در یکی از روستا های اطراف شهر آمل، خانواده‌ای وارد یک خانه ویلایی می‌شوند تا برای مدتی از دغدغه های گذشته رهایی یابند. اما از بدشانسی آنها این ویلا سابقه ای کاملا تاریک دارد و داستان هایی در موردش اطراف این روستا پیچیده است. زهرا و علی و سه فرزندشون همون خانواده هستن. ویلایی که اجاره کرده‌اند بهترین ویلاست اما در واقع یک موجود تاریک درونش اقامت دارد. سه فرزند و یک عمارت بزرگ ویلایی که درون خود اهریمن دارد. همه چیز آرام است، گل و بلبل است اما کم کم نشانه ها به چشم می‌آیند. و بعد ناگهان تغییرات شروع می‌شوند. در نهایت آرامش اولیه، به جهنمی در پایان تبدیل می‌شود.

ژانر : ترسناک، داستان کوتاه

تخمین مدت زمان مطالعه : ۱ ساعت و ۱۸ دقیقه ۱۸ ثانیه

نویسنده : فاطمه سادات هاشمی نسب

ژانر : #ترسناک #داستان_کوتاه

خلاصه :

در یکی از روستا های اطراف شهر آمل، خانواده‌ای وارد یک خانه ویلایی می‌شوند تا برای مدتی از دغدغه های گذشته رهایی یابند. اما از بدشانسی آنها این ویلا سابقه ای کاملا تاریک دارد و داستان هایی در موردش اطراف این روستا پیچیده است.

زهرا و علی و سه فرزندشون همون خانواده هستن.

ویلایی که اجاره کرده‌اند بهترین ویلاست اما در واقع یک موجود تاریک درونش اقامت دارد. سه فرزند و یک عمارت بزرگ ویلایی که درون خود اهریمن دارد.

همه چیز آرام است، گل و بلبل است اما کم کم نشانه ها به چشم می‌آیند. و بعد ناگهان تغییرات شروع می‌شوند. در نهایت آرامش اولیه، به جهنمی در پایان تبدیل می‌شود.

سخن نویسنده:

درود خدمت شما کاربران عزیز دنیای رمان، من داستان پلکان مرگ رو برای تقویت قلمم توی ژانر وحشت نوشتم پس امیدوارم آخر داستان از ترس میخکوب شده باشید و تنهایی جرئت تکون خوردن نداشته باشید.

•اخطار: در تنهایی این داستان را نخوانید.

(سوم شخص)

ماشین شاسی بلند مشکین رنگشان که گویی برای برند تویوتا بود، با سرعت کم جلوی در بزرگ و نرده‌ای سیاه رنگ ویلا ایستاد. محمد، ترمز دستی را کشید و از ماشین پایین آمد. به سمت در سیاه رنگ که طرح طاووس طلایی روی آن حک شده بود قدم برداشت و خطاب به زهرا که شیشه ماشین را پایین می‌کشید، گفت:

- فکر کنم همین جاست.

زهرا نگاهی به صفحه روشن گوشی که در دستش قرار داشت انداخت. سپس مجدد به ویلای جلویش چشم دوخت. عکس ویلای درون سایت که آن را آنلاین رزرو کرده بود، مشابه همین‌جاست. پس حتما درست آماده‌اند. سرش را بالا و پایین کرد و با شادی به محمد که به اطراف ویلا نگاهی می‌انداخت، گفت:

- آره خودشه، با عکس توی سایت مطابقت داره. بیا در رو باز کن.

دستش را به سمت داشبورد برد و آن را گشود. کلیدی که از املاکی گرفته بودند را برداشت و دستش را از پنجره بیرون برد. محمد سرخوش از رسیدن به مقصد، کلید را از دست های نرم زهرا گرفت و به طرف در رفت تا آن را باز کند.

زهرا خوشحال نگاهی به عقب ماشین انداخت. سارا دختر دوازده ساله‌اش نشسته در کنار یکی از شیشه‌ها خوابیده بود. سینا پسر پانزده ساله‌اش نیز به پنجره دیگر تکیه داده بود و خسته گردنش را مدام تکان می‌داد. نگاهش به میان آن دو افتاد، سپهر طفل چهار ساله‌اش مثل همیشه آن‌قدر درون ماشین شیطنت کرده بود که آخر سر برعکس به خواب رفته بود. سرش پایین و پاهایش را از پشتی صندلی آویزان کرده بود. از دهانش آب می‌چکید و دماغ‌هایش بیرون آمده بودند. از آن بدتر لباس و شلوار سبز آبی اش بود که خیلی کثیف شده بودند. البته نشان می‌داد قبل از خوابیدن حسابی دلی از غذا در آورده و گویی شکلات می‌خورده. زهرا لبخندی به این آرامش بچه‌هایش زد و سرش را به جلو باز گرداند. محمد در را گشوده و به طرف ماشین می‌آید.

سوار شده و ماشین را حرکت داد. پرادو سیاه رنگ، آهسته به دورن ویلا آمد. از کنار در مشکین گذشته و در مسیر شنی ویلا حرکت کرد. صدای عبور چرخ‌ها از روی سنگ‌های کوچک که همچون قدم زدن در مسیر سرشار از برگ‌های پاییزی بود، احساس خوبی را منتقل می‌کرد. زهرا با شادی و نشاط به باغ ویلا چشم دوخت. چقدر درخت هلو داشت، درخت‌هایی که سرشار از میوه بودند و حسابی میوه‌های با کیفتی به ثمر رسانده‌اند. زهرا در حالی که خوشحال دستش را از پنجره بیرون نگه داشته بود تا باد سرد این صبح زیبا به دست‌ و گونه‌هایش بخورد، خطاب به محمد گفت:

- چه جای با صفاییه. هلو ها رو ببین، خیلی خوب بهشون رسیدن.

محمد با لبخند خسته‌ای که بخاطر طی کردن مسافت طولانی، روی لب‌هایش نشسته بود، سرش را تکان داد و با نگاهی به ویلای جلویشان گفت:

- معمارش خیلی سلیقه داشته. بیا هر بار همینجا رو بگیریم. توی سایت این ویلا رو ذخیره کن.

زهرا با رضایت سرش را تکان داد و مشغول ور رفتن با گوشی شد. گاه‌گاهی هم به منظره نگاهی می‌انداخت تا از زیبایی این باغ بی نصیب نماند. محمد با حوصله ماشین را در پارکینگ ویلا پارک کرد و با خاموش کردن ماشین از آن پایین آمد.

زهرا نیز در را گشود و با پایین آمدن از ماشین کش و قوسی به بدنش داد. زیرا پنج ساعت متوالی را از تهران تا آمل آمده بودند، پس طبیعی بود که بدنشان کوفته شود. محمد پس از کشیدن بدنش و بیرون کردن خستگی خود، در عقب ماشین را گشود.

با باز شدن در، سینا که به آن تکیه داده بود از خواب پرید و با چشم‌های خمار به پدرش نگاه کرد. محمد به قیافه گیج و گنگ سینا خندید و گفت:

- رسیدیم، بچه‌ها بلند شین!

سینا با شنیدن این حرف خمار چشم‌هایش را مالش داد و با شوق و اشتیاق از پیدا کردن جای خواب بزرگ‌تر، به سرعت کفش‌هایش را که کف ماشین رها کرده بود، پوشید و از ماشین پایین آمد. محمد کنار رفت و بعد از بیرون آمدن سینا، به درون ماشین خم شد تا سپهر را بغل کند. زیرا او هنوز بچه بود و اگر بدخواب میشد تا شب بیچاره بودند.

آرام و نرم، او را با بازو های مردانه‌اش گرفت و به طرف ویلا برد. در ویلا با کلیدی که زهرا در دست داشت باز شده بود. محمد آرام از پله‌های جلوی عمارت بالا رفت و با رسیدن به در سفید رنگ زیبایش که یک گل مشکین رنگ روی آن حک شده بود، وارد ویلا شد.

ویلای زیبایی بود. گچ‌های سفیدش می‌درخشیدند و مبل های کرمی و طلایی آن را سلطنتی کرده بود. لوستر ها به اشرافی بودن آن ویلا کمک به سزایی کرده و پرده های قرمز مخملی، احساس حضور در قصر را به افراد درون آن القا می‌کرد. زهرا با خوشحالی در حالی که از آشپزخانه و کابینت های تمام هایگلاس آن دیدن می‌کرد، گفت:

- وای محمد ببین چقدر قشنگه! کاش میشد اینجا رو بخریم.

محمد خندید و از شادی همسرش خشنود گشت. سپس در حالی که به دنبال سینا از پله‌ها بالا می‌رفت تا به اتاق‌ها برسد با صدای بلندی پاسخ داد:

- آره قشنگه اما رسیدگی می‌خواد. به سختی تونستیم بیایم مسافرت چطور می‌تونیم به اینجا برسیم؟

زهرا خندید، مستانه روی مبل سه نفره دراز کشید و در حالی که به لوستر بزرگ و چهار طبقه بالای سرش خیره شده بود، گفت:

- می‌تونیم یکی رو استخدام کنیم تا اینجا رو نگه داره.

محمد، با این حرف سکوت کرد. سپهر را کنار سینا روی تخت دو نفره در یکی از اتاق های طبقه بالا گذاشت و سپس به طرف نرده‌ها آمد. به پایین نگاه کرد. زهرا درست زیر لوستر خوابیده بود و محمد درست کنار لوستر در طبقه بالا قرار داشت. خندید و به زهرا که لش کرده بود نگاه کرد. سپس جواب داد:

- اون وقت پولش چی میشه؟

زهرا از آن پایین به محمد نگاه کرد و با کمی تعلل، شانه‌ای بالا انداخت و پاسخ داد:

- بیشتر کار می‌کنیم خب.

محمد اخم کرد. همین‌طوری هم آن‌قدر هر دو مشغول کار کردن بودند که بچه ها مدام روز ها را تنهایی در خانه سپری می‌کردند، اگر بخواهند بیشتر هم کار کنند که دیگر هیچ! پس سرش را به چپ و راست تکان داد و با اخم ریزی، در حالی که به طرف پلکان سمت چپ راهرو می‌رفت، پاسخ داد:

- نمیشه، بچه ها گناه دارن. بیا فقط ازش لذت ببریم.

زهرا با شندین صدای محمد، از روی مبل بلند شد و نشست. او نیز اخم ریزی در صورتش داشت. به محمد که از آخرین پله پایین آمده بود و نزدیک میشد نگاه کرد و پرسید:

- چرا؟ خب بیا برای همیشه ازش لذت ببریم. مگه بده؟ اینجوری بچه ها هم بیشتر خوشحال میشن.

محمد در حالی که کنار زهرا می‌نشست، به در چشم دوخت. سارا بود که خواب آلود وارد خانه شده و خسته در حالی که چشم‌هایش را می مالید پرسید:

- تخت داره؟

پدرش خندید و سرش را تکان داد.

- اره، از پله‌ها برو بالا اتاق‌ها بالان.

سارا خواب آلود با گفتن هومی به طرف پله‌ها حرکت کرد و بی حال و خسته از آن‌ها بالا رفت. چندی هم پایش به پله‌ها گیر کرد و نزدیک بود بيفتد. گویی با بالا رفتن از هر پله انگار از یک کوه عبور می‌کرد. محمد خندان ادامه مکالمه را این چنین پایان داد:

- زهرا، میشه بیخیال بشی؟ لطفا.

