفعه ادمین یادش رفته یا مرجان🦦😂
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

فاطمه
2وااای بچههه آیواااره🤩مگ آتردین زال بووود🤨شاید بچه ژنتیکی آیواااره از سازمان بعید نیست🥺