خلاصه رمان عاشقانه داستان کوتاه کافهی دلم
در میان روزهای سرد زمستان و خیابانهای پوشیده از برف، سیاوش دل به دختری میبازد که پشت نگاه آرامش، رازی تلخ پنهان شده است. آشنایی سادهای که در یک کافه آغاز میشود، کمکم به عشقی عمیق تبدیل میشود؛ عشقی که در برابر زمان و سرنوشت قرار میگیرد. داستانی از عشق، امید و خاطراتی که حتی مرگ هم نمیتواند آنها را از قلب انسان پاک کند.

نفس
0به نظرم خوب میاد ولی اگه طولانی باشه بهتره