زهرا سکوت کرد و دیگر ادامه نداد. شاید چون می‌دانست وقتی محمد این چنین از او خواهش می‌کند، یعنی بسیار خسته شده و حوصله حرف زدن را ندارد. پس به مبل تکیه داد و در حالی که به تلویزیون آویزان شده به دیوار جلویش نگاه می‌کرد، گفت:

- باشه. تو هم برو بخواب. منم یکم توی باغ می‌گردم.

محمد سرش را آرام تکان داد و از جای خود برخاست. به طرف پله ها قدم برداشت. از آن‌ها بالا رفت که با صدای زهرا از حرکت ایستاد.

- محمد سوئیچ ماشین رو بده تا نرفتی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش را برگرداند، پایین پله‌ها ایستاده و تنها چند پله باهم فرق داشتند. همان‌طور که دستش را درون جیب شلوار لی اش می‌برد، پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چی کارش داری؟ بذار وسایل رو وقتی بیدار شدیم همه باهم بیاریم. این‌طوری اذیت میشی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زهرا لبخندی زد و آهسته پاسخ داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می‌خوام یه کتاب از توی ماشین بردارم. دیدم بیرون زیر یه آلاچیق صندلی داشت. می‌خوام یکم توی این هوا کتاب بخونم. حس خوبی داره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محمد خندید و در حالی که سوئیچ ماشین را به طرف زهرا دراز می‌کرد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پس خوش بگذره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زهرا سوئیچ را گرفت و با گفتن خوب بخوابی از جانب زهرا، هر دو با لبخندی از هم جدا شدند. محمد از پله‌ها بالا رفت و به آغوش گرم و نرم خواب پناه برد، زهرا نیز ابتدا به طرف آشپزخانه رفت. زیرا موقع بازدید یک قهوه ساز برقی دیده بود که گویی صاحب خانه آن را آماده کرده است. با صبر و حوصله آن را به برق زد و قهوه‌ها را درونش گذاشت. لیوان را در جایگاهش نهاد و به طرف باغ رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از پله‌ها آهسته پایین آمده و در حالی که به منظره نگاه می‌کرد به سمت چپ که پارکینگ قرار داشت، قدم برداشت. پارکینگ زیر خانه بود برای همان ماشین در سایه قرار داشت و بخاطر هوای سرد این روز های آمل، سردی دستگیره های ماشین دست زهرا را سوزاند. اما آن را رها نکرد و در را مصمم گشود. کاپشنش را از روی صندلی برداشت. قبل‌تر در ماشین آن را روی پاهایش انداخته بود تا سردش نشود. دستش را به طرف داشبرد ماشین برد. کتابی که در راه خواندنش را شروع کرده بود هنوز نصف مانده است. پس آن را برداشت و در داشبورد را بست. با ذوق دستی روی جلد قرمز و مشکین کتاب کشید و نگاهش برای هزارمین بار به اسم کتاب خورد. «نبرد با شیاطین، لرد لارس» یک کتاب جذاب اما ترسناکی که بهتر بود آن را انتخاب نکند. اما او انگار در زندگی به هیجان نیاز داشت. آن‌قدر زندگیشان در تهران خسته کننده شده بود که بعد از چند ماه هماهنگی بالاخره توانسته بودند از آن‌جا برای سه روز به آمل سفر کنند تا بلکه روحیه بگیرند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این کتاب را هم از میان آن همه رمان تخیلی مورد علاقه‌اش انتخاب کرد زیرا ترجیح می‌داد مدتی از روند همیشگی خارج شود. شاید یک کتاب ترسناک می‌توانست او را از روند خسته کننده داستان‌های شاه و گدا دور کند. هرچند که هیچگاه آن‌ها را کنار نمی‌گذاشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با برداشتن کتاب و آن کاپشن، در را آهسته بست و ماشین را قفل کرد. به طرف باغ بازگشت و با پیدا کردن آن الاچیق که درست در میان باغ هلو قرار داشت، به طرف آن قدم برداشت. مسیری شنی درست تا نزد آلاچیق چوبی از میان باغ رد میشد و پر از پیچ و خم بود که مسافرش را خسته نمی‌کرد. با شادی قدم در آن مسیر نهاد و با کفش های اسپرت مشکین‌اش پای بر روی سنگ‌ها گذاشت. صدای قدم زدنش روی سنگ‌ها حس خوبی را به او می‌دهد. کتاب را در آغوش گرفته و با لذت از منظره دیدن می‌کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هوای امروز ابری بود و گویی تا ساعتی دیگر باران می‌زد. هوا سرد شده و احتمالا سردتر خواهد شد. با رسیدن به آلاچیق، به صندلی های مشکین نگاه کرد. ابر هایی که روی آن‌ها بودند نیز پارچه مشکین داشتند اما پارچه ها از جنس ساتن بوده و برق می‌زدند. کمی خم شد و دستی روی آن‌ها کشید. سرد هستند. کاپشن را پوشید و پس از آن کتاب را روی میز جلوی صندلی ها نهاد. نفس عمیقی کشید و کنار لبه آلاچیق ایستاد. به ابر ها نگاه کرد. حس خوبی داشت. همین حضورش در طبیعت باعث شده بود احساس کند روال تکراری زندگی‌شان کمی مختل شده است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبه کاپشن‌اش را گرفت و بیشتر دور خود پیچید. سوز سردی در آغوش باد پنهان شده بود. خواست روی صندلی بنشیند و خواندن را آغاز کند که به یاد آورد قهوه‌اش احتمالا باید تا الان آماده شده باشد. پس به طرف ویلا بازگشت تا قهوه را بردارد و بازگردد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در آن بین، کتاب تنها روی میز رها شد. صفحات کتاب ناگهان بدون آن‌که بادی بوزد شروع به تکان خوردن کردند. صفحه اول در کمال تعجب ورق خورد. لحظه‌ای مکث و سپس صفحه بعدی نیز ورق خورد. کسی نیست پس چگونه کتاب ورق می‌خورد؟ اما گویی یک نفر روی صندلی نشسته و با کنجکاوی کتاب را ورق می‌زند. صفحات کمی بعد تندتر ورق خوردند. باد شدیدی وزیدن گرفت و درخت های هلو را به صدا در آورد. همه چیز عجیب شد تا آن‌که یکهو با صدای پای کسی آرام گرفت. کتاب بی‌حرکت مانده و صفحه‌هایش سریع بسته شدند. درختان آرام گرفتند و باد همچون قبل به نرمی وزید! حتی این‌بار صدای جیرجیرک‌ها هم به گوش رسید!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای پا نزدیک‌تر شد تا آن‌که از آخرین پیچ مسیر شنی بدن زهرا نمایان گشت. با لبخند گرمی روی لب‌هایش آن ماگ سفید قهوه را در دست داشت و به طرف صندلی ها می‌آمد. عجیب است. آیا او اصلا متوجه تغییر آب و هوا نشد؟! مگر می‌شود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه‌ام به آن صندلی جلوی کتاب افتاد. گویی هنوز هم کسی روی آن نشسته است اما زهرا بی توجه به حضور شخصی نامرئی به طرف آن صندلی آمد. با نزدیک شدن، لحظه‌ای مکث کرده و به کتاب چشم دوخت. ابرو هایش را بالا انداخت و با تعجب زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- انگار دست‌هام کثیف بودن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به جلد کتاب نگاه کردم، اثر انگشت بسیاری روی آن مانده بود. گویی که بار ها یک شخص شاید هم چند نفر به آن دست زده‌اند. زهرا بیخیال و ساده لوحانه شانه‌ای بالا انداخت و روی همان صندلی نشست. به وضوح موقع نشستنش دیدم که چگونه ابر های نشیمنگاه آن صندلی باز پف کردند، گویی که آن شخص به سرعت بلند شده بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زهرا بی خبر از اتفاق افتاده روی صندلی نشست و پاهایش را روی جایگاه زیر میز شیشه‌ای نهاد. کتاب را از روی میز برداشت و ماگ قهوه‌اش را روی آن میز نهاد. سپس با لبخندی بر لب، کتاب را گشود. به متون کتاب چشم دوختم. تازه آن را شروع کرده و تنها هفتاد صفحه از آن را خوانده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

متوجه مرور زمان نمیشد و ساعت‌ها مشغول کتاب خواندن بود. خورشید در میان آسمان می‌تابید و خبر از ظهر می‌داد اما او همچنان مشغول خواندن آن کتاب ترسناک و البته مهیج بود. ضربان قلبش همراه با متون کتاب بالا و پایین می‌رفت و چشم‌هایش آن‌قدر به صفحات سفید ذل زده بودند که به قرمزی می‌رفتند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به اطرف نگاه کردم، خبری از آن شخص نبود. اصلا شاید کسی واقعا وجود نداشت. نمی‌دانم. اما الان همه چیز آرام و طبیعی است. در ویلا همه خواب بودند. سارا در سرزمین پریان سیر کرده و تقاضای رقص شاهزادگان را رد می‌کرد. سپهر خواب بستنی شکلاتی‌ای را می‌دید که سوار آن شده بود و بر فراز شهر اسب‌های بالدار پرواز می‌کرد. سینا اما پس از چند ساعت بالاخره از خواب بیدار شده، هرچند هنوز هم خواب آلود است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از روی تخت نیم خیز شده و کم کم بلند شد. گیج روی تشک تخت نشست و به اطراف نگاه کرد. او در اینجا چه می‌کند؟ نگاهی اجمالی به در و دیوار اتاق انداخت. کاغذ دیواری های کرمی اتاق با آن کمد های رنگ چوب خبر از گران بودن این خانه می‌دادند. با به یاد آوردن حرف های مادرش که از یک خانه ویلایی مناسب حرف میزد، نفس عمیقی کشید. آری اکنون یادش می‌آمد که پدرش از توی ماشین بیدارش کرده و گفته بود رسیده‌اند. اما او بی حواس فقط همچون اشخاصی که در خواب راه می‌روند به طرف نزدیک‌ترین تخت رفته و روی آن خوابیده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از روی تخت بلند شد و خمیازه کشید. سرش را به چپ و راست تکان داد و با کمی تاخیر به سمت در اتاق قدم برداشت. خسته دستگیره در را گرفت و آن را پایین کشید. در، با صدای تق، کمی حرکت کرد اما در کمال تعجب باز نشد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سینا که تقریبا خواب از سرش پریده بود، کمی بدنش را به چپ و راست تکان داد تا خستگیش بیرون برود و مجدد دستگیره در را پایین کشید. اما این‌بار نیز در باز نشد. ابرو هایش را با تعجب بالا انداخت و سرش را به سمت دستگیره آورد. با دقت به قفل دستیگره خیره شده بود و سعی داشت مشکل آن را بفهمد. در آن میان که مدام دستگیره را بالا و پایین می‌کرد؛ با خود زمزمه گویان گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- امیدوارم پول زیادی بابت این خونه نداده باشن. هنوز هیچی نشده یه عیب ازش پیدا کردم. اینم شد در؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خسته از تلاش بی فایده، خواست لگدی به در بزند که با صدای قدم هایی که به گوشش رسید، گوشش را به در چسباند. صدای پایی که روی پارکت ها گذاشته میشد را به وضوع می‌شنید. درضمن گویی آن شخص کفش پاشنه بلند پوشیده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با نزدیک‌تر شدن صدا و توقفش جلوی در، سینا گمان کرد مادرش است. پس از در فاصله گرفت و با صدای خواب آلود و مردانه‌اش که تازه به بلوغ رسیده بود، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مامان میشه در رو باز کنی؟ هرکار می‌کنم باز نمیشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منتظر به در خیره شد اما کسی به او جوابی نداد. به گمان آن‌که نشنیده است، بلندتر کمی به در کوبید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مامان؟ صدام رو می‌شنوی؟ در رو باز کن. مامان!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی سکوت و مجدد، صدایی به گوش نرسید. سینا غافل از آن‌که مادرش هیچگاه کفش پاشنه بلند نمی‌پوشد، چند بار دیگر به در کوبید، به اندازه‌ای که دیگر کلافه شده بود. چرا مادرش جواب نمی‌داد؟ خواست لگدی به در بزند که ناگهان گویی مشت محکمی به در کوبیده شد. صدایش آن‌قدر ناگهانی و بلند بود که سینا را از جا پراند و چند قدمی از ترس عقب رفت. با تعجب و کمی دلهره به در خیره شد و بلند‌تر گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مامان داری چی کار می‌کنی؟ میگم در رو باز کن، خودمم می‌تونم بشکنمش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و باز سکوت، سینا کلافه از این سکوت های طولانی مادرش، سرش را پایین آورد. خود را به قفل در نزدیک کرده و سعی کرد از طریق سوراخ قفل، آن طرف را ببیند. یک چشمش را بست و چشم دیگرش را به سوراخ نزدیک کرد. کمی آن را بست تا بهتر ببیند و سپس به آن طرف نگاه کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دیدن یک مردمک چشم سیاه رنگ از آن طرف در، خنده‌ای کرد و با دلخوری گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مامان به جا اینکه اذیتم کنی در رو باز کن. به خدا حوصله ندارم. گشنمه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منتظر به آن مردمک سیاه چشم دوخت و خواست مجدد حرفی بزند که آن چشم از در فاصله گرفت. سینا به گمان آن‌که مادرش بیخیال مسخره بازی شده، بلند شد و جلوی در همچون مردی متشخص ایستاد. دقایقی بعد، در صدای تقی از خود ساطع کرد و دستگیره، به پایین کشیده شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سینا لبخندی زد و متقابلا دستگیره را گرفت. با باز شدن در، همان‌طور که از اتاق بیرون می‌آمد به پشت در نگاه کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مامان چرا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما در کمال تعجب کسی پشت در نبود! لحظه‌ای ترسید و نگاهش را به اطراف راهرو انداخت. می‌خواست فریاد بزند اما با دیدن مادرش که به طرف پله‌ها می‌رفت، نفس عمیقی کشید. آسوده پلک زد و خندان خواست پشت سر مادرش برود که میان راه متوقف شد. یادش آمد موبایلش را برنداشته. به طرف اتاق بازگشت و موبایل را از روی میز برداشت. خندید، هرچند که در ماشین خواب آلود بود اما هیچگاه گوشی عزیزش را فراموش نمی‌کرد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن را درون جیب شلوار لی آبیش نهاد و با چک کردن خود در آینه اتاق، موهایش را سر و سامان داد. سپس به طرف راهرو بازگشت و به سمت پله‌ها رفت. خرامان از پله‌ها پایین آمد، به خانه نگاهی خریدارانه انداخت. سرش را راضی بالا و پایین کرده و با زمزمه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه خوشم اومد. بد خونه‌ای نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اطراف را به دنبال سرویس بهداشتی جست‌وجو کرد تا بالاخره پس از چند دقیقه آن را یافت. بعد از اتمام کارش، به سمت در رفت. آن در ضد سرقت را گشود و با دیدن باغ جلویش به وجد آمد. لبخندی زد و با اشتیاق کفش اسپرتش را پوشید. با بستن بند هایش، از پله‌ها تند تند پایین آمد و به سمت درختان قدم نهاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواست وارد باغچه شود که مسیر شنی را دید. گویی آن مسیر او را به دل باغ می‌برد. پس به سمت آن راه افتاد و با شادی مشغول عبور از آن مسیر شد. هر از گاهی می‌ایستاد و از درختان عکس می‌گرفت. سر خوش به اطراف نگاه می‌کرد و هر سوژه‌ای برای عکاسی پیدا می‌کرد، آن را شکار کرده و در دوربینش ثبت می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بالاخره پس از زمان طولانی که نصف آن صرف عکاسی شد، به آلاچیق رسید. با دیدن الاچیق و آن صندلی های مشکین رنگ و مادری که روی یکی از آن‌ها نشسته و کتاب در آغوش خواب رفته است، خندید. مادرش چه سرعتی داشت. احتمالا زودتر از او اینجا را پیدا کرده بود که پس از باز کردن در اتاقش این‌قدر سریع به اینجا بازگشته است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به طرف او رفت و کنارش نشست. نگاه کنجکاوش به ماگ سفید افتاد که قهوه‌اش نصفه شده بود. لبخندی زد و کتاب مادرش را از آغوشش بیرون کشید؛ البته به گونه‌ای که بیدار نشود. نگاهی به جلد آن که پر از اثر انگشت بود انداخت. کمی حالش بهم خورد. زیرا اندکی وسواس داشت. پس به سرعت کتاب را روی میز نهاد و با کمی تعلل، به صندلی تکیه داد. به منظره جلویش چشم دوخت و زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اگر یه استخر هم داشت عالی میشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم‌هایش را با آرامش بست و خواست بخوابد که صدای جیغ بلندی او را وحشت‌زده از جا پراند. زهرا نیز با تاخیر از خواب عمیقش پرید و به سرعت از جایش برخاست. ترسیده به سینا نگاه کرد و پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- صدای چی بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سینا شانه بالا انداخت و در حالی که مجدد به صندلی تکیه می‌داد، خونسرد پاسخ داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مثل همیشه، احتمالا سپهره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زهرا لحظه‌ای سکوت کرد و سپس به یاد آورد که او تا به حال روز را در خانه نبوده است. پس طبیعی بود که نداند سپهر روز ها این چنین بیدار می‌شود و به اهالی خانه خبر می‌دهد! با خستگی ناشی از بدخوابی به طرف ویلا بازگشت و در راه با خود گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کاش شمسی خانم هم اومده بود...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سینا با شنیدن این حرف اخم غلیظی کرد. خوشش نمی‌آمد شمسی در سفر حضور داشته باشد. او خدمتکارشان بود اما جوری رفتار می‌کرد که انگار مادر دوم و همسر پدرشان است! نکه پدر با او سر و سری داشته باشد، بلکه آن زن خود متوهم بود. مدام می‌گفت خانه‌ام اینجوری، بچه‌هایم اونجوری و... این سینا را بسیار آزرده می‌کرد. به گونه‌ای که گاهی می‌خواست او را بکشد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلافه و عصبی سرش را با شدت بسیار به تکیه گاه صندلی کوباند و چشم‌هایش را محکم بست. پاهایش را بالا آورد و روی میز نهاد. دست‌هایش را در هم قفل کرد و روی سینه‌اش گذاشت. خسته بود اما تازه از خواب بیدار شده است! عجیب نیست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زهرا به ویلا رسید و از پله‌ها بالا رفت. بیخیال یکی یکی اتاق‌ها را چک کرد تا به اتاقی که سینا قبلا در آن خوابیده بود، رسید. سپهر نیز روی تخت بود و در حالی که به اتاق نگاه می‌کرد، با خود حرف میزد. زهرا لبخندی به آن کودک شیرین زد و جلو رفت. با رسیدن به تخت، روی آن نشست و در حالی که دستی درون موهای مشکین سپهر می‌کشید گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دستشویی داری سپهر؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپهر در حالی که کنجکاو به اطراف نگاه می‌کرد، سرش را بالا و پایین کرد و با لحن شیرین کودکانه‌اش پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- الان کوجاییم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زهرا لبخندی زد و با آرامش در حالی که دست های نرمش را می‌گرفت، پاسخ داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اومدیم دریا، دوست داری بریم آب بازی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپهر با شنیدن نام دریا، سر ذوق آمد و با شادی دست‌هایش را از دست مادرش بیرون کشید و به هم‌دیگر کوبید. سپس همان‌طور که سعی داشت از تخت پایین بیاید پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مامنی، میشه این دوستمم ببرییش؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زهرا به سویی که سپهر اشاره می‌کرد، نگاهی انداخت. انگشت اشاره سپهر به طرف آینه و کمد بود. ابروهایش را بالا داد و آهسته گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اما اونجا که کسی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپهر ناگهان بی‌توجه به او جیغ کشید و با شادی خطاب به آن دوست عجیبش گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بیا بریم. آب بازی آب بازی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بی توجه به زهرا به طرف در دوید. زهرا به آن نقطه‌ای که سپهر اشاره کرده بود، خیره ماند. برایش تازگی داشت که یک بچه چیزی را ببیند که نمی‌تواند آن را احساس کند. منظورش از دوست که بود؟ آیا تنها دوستی خیالی که تمام کودکان آن را برای خود تصور می‌کنند؟ یا چیزی از هم نوعان آن موجود که در کتاب می‌خواند؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدنش لرزید و با تاخیر سریع از روی تخت بلند شد. آهسته به گونه خود سیلی زد و با ناآرامی زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دیوونه شدی مگه؟ اینا همش داستانه، داستان! به خودت بیا زهرا، باز رمان خوندی جوگیر شدی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیم نگاهی به آن کمد و آینه انداخت و سپس بالافاصله ‌ به طرف در اتاق بازگشت. ترسیده بود اما نه آن‌قدر که بخواهد به جایی پناه ببرد. به دنبال سپهر رفت تا از پلکان نیفتد. خود را سریع به پسرک رساند. اولین پله را طی کرده بود که دست حمایتگر مادرش را دور انگشت‌های خود احساس کرد. خوشحال و شاد تند تند از پله ها پایین رفت. با رسیدن به آخرین پله دستش را از حسار دست زهرا بیرون کشید و با شادی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بلیم دریا بلیم دریا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زهرا لبخندی به این ذوقش زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بابات بالا خوابیده. برو بیدارش کن، باهم بریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپهر نگاهی به پله‌ها انداخت و با اشتیاق خواست مجدد از آن‌ها بالا برود اما زهرا سریع مانعش شد. سپس با تردید گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نیوفتی ها!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپهر به سرعت سرش را به چپ و راست تکان داد و با شوق به چشم‌های مشکی زهرا نگاه کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه نه نمیوفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زهرا مردد کنار رفت و تا آخرین لحظه به بالا رفتن سپهر نگاه کرد تا مبادا اتفاقی برایش نیوفتد. با رسیدنش به آخرین پله نفس عمیقی کشید و به طرف آشپزخانه رفت تا چای دم کند. سپهر نیز به سمت اتاق‌ها رفت. با قدم های کوچک یکی یکی از در ها می گذشت و با نگاهی به درون اتاق‌ها سراغ اتاق بعدی می‌رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با رسیدن به آخرین اتاق، پدرش را روی تخت دید. خوشحال داخل شد و با ذوق خواست به طرف تخت برود که چیزی توجه‌اش را جلب کرد. از حرکت ایستاد و با تعجب به آن توپ پشمالو نگاه کرد. توپی سیاه رنگ که در زیر تخت پدرش تکان می‌خورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاد از پیدا کردن یک توپ پشمالو با موهای سیاه بلند که می‌تواند با آن بازی کند، جلو رفت. قدم‌هایش را بدون هیچ شکی برداشت تا به تخت رسید. خم شد و دستش را دراز کرد تا آن توپ را بردارد اما ناگهان توپ به زیر تخت کشیده شد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپهر روی زانو نشست و خواست سرش را خم کند. سعی داشت به زیر تخت برود تا آن توپ را هرطور که شده بردارد. سرش را که خم کرد نگاهش به توپ افتاد که در وسط تخت ایستاده بود و هنوز تکان می خورد. از چپ به راست و از راست به چپ کمی قل می‌خورد. سپهر خندید، خوشحال از پیدا کردن توپ کامل روی فرش اتاق خوابید و سعی کرد خود را به زیر تخت هل بدهد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اضطراب و استرس قلبم را احاطه کرده بود. او کودک است و متوجه غیر طبیعی بودن این امر نیست. نگاهم به پشت توپ افتاد. دستی از انتهای توپ بیرون می‌آمد و آرام‌آرام سعی داشت به سپهر نزدیک شود. نگران به کودک نگاه کردم. کودکی که لحظه به لحظه بیشتر به مرکز تخت نزدیک میشد تا آن توپ را بردارد. دستش را دراز کرده بود و مدام خود را روی زمین می‌کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست سیاه با آن ناخن‌های بلند و خونینش، از پشت توپ بیرون آمد. اما سپهر او را نمی‌دید زیرا تمام حواسش به توپ بود. دست بلندتر شد تا به دست دراز شده سپهر رسید و آهسته دور آن پیچید. دستی دیگر پای سپهر را که اکنون کاملا به زیر تخت رسیده بود را گرفت. لمس پاهایش با دست‌ها، او را قلقلک داد اما متوجه بد بودن وضیعت نشد. بیشتر تقلا کرد تا آن توپ را بردارد که ناگهان با جیغ بلندی از بیرون، از جا پرید و سرش به میله های زیر تخت خورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عمیقی کشیدم. سارا بود که در درگاه در اتاق ایستاده و با تعجب به زیر تخت نگاه می‌کرد. به سرعت جلو آمد و روی زمین نشست. خم شد و دست‌هایش را به طرف سپهر دراز کرد. با اخم و عصبانیت او را به سختی از آن زیر بیرون کشید و با خشم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سپهر اون زیر چی کار می‌کردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپهر بغض کرد. اکنون نه تنها توپی گیر نیاورده بود بلکه دعوا هم شده بود. پس سرش را پایین انداخت و خیره به آن توپی که هنوز از زیر تخت آن را می‌دید و نزدیک‌تر آمده بود گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- توپ می‌خوم. اوون...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپس به آن توپ، با انگشت های کوچکش اشاره کرد. سارا متعجب به زیر تخت نگاهی انداخت، توپی نبود پس او از چه حرف میزد؟ کلافه از جا برخاست و سپهر را در آغوش گرفت. با عصبانیت در حالی که او را به طرف در می‌برد، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- توپی نیست سپهر کی بهت یاد داده دروغ بگ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپهر اما در حالی که در آغوش سارا بود، از پشت به وضوح دید که آن توپ پشت سرشان می‌آید و آن‌ها را دنبال می‌کند. چانه‌اش را روی شانه‌های سارا نهاد و با بغض و حسرت به آن توپ پشمالوی سیاه رنگ که در راهرو دنبالشان می‌آمد خیره شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلش می خواست توپ بازی کند اما سارا نگذاشت! با رسیدن به پلکان، سارا ایستاد و خطاب به مادرش با صدای بلندی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مامان سپهر بیداره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زهرا با شنیدن صدای سارا در حالی که قوری را روی کتری می‌گذاشت جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می‌دونم، رفت بابات رو بیدار کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا نگاهی به سپهر انداخت و آهسته پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بابا رو بیدار کردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپهر اندکی سکوت کرد. زیرا داشت فکر می‌کرد چرا به آن اتاق رفته بود. سپس سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه اون توپه زیر تختش بود، خو...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا کلافه از حرف‌های پی‌درپی درباره آن توپ، سپهر را از پله‌ها پایین برد و روی زمین نهاد. سپس خودش باز از پله‌ها بالا رفت تا پدرش را صدا بزند. با قدم‌های بلندی به طرف آخرین اتاق بازگشت. کنجکاو شده بود. سپهر چرا آن‌قدر در مورد توپی که وجود نداشت حرف میزد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با رسیدن به آن اتاق، به سوی تخت قدم نهاد. با تردید به زیرتخت که بسیار تاریک بود نگاهی انداخت. یک شیء تاریک، یک توپ؟ آن هم این زیر؟ شاید برای مسافر های قبلی بوده. خم شد و سرش را پایین‌تر آورد. با تاخیر به زیر تخت نگاه کرد. سیاهی مطلق چشم‌هایش را اذیت کرد اما مدتی بعد به آن عادت کرد. تنها چیزی که می‌بیند تاریکی‌ است. نه بیشتر و نه کمتر! در کمال تعجب حتی دیوار زیر تخت را هم نمی‌بیند! این حد تاریکی طبیعی است؟ متعجب شانه‌ای بالا انداخت و خواست از روی زمین بلند شود که با شنیدن صدای فس فسی، با تردید دوباره به زیر تخت نگاه کرد. چیزی نیست! ابرو هایش را بالا انداخت و خیره به روتختی سیاه تخت با تعجب گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- صدای چی بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه‌اش را باز به تاریکی زیر تخت داد که مجدد آن صدا به گوشش رسید. این‌بار مطمئن شد که اشتباه نشنیده و توهم نزده است! کمی در جای خود جابجا شد و ترسی به وجودش افتاد. زیرا گمان می‌کرد یک موش در زیر تخت است. او از موش بیشتر از هرچیز می‌ترسد. پس بالافاصله از روی زمین بلند شد و به طرف مرد خوابیده روی تخت خم شد. دستش را روی پهلوی پدرش نهاد و محکم او را تکان داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محمد بیچاره با شوک ناگهانی، از خواب پرید و سریع در جای خود نشست. با ترس به سارا نگاه کرد و وحشت‌زده پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چی شده؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا شرمنده ببخشیدی زیر لب زمزمه کرد و در حالی که نگران به پدر خواب آلودش نگاه می‌کرد، پاسخ داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مامان گفت بیدارت کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محمد با حرف سارا آرام گرفت و آهی کشید. سپس سرش را بالا و پایین کرد، خسته چشم‌هایش را مالش داد و خمیازه‌ای کشید. سارا اما با انجام کارش ماندن در اتاقی که موش دارد را جایز ندانست. پس به سرعت از اتاق بیرون رفته و به طرف پله‌ها پا تند کرد. در راه با رسیدن به پلکان به آن فکر کرد که چرا در خانه ای به این گرانی و شیکی، باید موش وجود داشته باشد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شانه‌ای بالا انداخت و به طرف آشپزخانه رفت. زهرا روی یکی از صندلی های میز غذاخوری چهار نفره نشسته بود و با گوشیش بازی می‌کرد. صندلی کنار مادرش را بیرون کشید و روی آن نشست. سپس در حالی که به زهرا و گوشی سفیدش نگاه می‌کرد که مدام انگشت‌هایش روی صفحه بالا و پایین میشد، پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- قراره بریم بیرون؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زهرا آهسته سرش را تکان داد و در حالی که هم‌زمان برای دوست هایش تایپ می‌کرد، پاسخ داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره، دریا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا سرش را به نشانه فهمیدن تکان داد و در سکوت به سپهر خیره شد. روی مبل نشسته و به تلویزیون که برنامه کوک پخش می‌کند خیره است. سارا نیز به تلویزیون نگاه کرد، مل مل و بز باش مثل همیشه داشتند با گلی بحث می‌کردند. لبخندی زد، یادش بخیر در کودکی زیاد این برنامه را می‌دید، همیشه هم می گفت من سارا پشم آبادی هستم و با مل مل فامیلم. چقدر که بچه های فامیل به او می‌خندیدند. اکنون با گذشت سال‌ها و بزرگ شدنش می‌داند که نباید هرچیزی را جلوی همه به زبان بیاورد. اما آیا سن دوازده سالگی برای فهمیدن این نکته ها کم نیست؟ شاید نه. کودکانی که پدر و مادر در کنارشان نباشند، زود‌تر از دیگران بزرگ شده و مستقل خواهند شد. آری این حقیقت محض است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی حوصله به صندلی تکیه داد و با اندوه به تلویزیون خیره شد که زهرا خطاب به وی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سارا برو به سینا بگو بیاد. کتاب منم بیار لطفا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا ابرویی بالا انداخت و متعجب به مادرش که نگاهش توی گوشی بود خیره شد و پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سینا؟ مگه کجاست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زهرا در حالی که حواسش به پاسخ همکارش در گروه تلگرامیشان بود سرسری پاسخ داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بیرون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا اخم کرد و از روی صندلی بلند شد. به طرف در ساختمان رفت و با خشم در را باز کرد. با بیرون آمدن از خانه نفس عمیقی کشید و به باغ جلویش خیره شد. هوا سردست اما نه آن‌قدر که لازم باشد کاپشنش را بپوشد. زیرا فردی به شدت گرمایی‌ست. پس آسوده از پله‌ها پایین آمد و با رسیدن به باغ نگاهش به مسیر شنی افتاد. بی حوصله وارد مسیر شد و با طی کردن پیچ های فراوان به آلاچیق میان باغ رسید. ابرویی بالا انداخت و با دیدن سینا که روی صندلی‌ها نشسته بود، به او نزدیک شد. بی حوصله خطاب به سینا درحالی که با نگاهش به دنبال کتاب می‌گشت گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بلند شو مامان گفت می‌خوایم بریم بیرون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سینا ابرویی بالا انداخت و در حالی که نگاهش را از درخت‌های خرمالوی جلویش می‌گرفت، کنجکاو پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کجا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا شانه‌ای بالا انداخت و بی حال خود نیز کنار سینا روی صندلی های نرم نشست. نگاهی به کتاب روی میز انداخت و پاسخ داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دریا. شمال دیگه چی داره جزء جنگل و دریا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سینا خندید و با نگاهی به سارا با تمسخر گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حوصله نداری چرا؟ الان مثلا دهنت کنده شد جواب دادی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا بی توجه به او و کنایه های همیشگیش، خم شد و کتاب روی میز را برداشت. نگاهی به جلد قرمزش انداخت. «نبرد با شیاطین، لرد لارس.» ابرویی بالا انداخت، از کی تا به حال مادرش به طرف داستان‌های ترسناک روی آورده؟ تا به یاد داشت کتاب خانه‌اش همیشه پر از رمان های تخیلی و فانتزی بود! اولین بار است که در دست ‌هایش کتابی با ژانر ترسناک می‌بیند‌. سینا با دیدن نگاه خیره و متعجب سارا بر روی نام کتاب، سرش را نزدیک گوش‌هایش آورد و با زمزمه‌ای آرام و لحنی که سعی داشت ترسناک باشد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- از کجا معلوم. شاید یکی به تور ما هم بخوره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا با این حرف سینا، پوزخندی زد و با تمسخر سرش را به سوی سینا چرخاند. سپس خیره در چشم های قهوه‌ای سینا پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باز تو فیلم دیدی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سینا نیم‌خند زد. عقب رفت و باز روی صندلیش جای گرفت. همان‌طور که به جلو خیره میشد مرموز زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خواهرکم بعید نیست. این خونه یه خونه ویلایه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیم نگاهی به سارا انداخت و با اطمینان ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می‌دونی که توی ویلا ها همیشه یه روح یا جسد پیدا میشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپس با ابرو و چشم اشاره‌ای به کتاب توی دست سارا کرد و کنجکاو پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این کتاب رو خوندی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا، متعجب با کمی شک به کتاب خیره شد. نمی‌داند چرا اما احساس خوبی از این مکالمه ندارد. نچی زیر لب گفت که سینا خشنود خیره به گرگینه روی جلد کتاب ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اوپس، پس بخاطر همینه که باورم نمی‌کنی! مطمئنم ارباب شیطانی لرد لارس قرار نیست اینجا ظاهر بشه اما توی کتاب دقیقا ویلایی به همین شکل وجود داشت که توش پیرانا های گوشت خوار جسد خیلی از قربانی های صاحبشون رو می‌خوردن، جالب نیست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا با شنیدن این حرف به خود لرزید و خشمگین خطاب به سینا غرید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اینا فقط داستانه! واقعی نیستن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سینا بیخیال شانه‌ای بالا انداخت و با لبخندی ملیح زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- گروبیچ هم توی داستان همین رو می‌گفت تا اینکه خودش افتاد توی چاه حقیقت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا کلافه با چاشنی ترس سرش را به چپ و راست تکان داد و با غرغر گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باور نمی‌کنم. تو هم زیاد رمان خوندی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سینا خندید، مجدد برای بار سوم خندید و خیره به درخت خرمالوی جلویش گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- با یه سرچ ساده توی گوگل بزرگوار باورت میشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا دلهره بدی به دلش افتاد. نمی‌خواست باور کند. او کتاب را نخوانده بود اما با توصیف سینا از پیرانا های گوشت خواری که جسد ها را می‌خوردند واقعا حالش بهم ریخته بود. با ساکت شدن سینا، سارا به کتاب خیره شد. گرگینه روی جلدش احساس خوبی به او نمی‌دهد. آن دندان های تیز زردش به حتم قلب بسیاری را درون کتاب پاره کرده! سینا لبخند زد. وقتی به آن فکر می‌کند که به سارا گفته ویلای درون کتاب همچون اینجاست خنده‌اش می‌گیرد. زیرا آن کاخ کجا و این ویلای کوچک کجا! اما سارا که نمی‌دانست پس همینکه او را در این چند روز بترساند کفایت می‌کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شرورانه پوزخند زد و خواست مجدد چیزی به سارا بگوید که صدای بلند مادرشان آن‌ها را به زمان حال بازگرداند و البته سارا چند سانت از جا پرید. گویی بدجور در دل داستانی که باورش نمی‌کند غرق شده! سینا با پرش سارا قهقه ای زد و در حالی که از جایش بلند میشد خطاب به وی با تمسخر گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باز خوبه باورشون نمی‌کنی و این‌قدر می‌ترسی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا خشمگین با چاشنی ترس به سرعت بلند شد تا مبادا در میان این باغ بزرگ تنها بماند. سپس همان‌طور که پشت سینا حرکت می‌کرد، با حرص گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کوفت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سینا با خنده‌ای شادمان و سارا با دلهره‌ای سنگین به ماشین رسیدند. مادر و پدرشان سوار بر ماشین منتظر بودند تا آن‌ها نیز سوار شوند تا به دریا بروند. هردو با درنگ سوار شدند. سارا در چپ و سینا در سمت راست ماشین نشست. سپهر هم میانشان قرار داشت. با شادی به همه جا نگاه می‌کرد و ذوق داشت دریا را برای اولین بار ببیند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

البته که سینا و سارا هم اولین بارشان بود؛ منتها آن‌ها پیش‌تر دریا را در لایو های بازیگران و سلبریتی ها دیده بودند. محمد با مستقر شدن بچه ها حرکت کرد و با ریموت، در خانه را گشود. با احتیاط از خانه بیرون آمد و سپس با بسته شدن در، پدال گاز را فشرد. غرش اگزوز های پرادویشان محله اوجی آباد آمل را متوجه خود کرد و به طرف ساحل سرخرود ماشین را به جاده انداخت. با سرعت بسیاری از میان شالیزار های کنار جاده می‌گذشتند. سارا با شادی به بید هایی نگاه می‌کرد که عمری چند ساله داشتند، شاید کمه کم ده سال!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سینا از آن‌طرف گه گاهی به گاو ها و گوسفندانی که اطراف جاده گله گله در میان شالی های چیده شده می‌چریدند نگاه می‌انداخت و سپهر که عاشق سگ است مشتاق اطراف را می‌کاوید تا بلکه سگ جدیدی پیدا کند. زهرا اما سرش توی گوشی است و با چت کردن با همکار هایش مشغول است. محمد نیز تمام حواسش پی رانندگی‌ست تا مبادا تصادف کنند و کارهایشان در تهران به مشکل بخورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حدود بیست دقیقه بعد به ساحل سرخرود می‌رسند. با توقف ماشین در پارکینگ اختصاصی، سارا خوشحال از ماشین بیرون می‌آید. سپهر نیز به دنبال او سعی دارد خود را از ماشین به پایین بیندازد که سارا او را در آغوش می‌کشد. با احتیاط او را روی زمین می‌گذارد و خطاب به مادرش می‌گوید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مامان سپهر رو من نگه نمی‌دارما!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادرش سرش را بالا می‌آورد و به وی نگاه می‌کند. سپس با تحکم می‌گوید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بی‌خود! خودت باید تا آخر مواظب...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زهرا هنوز دارد حرف می‌زند که سینا با غرغر همان‌طور که کنار سارا می‌ایستد خطاب به مادرش می‌گوید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مامان یه مسافرت چهار روزست. میشه اون گوشی رو بذاری کنار و یکم مواظب بچت باشی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زهرا اخم می‌کند. پسرش درست می‌گوید اما اکنون مدیر دارد با او حرف می‌زند. نمی‌تواند به وی بی احترامی کند. پس با حفظ همان اخم خیره به چشم‌های قهوه‌ای سینا گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شما دو تا باید مواظب سپهر باشین! همین که گفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سینا شانه‌ای بالا انداخت و بدون تردید دست سارا را گرفت. سپس با بی خیال گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ما می‌خوایم یکم بگردیم. سپهر با خودتون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپس بدون آن‌که صبر کند تا زهرا چیز دیگری بگوید با فریاد خطاب به سارا، خندان گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بدو سارا فرار کن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا هنوز متوجه موضوع نشده بود که دستش توسط سینا کشیده شد و هر دو بر روی ریگ های گرم ساحل دویدند و دور شدند. زهرا اخمی کرد. از کی تا به حال دیگر حرفش خریدار نداشت! غرولند خیره به صفحه گوشی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بی ادبا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محمد لبخندی از این صحنه زد و دستش را دور گردن زهرا حلقه کرد. سپس آرام موبایل را از لای انگشت‌هایش بیرون کشید و درون جیب شلوار خود فرو کرد. زمزمه گویان خیره به جلو گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سپهر رو ببین زهرا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زهرا معترض خواست بگوید گوشی را پس بده که با دیدن ذوق بی نهایت سپهری که درون ریگ ها بازی می‌کند و با شوک به ریگ ها دست می‌زند، ساکت شد. آرام گرفت و به محمد تکیه داد. او تا به حال ذوق فرزندش را ندیده بود. البته که هیچ وقت کنارشان نبود. آن دو تا به کمک دایه ها بزرگ شدند و این یکی هم داشت به کمک دایه قبلی رشد می‌کرد. باورش نمیشد که تابحال این حس شادمان مادرانه را تجربه نکرده است!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لحظه‌ای بغض گلویش را گرفت اما آن را فرو خورد و ترجیح داد چیزی نگوید. زیرا به هر حال نمی‌توانست کارش را که آن همه برایش زحمت کشیده بود رها کند. محمد نیز همین وضعیت را داشت. هر دو در چاهی قرار گرفته‌اند که راه بالا آمدن ندارند...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از آن‌طرف که زهرا و محمد در آغوش هم‌دیگر به فرزند کوچکشان نگاه می‌کنند، سارا و سینا بالاخره دست از دویدن بر می‌دارند. سارا درمانده و بی‌جان کنار دریا روی ریگ های گرم می‌افتد و بی درنگ دراز می‌کشد. سینا خندان از این کار سارا کنارش می‌نشیند و خیره به دریا و آن خورشید زیبایش می‌گوید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فهمیدی؟ باید این‌طوری خودت رو نجات بدی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا قهقه ای زد و با شادی در حالی که می‌نشست، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیلی خوب بود، تا حالا از زیر کاری در نرفته بودم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سینا لبخند زد و با تسمخر گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- وقتی بچه خرخون باشی همین میشه دیگه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا خندید. درست می‌گفت همیشه مشغول درس خواندن بود و وقت نمی‌کرد با دوست‌هایش بیرون برود. شاید برای همین بود که راهی برای فرار از کار های روزمرگی را بلد نبود! سینا هم که توی خانه نمی‌نشست و همیشه همراه دوست‌هایش بیرون در حال گردش بود. سارا خیره به دریا و صدای آرامش‌بخش امواج، آهسته زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چه حس خوبی داره...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سینا چشم‌هایش را بست. وزش باد در لا‌به‌لای موهایش حس خوبی به او می‌دهد. خواست حرف خواهرش را تایید کند که با شنیدن صدایی پلک گشود. صدای ساز مورد علاقه اش بود! سرش را چرخاند و نگاهش به گروهی از بچه ها افتاد که چند متر آن‌طرف تر در حال پهن کردن بساط شادی بودند. خندید و با نشاط خطاب به سارا گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هی. اونا رو ببین!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا چشم از دریا گرفت و به جایی که سینا اشاره می‌کرد، نگاه انداخت. با دیدن چند دختر و پسر که داشتند روی حصیری که تازه پهن کرده بودند می‌نشستند، ابرو بالا انداخت و با تعجب پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب، چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سینا محکم دستش را بالا آورد و بر روی شال سارا کوبید. سپس همان‌طور که بلند میشد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- احمق. بیا زود باش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا با تعجب از جای خود بلند شد و اخم کرد. مرض داشت میزد؟ در حالی که سرش را مالش می‌داد به دنبال او رفت. با نزدیک شدن به آن شش نفر سینا لبخند به لب با احترام بلند گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دوستان. میشه گیتار رو چند لحظه ازتون قرض بگیرم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختری که گیتار را در دست داشت و آماده میشد تا آن را بنوازد سرش را بالا آورد و متعجب به سینا نگاه کرد. بقیه نیز معذب به همدیگر نگاهی انداختند که یکی از پسر ها راضی پاسخ داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- البته. چرا که نه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و اشاره کرد تا دختر آن گیتار را به سینا بدهد. سینا خوشحال به سمت دختر رفت و در حالی که روی صندلی آن دختر که اکنون بلند شده بود می‌نشست، گیتار را از دست سفیدش با آن لاک های آبی کاربنی گرفت. با ذوق به گیتار و سیم هایش دست کشید و خوشحال آماده شد که یکی از دختر ها خطاب به سارا گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دختر خانم بیا بشین. هنوز جا هست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا خجالت زده کنار حصیر نشست و تشکر کرد. با نشستنش، سینا انگشت شصتش را برو روی تار ها کشید. صدای گیتار بلند شد که یکی از دختر ها پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آقا پسر چی می‌زنی حالا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سینا خندید. به دختر نگاه کرد و با اطمینان و چشم‌هایی که برق می‌زدند گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چیزی که به این صحنه بیاد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه هویی کشیدند که صدای زیبا و دل انگیز گیتار در ساحل پخش شد. همه به سرعت موسیقی را شناختند و با شادی به سینا خیره شدند. محو صدای زیبای گیتار بودند که کمی بعد صدای خوش نوای سینا نیز به گوش رسید. همه تعجب کردند جزء سارا، زیرا او از صدای خوب و محشر برادرش خبر داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«مي‌خوام برم دريا كنار، دريا كنار هنوز قشنگه. آخ مي‌دونم از سبزه زار تا شاليزار هنوز قشنگه.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشتیاق و ذوق بچه ها بیشتر شد و صدای همخوانی آن‌ها با خواننده خوش صدایمان باعث شد مردم اطراف و خانواده هایی هم که کنارشان بودند توجه شان جلب شود و همه با شادی به آن نوای دل انگیز گوش بدهند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«مي‌خوام برم دريا كنار، دريا كنار هنوز قشنگه. آخ مي‌دونم از سبزه زار تا شاليزار هنوز قشنگه.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه گویی که منتظر پارت بعدی بودند. زیرا با همدلی بسیار همه حتی مردم اطراف شروع به همخوانی کردند و خاطرات سال های دور در دل هایشان رخنه کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«عاشق جنگل و بوي ساحلم، هوس يار و ديار كرده دلم. عاشق جنگل و اون نم نم بارونه دلم، هر جا باشم پيشه ايرونه دلم. عاشق كوير و صحرا و بيابونه دلم، هر جا باشم پيشه ايرونه دلم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فضای ساحل با همخوانی زیبای مردم با گیتار خیلی لذت بخش و آرامش بخش بود. گویی برای همه این آهنگ خاطره ساز است. با اتمام این پارت همه سکوت کردند و خیره به خواننده فعلی و صدای زیباش به خاطراتشان سفر کردند. صدای سینا با وقفه کوتاهی مجدد همچون باد بهاری به گوش رسید و چه زیبا آکورد های بالا را می‌خواند و می‌نواخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«مي‌خوام برم دريا كنار، دريا كنار هنوز قشنگه. آخ مي‌دونم از سبزه زار تا شاليزار هنوز قشنگه. عاشق جنگل و بوي ساحلم، هوسه يار و ديار كرده دلم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خواندن این پارت صدای بی کلام گیتار که اوج می‌گیرد به گوش رسید. همه با شوق شروع به دست زدن کردند و با یک‌دیگر خندیدند. خاطراتشان زنده شده بود و در چشم هایشان تشکر موج میزد. آن اکیپ هم که اکنون جلوی سینا نشسته بودند همراه با سارا شروع به تکان خوردن به چپ و راست کردند و دست می‌زدند. نوای آهنگ در کل ساحل انگار به گوش می‌رسید. زیرا همه سکوت کرده بودند و تنها صدای امواج آب همراه با نوای دل انگیز گیتار به گوش می‌رسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مدتی بعد سینا مجدد شروع به خواندن کرد و باز مردم بودند که او را همچون گروهی نوازنده و همخوان همراهی می‌کردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«مي‌خوام برم دريا كنار، دريا كنار هنوز قشنگه. آخ مي‌دونم از سبزه زار تا شاليزار هنوز قشنگه. عاشق جنگل و بوي ساحلم، هوسه يار و ديار كرده دلم. عاشق جنگل و اون نم نم بارونه دلم، هر جا باشم پيشه ايرونه دلم. عاشق كوير و صحرا و بيابونه دلم، هر جا باشم پيشه ايرونه دلم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با آکورد پایانی و آرام گرفتن دست سینا بر روی تار های گیتار، لحظه‌ای سکوت همه جا را در برگرفت. البته طولی نکشید که لحظه‌ای بعد صدای دست و جیغ جمعیتی که نشسته و ایستاده دورشان جمع شده بودند بلند شد. همه به وجد آمده و نهایت لذت را برده‌اند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سینا خندان به جمعیت نگاه کرد و سرش را به نشان تشکر تکان داد که مردی از میان جمعیت فریاد زنان گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پسرم ازت ممنونم. انگار یه لحظه واقعا برگشتم به چهل سال قبل.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سینا قهقه ای زد و خشنود و مفتخر خیره به آن پیرمرد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باعث افتخاره پدرجون!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد پنجاه ساله خندید و سرش را تکان داد. مردم با تشویق مجدد، کم کم پراکنده شدند و هرکس به کار خود مشغول شد. سینا خسته دست‌هایش را مالش داد و گیتار را آرام روی ریگ های ساحل گذاشت. سپس همان‌طور که از روی صندلی پایین می‌آمد تا روی حصیر بنشیند خیره به بقیه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دستم شکست! ممنون بابت گیتار دوستان. حس خوبی داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختری که قبلا گیتار در دستش بود خندید و با شادی خیره به نیم رخ سینا پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیلی خوب می‌زدی! عجب صدایی داری لعنتی، چند ساله کار می‌کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سینا خندید و به سمت راست که آن دختر نشسته بود نگاه کرد. سپس پاسخ داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مرسی دوست عزیز. پنج ساله.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه هویی کشیدند و یکی از پسر ها با تحسین گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیلی خوب زدی پسر. صدات محشر بود. اسمت چیه؟ چند سالته؟ سریع خودت رو معرفی کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سینا خندید و با افتخار جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من سینام و پونزده سالمه. اینم خواهرم ساراست و دوازده سالشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دست به سارا اشاره کرد که همه ابراز خوشبختی کردند. دختری که پیش‌تر گیتار را در دست داشت خندید و با شادی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من دلارامم و هفده سالمه. از آشنایی با هردوتون خوشبختم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپس زیر لب خطاب به سینا با حسرت و شوخی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حیف ازت بزرگ ترم وگرنه استایل خودمی جیگر!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سینا با شنیدن این حرف لحظه‌ای خجالت کشید که پسر سمت چپی قهقه ای زد و خطاب به دلارام گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ای بترکی الهی دلی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپس دست بر شانه سینا زد و با لبخند گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوشبختم پسر. منم سجادم بیست سالمه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سینا سرش را تکان داد و هر دو با هم دست دادند. بقیه نیز به ترتیب در میان شوخی و خنده خود را معرفی کردند. منظم از سمت راست کنار دلارام، مریم و خشایار بودند که باهم رابطه داشتند و چندین سال از دوستی‌شان می‌گذشت. بعد از آن دو تا هم مرضیه و لیلا و بعد سارا نشسته بود. در کنار سارا نیز سجاد قرار داشت. همه با شادی مشغول حرف زدن شدند. از همه کوچک‌تر سارا بود و از همه بزرگ‌تر مریم با بیست و چهار سال سن. بقیه نوزده، هفده و شونزده ساله بودند. یه اکیپ که گویی فارغ از سن همه با هم دوست هستند. طبق گفته های مریم همه مجازی باهم دوست شده‌اند و چون درون آمل بودند هر هفته کنار همدیگر جمع می‌شدند و در ساحل کنار دریا تجدید دیدار می‌کردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هرشش نفر مشغول حرف زدن و کسب اطلاعات جدید از اعضای تازه بودند که دلارام کنجکاو از سینا پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- راستی خونتون کجاست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سینا به چشم‌های سیاه دلارم و آن موهای دکولرا شده‌اش که از شال بنفشش بیرون زده بود نگاه کرد و جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ویلا اجاره کردیم. توی اوجی آباد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلارام خندید و سرخوش ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- واقعا؟ من و مریمم خونمون اونجاست. کدوم ویلاین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سینا خوشحال از حرف دلارام کمی فکر کرد و با تردید گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فکر کنم لاله هشت و یک دهم بود، یه ویلای بزرگه که در سیاه رنگ با نمای سنگی داره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلارام با شنیدن این حرف لحظه‌ای لبخندش محو شد و خشکش زد. مریم نیز با شنیدن پاسخ نگران به سینا خیره شد. سپس با کمی تعلل خیره در چشم‌هایش پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کی اومدین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سینا که از واکنش آن‌ها تعجب کرده بود با کنجکاوی پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چطور؟ امروز صبح تازه رسیدیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مریم و دلارام هر دو با پاسخ سینا نفسشان را آسوده بیرون دادند. بقیه که از جو به وجود آمده ساکت شده بودند به هم‌دیگر نگاه کردند. سجاد با سکوت سنگین بینشان به سارا نگاه کرد و آرام پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اتفاقی برای خانوادتون افتاده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا بیخال و بی خبر از همه چیز شانه‌ای بالا انداخت و نچی کرد. سینا با شنیدن آن سوال خطاب به سجاد ابرو بالا انداخت و پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چطور مگه سجاد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سجاد نگران به سینا چشم دوخت که صدای دلارام، سارا را لحظه‌ای در جای خود لرزاند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چون اونجا تسخیر شدست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سینا متعجب و حیران سرش را به سرعت سمت دلارام برگرداند و سارا با لرزشی که در مردمک چشم‌هایش ایجاد شده بود به او خیره شد. سینا حیران خیره به چشم های دلارام پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جدی میگی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلارام نگران سرش را تکان داد و با اندکی ترس ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فقط یه روز می‌تونین اونجا بمونین. هرکی که بیشتر اونجا بمونه اتفاق بدی براش میوفته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا با این حرف خندید و با تمسخر گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دلارام جون تو هم که مثل این سینایی. اینا خرافست، الکیه همش. نگو که زیاد فیلم میبینی و رمان می‌خونی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلارام نگران به سارا خیره ماند و زیر لب زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه... خرافه نیست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا با آن‌که پاسخ دلارام را نشنید اما از حالت چهره وی متوجه بد بودن حالش شد. پس نگران مجدد پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- داری شوخی می‌کنی دیگه، مگه نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلارام سکوت کرد و نگاهش را به حصیر قهوه‌ای داد. این‌بار مریم آهسته زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سارا، عزیزم این خرافه نیست. حداقل نه این یکی! به ما ثابت شده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا ترسیده به میرم چشم دوخت و لرزان پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چ... چطور ثا... ثابت شده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مریم با این سوال نفس عمیقی کشید و با حالتی عجیب که گویی حرف های بسیاری در نگاهش موج می‌زند، خیره به چشم‌های لرزان و قهوه‌ای رنگ سارا پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- واقعا می‌خوای بدونی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا به خود لرزید و مردد آب دهانش را با صدا قورت داد. سپس نیم نگاهی به بقیه انداخت. همه واقعا ترسیده‌اند و گویی شوخی نمی‌کنند. به سینا نگاه کرد، چشم‌های او نیز می‌لرزد اما نه به اندازه سارا! سینا تکانی خورد و با دیدن تعلل و ترس درون چشم‌های خواهرش خود به حرف آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بگو مریم جون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مریم نیم نگاهی به سینا انداخت و با مکث، خیره به پشت سر سینا که درخت‌ها همراه با باد تکان می‌خورند، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اون خونه قبلا برای یه زن و شوهر بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سکوت همه‌جا را در برگرفته و همگی منتظر برای گوش دادن داستان به مریم و لب های صورتیش خیره شده‌اند. سارا اندکی خود را جمع کرد و لرزان به لیلا نزدیک‌تر شد. لیلا با دیدن سارا که ترسیده، دستش را دور شانه‌اش گذاشت و گرم او را در آغوش کشید. گویی متوجه ترس حقیقیش شده است، زیرا لیلا خود نیز آن اوایل همین وضعیت را داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مریم خیره به همان نقطه در میان درختان، ادامه می‌دهد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اون دو تا همسایه ما بودن قبلا. یادمه یه روز دختری همراه پسرش به خونه اومد. خیلی قشنگ بود. موهای طلایی و چشم های سبز داشت. توی چند روز به گوش همه رسید و آوازه زیباییش دهن به دهن توی اوجی آباد و بعد رودبار چرخید. همه به بهونه اون دختر که لقب هوری گرفته بود برای خرید غلات یا لوازم مورد نیازشون به اوجی آباد می‌اومدن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سکوت کرد. نفس عمیقی کشید. ضربان قلبش بالا رفته و گویی از بازگو کردن ماجرا واهمه دارد. ترس در دلش رخوت کرده و یادآوری آن چشم‌های افسون کننده، او را به لرز وا می‌دارد. پلک هایش را برهم فشرد. لحطظ ای صدای لبخند عجیب اما زیبا آن دختر در گوشش اکو شد. خنده‌ای که همزمان هم شگفت انگیز است و هم شیطانی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تعلل و لحنی لرزان ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اون دختر، عادی نبود. این رو با همون بار اول دیدنش میشد فهمید. اما انگار هیچ کس به روی خود نیاورد. به عنوان دوست دختر آرش، پسر اون زن و شوهر به خونشون وارد شد. با اجازه خودشون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سینا با شنیدن این حرف، لحظه‌ای نفس در سینه‌اش حبس شد. با اجازه خودشان؟ آن دختر عجیب با اجازه خودشان وارد خانه شده. این حرف معنای خاصی دارد. معنایی که نشان می‌دهد آن دختر انسان نبوده است! به حتم همین است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه منتظر با دلهره و ترس به دهان مریم خیره بودند که او ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اجنه هرگز چیزی رو فراموش نمی‌کنن. صدای جیغ هاش رو هنوزم توی گوشم می‌شنوم. شب هایی که توی خونه تنها می‌مونم تموم بدنم با شنیدنشون می‌لرزه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپس به سارا که در جای خود می‌لزید نگاه کرد. به او خیره شد. سعی کرد در عمق چشم‌هایش غرق شود. سپس زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- توهم نمی‌زنم. هر شب از نیمه شب به بعد صدای جیغ های تیزش از زیر پله های خونه بلند میشه. هر شب...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سینا با آرام گرفتن مریم، کمی تکان خورد و با تردید پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چی شد که به اینجا رسیدن؟ اون زن و شوهر با آرش الان کجان؟ اون دختر...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مریم دستش را به سرعت بالا آورد و با نگرانی خیره به چشم های کنجکاو سینا گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نپرس سینا! بیشتر از این جست و جو نکن. فقط بدون هیچ جنی دوست نداره حقیقت کار هاش فاش بشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپس چشم‌هایش را با درد بست و با به یاد آوردن مرگ وحشتاک اعضای درون آن خانه پس از فهمیدن ماجرای اصلی، با درد و ترس زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اونا رحم ندارن. همه چیز رو فهمیدن مساوی با مرگته پسر، باور کن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سینا شوکه از این پاسخ به فکر فرو رفت. منظور مریم از فهمیدن همه چیز مساوی با مرگه چی بود؟ نگران نگاهی به سارا انداخت. دخترک بیچاره همچون بید به خود می‌لرزد. سجاد رد نگاه سینا را دنبال کرد و با دیدن وضعیت سارا خنده‌ای کرد. سپس همان‌طور که به سینا نگاه می‌انداخت با شادی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مهم نیست پسر. بس کنین همتون. این چه جویه! سخت نگیر سینا فردا به مامان بابات بگو یه ویلای جدید بگیرن و تموم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپس خم شد و با اشتیاق بسیار گیتار را برداشت. آن را باز به سوی سینا گرفت و با ذوق گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یه دهن دیگه بخون پسر، یکم از این حال و هوا بیرون بیایم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه با این حرف های سجاد موافقت کردند و باز سر و صدایشان بالا گرفت. مریم اما در سکوت به حصیر و تار و پودش خیره شد. یادآوری آن جیغ ها که واضح به گوشش می‌رسند، واقعا او را دگرگون می‌کند. صدای نفس های کسی را می‌شنود که ناله می‌کند. گویی که در حال معاشقه است اما با درد بسیار! این طبیعی نیست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سینا با رای اکثریت مجدد روی صندلی نشست و آماده نواختن شد. اما نگاهش به مریم افتاد. حالش خراب شده و این به حتم بی دلیل نیست. او که می‌گوید این ها خرافه نیستند به حتم الکی از چیزی نمی‌ترسد! اگر واقعا حرف هایش حقیقت داشته باشد، امشب به حتم نمی‌تواند سارا را تنها بگذارد! نه اکنون که طبق گفته های آن‌ها نیمی از ماجرایی را که نباید بدانند، می‌دانند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا ساعاتی بعد سارا و سینا در کنار آن جمع ماندند و شماره هایشان را رد و بدل کرده و در گروه هایشان هم‌دیگر را اضافه کردند. ساعت چهار بعد از ظهر بود که گوشی سینا زنگ خورد. پدرش بود که از او می‌خواست به جایی که پیاده شده بودند باز گردد تا به خانه بروند. سینا با صمیمیت بسیار از بچه ها خداحافظی کرد و همراه با سارا که تازه توانسته بود با آن‌ها راحت حرف بزند به سوی پارکینگ قدم برداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دور شن از آن‌ها سارا به عقب نگاه کرد. بچه ها هنوز هم دور هم بودند و در حال حرف زدن، می‌خندیدند. لبخندی زد و به جلویش نگاه کرد. سپس با به یاد آوردن آن حرف ها درباره خانه‌ای که درون آن هستند، ترسیده و مضطرب از سینا پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سینا، اون حرف ها... دروغ بودن دیگه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سینا بی خیال شانه‌ای بالا انداخت و خونسرد پاسخ داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمی‌دونم. به هر حال امشب کنارت می‌خوابم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا از شنیدن این حرف خوشحال شد و نیمی از نگرانیش به کل از بین رفت. خشنود سرش را تکان داد و خندید. به دریا نگاه کرد و در افق بی کرانش غرق شد. ساحل و دریا از نزدیک خیلی زیبا تر از پشت گوشی ها هستند. این را تازه می‌فهمد. پس از چند دقیقه به پارکینگ رسیدند. سارا خیره به سپهری که خیس و گلی بود، خندید و متعجب از مادرش که با اکراه سپهر را با دو دستش گرفته بود پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- وای خدا. سپهر چرا اینطوریه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زهرا خشمگین از رفتن آن دو چشم غره‌ای به سارا رفت و با دلخوری گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چون تو رفتی کسی نبود مواظبش باشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا اخم کرد و خنده از روی لب هایش ماسید. خواست حرفی بزند که سینا همان‌طور که به سمت در ماشین می‌رفت، جدی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شما که بودی مامان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپس دور شد که سارا سکوت کرده و دنبال سینا راه افتاد. برخلاف همیشه که سپهر را در آغوش می‌گرفت تا مادرش به کار هایش برسد این‌بار از کنار او گذشت و سپهر را با زهرا تنها گذاشت. شاید نیاز بود زهرا بفهمد این بچه اوست نه بچه سارا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با رسیدن به ماشین کفش هایشان را تکاندند و سوار شدند. زهرا نیز با خشم سپهر را درون ماشین گذاشت و با نایلون بزرگی که گرفته بود، سپهر را در آغوش کشید تا ریگ های چسبیده به بدن و لباس هایش ماشین و لباس های خودش را کثیف نکند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محمد از دستشویی بازگشت و به سوی ماشین قدم نهاد. در آن را باز کرد و با دیدن سپهر قنداق شده در یک نایلون مشکی بزرگ، خندید. خونسرد سوار ماشین شد و به راه افتاد. هوای امروز ابریست و احتمالا به زودی باران ببارد. نیم ساعت دیگر نیز در راه بودند تا به ویلا رسیدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با پارک کردن ماشین درون ویلا، زهرا کلافه سپهر را به داخل برد تا لباس هایش را عوض کند. محمد نیز به دنبالش رفت تا اگر کمکی می‌خواهد یاری رساند وگرنه که خیلی خسته بود و به خواب نیاز داشت. سینا به محض پیاده شدن از ماشین به سوی آلاچیق باغ قدم نهاد. سارا از ماشین پیاده شد و رفتن سینا را تماشا کرد. بودن در دل باغ بزرگ این ویلا حس خوبی به او نمی‌دهد. ترجیح می‌دهد درون خانه باشد. اما...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلافه نیم نگاهی به خانه انداخت. آن موجودی که از او حرف می‌زدند درون خانه است مگر نه؟ درون باغ که پرسه نمی‌زند؟ نگران به سمت آلاچیق حرکت کرد و با ترس پا تند کرد تا سریع به سینا برسد. نمی‌خواست تنها بماند. حتی یک لحظه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هشت شب.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هوا بارانیست. سپهر در آغوش مادرش روی تخت دو نفره اتاق اول به خواب رفته و محمد نیز در کنارشان آرام دراز کشیده است. سینا و سارا همچنان هنوز درون آلاچیق به سر می‌برند و مشغول هستند. سارا با گوشیش بازی می‌کند و سینا مشغول خواندن رمان پری دریایی است. گوشی را جلوی خود گرفته و هر از گاهی صفحه را به پایین هدایت می‌کند. سارا اما آن‌قدر مشغول و درگیر برنده شدن از آن اسلایم های درون بازی است که متوجه نیست هرچه بیشتر به صفحه نیرو وارد کند قرار نیست فرجی شده و او را برنده کند. تنها گوشیش را خراب می‌کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تند تند انگشت هایش را روی صفحه جابه‌جا می‌کند. در میان کاراکتر های بازی ایثر را از همه بیشتر دوست دارد و کراش شدیدی روی آقای دیلو دارد. البته که نینگ گوانگ و شوگان را خدایان این بازی می‌داند. ترکیب کاراکتر هایش از باد، یخ، برق و خاک است. اگر بتواند خوب بازی کند به حتم پیروز می‌شود. البته نمی‌دانم کی می‌فهمد که صفحه گوشیش داغ کرده و ممکن است منفجر شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هوای بارانی امشب حس خوبی را منتقل می‌کند. بوی خاک نم زده همه جا را در برگرفته و خواب آرامش بخشی را به افراد حاضر القا می‌کند. سارا خسته از بازی بسیار خمیازه می‌کشد. سرش را پس از سه ساعت از توی گوشی بیرون می‌آورد و به سینا نگاه می‌کند. کنارش نشسته و با اخمی غلیظ به صفحه خیره است. بی حال در حالی که نگاهش را به درختان خیس می‌اندازد، می‌گوید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سینا خوابت نمیاد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سینا با این سوال نگاهش را از خط پنجم داستان گرفت و به سارا خیره شد. با دیدن چشم‌های قرمز سارا لبخندی زد و گوشی را خاموش کرد. سپس همان‌طور که از جایش بلند میشد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا اتفاقا منم خوابم میاد. بیا بریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا خوشحال از این حرف به سرعت بلند شد و گوشی را در جیب مانتوی بنفشش گذاشت. سپس همراه با سینا به سوی ویلا و عمارتش قدم نهادند. با رسیدن به جلوی ساختمان سارا لحظه‌ای دلهره گرفت. به سینا نگاه کرد. زیرا او بیخیال از پله ها بال می‌رفت تا وارد خانه شود. نگران دنبالش راه افتاد و وارد خانه شد. سینا به سوی پله های متنهی به طبقه بالا قدم برداشت و بی حواس گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سارا تو توی اتاق آخر بخواب. هواش سرد تره. چون دوست داری...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا ترسیده به پلکان خیره شد. تاریکی زیر پله های شیشه‌ای او را می‌ترساند. چراغ های آشپزخانه و سالن خاموش است. تنها چراغ های کوچک بالای پلکان روشن است که این زیر آن‌ها را نقطه‌ای کور کرده. می‌ترسد، اگر دستی از لای درز پله ها بیرون آید و پایش را بگیرد چه؟ اگر موجودی پاهایش را از آن زیر بکند چه؟ در افکارش خود را به هر نحوی می‌کشت و می‌بست که با صدای سینا از فکر بیرون پرید. روی پله ها ایستاده بود و با تعجب به سارا نگاه می‌کرد. کنجکاو پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حالت خوبه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا با بغض سرش را به چپ و راست تکان داد و نگران زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه، من می‌ترسم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سینا کلافه از این آشفتگی سارا پوزخندی زد و با شماتت گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بس کن سارا. همش دروغ بود. بیا زود باش. سجاد بهم گفت مریم همیشه با تازه وارد ها این شوخی رو می‌کنه. فرقی هم نداره کدوم ویلا رو اجاره کرده باشن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا با شنیدن این حرف، ابرویش را بالا انداخت و حیران خیره به چشم‌های درخشان سینا پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- واقعا؟ اما تو که گفت...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سینا خندید و دستش را بیخیال در هوا تکان داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می‌خواستم بترسونمت. نمی‌دونستم این‌قدر بی جنبه ای!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا اخمی کرد و با خشم به سمت پله ها پا تند کرد. سپس در حالی که با سرعتی عجیب از پله هایی که تا چند لحظه پیش از آن‌ها می‌ترسید بالا می‌آمد غرید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به خدا می‌کشمت سینا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سینا با رسیدن سارا به نزدیکش، سریع پا به فرار گذاشت و به سوی اولین اتاقی که نزدیک‌تر بود دوید. سارا با جیغ و فریاد او را دنبال کرد که ناگهان با در بسته اتاق سینا رو به رو شد. محکم دستش را به در کوبید و با فریاد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جرئت داری بیا بیرون سینا خان!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سینا از آن پشت همان‌طور که می‌خندید، پاسخ داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دیونه که نیستم خواهر عزیزم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سارا کلافه از آن همه دروغ و تظاهر، لگد محکمی به در زد و به سوی اتاق آخر راهرو که طبق گفته سینا سردتر از همه بود قدم نهاد. سپس بخاطر مسخره شدنش توسط آن همه آدم خود را سرزنش کرد. زیرا همه فهمیده بودند او چقدر ترسوست و این زمینه‌ای شده بود تا او را آزادانه و بی مهابا بترسانند. بدتر از همه آنکه برادرش هم با آن‌ها تبانی کرده بود! خشمگین در را باز کرد و با ورودش به آن اتاق، از حرکت ایستاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باد سردی به گونه‌هایش خورد که لحظه‌ای او را از تفکر وا داشت. چراغ را روشن کرد. اتاق چیز چندانی درون خود ندارد. یک تخت دو نفره با یک میز کوچک که برای وسایلش است. لبخندی زد و با لمس سرمای آن اتاق همه چیز را فراموش کرد. وارد شد و با بیرون آوردن مانتو و شالش، به سمت تخت قدم نهاد. خوشحال خودش را روی آن پرت کرد و به زیر پتوی سبک وزن روی تخت رفت. شاد و خوشحال خواست چشم‌هایش را ببندد که با به یاد آوردن چیزی چشم گشود. چراغ را یادش رفت خاموش کند! لعنتی ای گفت. همیشه خدمتکارشان آن را خاموش می‌کرد اما اکنون که او اینجا نبود! پس خسته و کلافه از زیر پتو بیرون آمد و به طرف کلید برق که کنار در اتاق بود رفت. آن را بی حال خاموش کرد و به سختی در آن تاریکی به سوی تخت بازگشت. زیر پتو خزید و به پهلو خوابید. پنجره ای بزرگ و تمام قد جلویش بود اما بخاطر کم نور بودن ماه امشب یا در واقع نبودش بخاطر ابر های بارانی روشنایی اتاق را کم کرده است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم‌های خمارش را مالید و بی حال افکارش را سر و سامان داد. از وقتی فهمیده همه چیز دروغ بود خیلی حالش بهتر شده. گویی بار سنگینی را از روی قلبش برداشته‌اند. آسوده است و این گواه خوبیست. یعنی شب را می‌تواند آرام بخوابد. البته، اگر او بگذارد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سینا نیز روی تخت دراز کشیده و دست‌هایش را زیر سرش قفل کرده. خیره به سقف اتاق در آن تاریکی فکر می‌کند. آن حرف ها واقعی بودند؟ اگر آره به حتم جان خانواده‌اش در خطر است. طبق حرف های مریم امشب را راحت می‌مانند اما برای فردا چیزی خوب پیش نمی‌رود. کلافه آهی کشید و به پنجره نگاه کرد. ابرها هنوز هستند و باران هنوز هم در حال باریدن است. خسته پتو را بیشتر روی خود کشید. تا گردن زیر پتوست و از سرما به خود می‌لرزد. واقعا سارا چطور می‌تواند این هوا را تحمل کند؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم‌هایش درد می‌کنند اما گوشی را روشن کرده و از ادامه آن داستان شروع به خواندن می‌کند. زیرا طبق استدلال خودش برای بیدار ماندن، داستان جای حساسش است و نمی‌تواند آن را رها کند وگرنه حسش می‌پرد! معتقد است خواندن داستان‌های ترسناک در شب توفیق و حس و حال دیگری دارد. این‌طور است؟ شاید! پس وقتی بداند کسی کنارش نشسته و دارد همراهش داستان را می‌خواند چه حسی به وی دست خواهد داد؟ به حتم چاشنی ترس درون داستان برایش بیشتر می‌شود، مگر نه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چهار بامداد. نیمه شب، آخرین اتاق خواب.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای قدم‌هایی به گوش می‌رسد. گویی یک زن است و کفش پاشنه بلند پوشیده. هوهوی باد آرام گرفته است و خانه در سکوتی وحشتناک به سر می‌برد. لحظه به لحظه صدا نزدیک‌تر می‌شود و صدای پاهایش را می‌شنوم. با آرامش راه می‌رود. گویی عجله‌ای برای رسیدن به مقصد ندارد. هر بار که پایش را روی سنگ‌ها می‌گذارد، گویی از ترس ترک بر می‌دارند و خورد می‌شوند. سارا خواب است. در اتاق آخر که سردتر از همه بود، خواب پادشاه پریان را می‌بیند. آسوده است از آن‌که حرف ها واقعی نبوده و همه چیز یک شوخی مسخره بوده است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سینا، تا چند دقیقه پیش داشت کتاب جدیدی می‌خواند اما ناگهان به خواب رفت و اکنون دارد خرخر می‌کند. معلوم است خیلی خودش را کنترل کرده تا خواب نرود. مثلا قرار بود تا صبح مواظب سارا باشد تا اتفاقی نیوفتد. صدا به اتاق آخر نزدیک‌تر می‌شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پشت تخت، درون اتاق ایستاده‌ام. گویی اکنون رسیده و پشت در اتاق ایستاده. دلهره، ترس و اضطراب همه و همه در سکوت سنگین اتاق جان می‌گیرند. دستگیره در اتاق آرام می‌لرزد. در تکان می‌خورد. گویی باد پشت آن نشسته و سعی دارد آن را با کمترین سر و صدا باز کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در، صدای کمی می‌دهد و دستگیره به پایین کشیده می‌شود. آهسته قفل در باز شده و کم کم گشوده می‌شود. به تاریکی پشت در خیره می‌شوم. چیزی یا کسی نیست و حتی کفشی هم وجود ندارد. به پایین نگاه می‌کنم. یک توپ! باز هم همان توپ پشمالوی سیاه رنگ است! خیره به او مجدد صدای کفش‌هایی را می‌شنوم. ضربان قلبم بالا می‌رود. این اصلا خوب نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توپ حرکت نمی‌کند اما صدا نزدیک‌تر می‌شود. مشخص است که وارد اتاق شده. زیرا صدا آن‌قدر به تخت نزدیک است که گویی آن ‌طرف تخت ایستاده و به من نگاه می‌کند. اما نه، به حتم سارا را نشانه گرفته زیرا مرا نمی‌بیند. نگران به سارایی خیره می‌شوم که در زیر پتو آسوده خوابیده است. تشک آن طرف تخت، کمی تکان می‌خورد و سپس فرو می‌رود. می‌ترسم و وحشت می‌کنم. خیره به آن می‌بینم که اکنون بیشتر فرو رفته و گویی آن موجود رویش نشسته است. مدتی بعد، پتو آرام از روی گردنش کنار زده می‌شود. آرام آرام حرکت می‌کند. آن‌قدر آهسته است که سارا به حتم متوجه‌اش نمی‌شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ضربان قلبش منظم است و این نشان از حال خوبش می‌دهد. پتو، تا کمرش پایین می‌آید. سردی هوا سارا را از خواب و رویا بیرون می‌کشاند. گیج و مست خواب، دستش را حرکت می‌دهد تا پتو را بالا بکشد که احتمالا دستش به چیزی می‌خورد. لحظه‌ای مکث و سپس چشم‌های خمارش باز می‌شوند. به او نگاهی انداخته و اخم می‌کند. خیره به جای فرضی آن موجود نشسته روی تخت، می‌گوید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سینا داری چی کار می‌کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهت‌زده به جلویم خیره شدم. سینا که اینجا نیست! اصلا کسی در اتاق حضور ندارد. پس سارا کی را می‌بیند؟! با سکوت سینای خیالیش، اخم هایش بیشتر در هم می‌روند. سپس همان‌طور که می‌چرخد و به پهلوی مخالف می‌خوابد، با غرغر زمزمه می‌کند:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مسخره بازیش گرفته این وقت شب. واسه من می‌خنده فکر می‌کنه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ادامه حرفش را نشنیدم زیرا باز به خواب رفت. نگران به جلو خیره شدم. تشک تخت هنوز فرو رفته مانده و این یعنی او این جاست. کسی که سارا او را سینا دیده و گویی می‌خندد! اما چرا؟ تمام بدنم می‌لرزد، نه بخاطر ترس بلکه بخاطر خنده‌اش، خنده در شب و تاریکی بی نهایت به حتم نشانه خوبی نیست، مگر نه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
کپی شد!