دوست داشتی؟
کاور اصلی داستان کوتاه عاشقانه کافه دلم اثر ملیسا برزگر

داستان کوتاه کافه‌ی دلم

  • زبان فارسی
  • 6K 👁
  • 37 ❤️
  • 34 💬

خلاصه رمان :

در میان روزهای سرد زمستان و خیابان‌های پوشیده از برف، سیاوش دل به دختری می‌بازد که پشت نگاه آرامش، رازی تلخ پنهان شده است. آشنایی ساده‌ای که در یک کافه آغاز می‌شود، کم‌کم به عشقی عمیق تبدیل می‌شود؛ عشقی که در برابر زمان و سرنوشت قرار می‌گیرد. داستانی از عشق، امید و خاطراتی که حتی مرگ هم نمی‌تواند آن‌ها را از قلب انسان پاک کند.

قسمتی از متن رمان داستان کوتاه کافه‌ی دلم

ادامه داد:
«قول نمیدم همیشه سالم باشم.»
اشکهایم را پنهان کردم.
لبخندش عمیقتر شد.
«اما قول میدم تا آخرین روزی که بتونم، دوستت داشته باشم.»
احساس کردم تمام دنیا در همان چند کلمه خلاصه شده است.
آرام حلقه را در انگشتش گذاشتم.
گلی گریه میکرد و لبخند میزد.
و من برای اولین بار احساس کردم خوشبختی میتواند اینقدر ساده باشد.
فردای آن روز با شوق از خواب بیدار شدم.
تصمیم گرفته بودم قبل از رفتن به کافه برایش گل بخرم.
از گلفروشی محله دستهگلی سفید خریدم و با عجله به سمت کافه راه افتادم.
تمام مسیر به لبخندش فکر میکردم.
به روزهایی که قرار بود کنار هم بسازیم.
اما وقتی به کافه رسیدم، چیزی دیدم که تمام دنیا را دور سرم چرخاند.
آمبولانسی مقابل کافه ایستاده بود.
چند نفر با عجله رفتوآمد میکردند.
قلبم فرو ریخت.
بیاختیار دویدم.
دستانم میلرزید.
نفس کشیدن برایم سخت شده بود.
و بعد او را دیدم.
گلی روی زمین افتاده بود.
چشمهایش بسته بود.
صورتش رنگی نداشت.
همه چیز دور سرم محو شد.
کنارش زانو زدم.
دست سردش را میان دستانم گرفتم.
صدایم شکست.
«گلی...»
اما پاسخی نشنیدم.
اشک روی صورتم جاری شد.
در آن لحظه فهمیدم بعضی عشقها، هرچقدر هم عمیق باشند، فرصت زیادی برای ماندن پیدا نمیکنند.
اما همین کوتاهی، چیزی از ارزششان کم نمیکند.
سالها گذشت.
زندگی ادامه پیدا کرد، اما گلی هیچوقت از قلبم نرفت.
هر صبح، پیش از آنکه به کارهای روزمرهام برسم، راهی قبرستان میشدم. این کار به بخشی از زندگیام تبدیل شده بود؛ عادتی که نه از روی اجبار، بلکه از روی عشق شکل گرفته بود.
هر بار با یک فنجان قهوه به دیدنش میرفتم.
دیگر هیچوقت قهوهی تلخ سفارش نمیدادم.
گلی همیشه قهوهی شیرین دوست داشت.
کنار سنگ قبرش میایستادم، فنجان را روی خاک میگذاشتم و با لبخند میگفتم:
«این یکی مخصوص توئه، گلی... شیرین، همونطوری که دوست داشتی.»
بعد چند دقیقه همانجا مینشستم و به سکوت گوش میدادم.
گاهی چشمهایم را میبستم و تصور میکردم کنارم نشسته است؛ با همان لبخند آرام، همان نگاه مهربان و همان صدایی که روزی در آن کافه برای اولین بار شنیده بودم.
زمستانها بیشتر یادش میافتادم.
هر بار که برف میبارید، خیابانهای سفید شهر مرا به روزهای اول آشناییمان میبردند؛ به همان عصرهایی که در کافه مینشستیم و ساعتها بیآنکه متوجه گذر زمان شویم با هم حرف میزدیم.
گاهی در میان جمعیت، بیاختیار دنبال چهرهاش میگشتم.
گاهی عطری آشنا از کنارم عبور میکرد و برای چند ثانیه احساس میکردم دوباره به آن روزها برگشتهام.
اما هر بار که چشم باز میکردم، جای خالی او را میدیدم.
با این حال، آن جای خالی دیگر فقط درد نبود.
بخشی از وجودم شده بود.
بخشی که با خاطرههای شیرین پر شده بود.
سالها به من یاد دادند که عشق همیشه به معنای ماندن نیست.
گاهی عشق یعنی پذیرفتن.
پذیرفتن اینکه بعضی آدمها زمان کوتاهی در زندگی ما حضور دارند، اما همان حضور کوتاه میتواند تا پایان عمر در قلبمان باقی بماند.
گلی به من یاد داده بود که ارزش عشق به طول عمرش نیست؛ به عمق احساسی است که در دل آدم به جا میگذارد.
او رفته بود، اما خاطرهی خندههایش، نگاهش و تمام لحظههایی که کنار هم ساخته بودیم، هنوز با من زندگی میکردند.
یک روز برفی دیگر، مثل سالهای قبل، کنار مزارش ایستادم.
فنجان قهوه را روی سنگ گذاشتم و لبخند زدم.


بیشتر بخوانید
4.4 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 42 رای
5 ★
48%
4 ★
48%
3 ★
5%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات داستان کوتاه کافه‌ی دلم

  • رها

    0

    زیبا نوشتید. قلمتون مانا

    ۱ هفته پیش
  • ملیسا برزگر

    0

    مرسی عزیزدلم خوشحالم که داستان رو دوست داشتی😍⭐

    ۵ روز پیش
  • Z.A

    1

    واقعا بد بود خیلی افتضاح پیشنهاد نمیکنم بخونید

    ۱ ماه پیش
  • ملیسا برزگر

    0

    ممنون از نظرت عزیزم💕

    ۱ هفته پیش
  • ساغر

    0

    خوب و جالب بود ممنون.

    ۱ ماه پیش
  • ملیسا برزگر

    0

    ممنونم عزیزدلم خوشحالم که داستان رو دوست داشتی 💕

    ۱ هفته پیش
  • مریم

    0

    قشنگ بود ولی ای کاش یکمی طولانیتر و جذابتر بود

    ۴ هفته پیش
  • ملیسا برزگر

    0

    مرسی از نظرتون عزیزم 😍💕

    ۱ هفته پیش
  • یگانه

    0

    کوتاه اما زیبا

    ۳ هفته پیش
  • ملیسا برزگر

    0

    خوشحالم که داستان رو دوست داشتی عزیزمم😍

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه

    1

    به عنوان اولین رمان نویسنده اثر خوبی بود امیدوارم درآینده با رمان های بلند ببینمت

    ۱ هفته پیش
  • ملیسا برزگر

    0

    مرسی عزیزدلمم خوشحالم که داستان رو دوست داشتی 🌸 رمان بعدی دارم مینویسم و اینسری طولانی 😍💯

    ۱ هفته پیش
  • ف کاظمی

    0

    خیلی عالی بود سپاسگذارم

    ۲ ماه پیش
  • ملیسا برزگر

    0

    ممنون از نظرت عزیزمم🤌🏻💝

    ۱ ماه پیش
  • سارا

    0

    سلام-به نظرم رمان نباید اخرش را از اول رمان فهمید من وقتی اول رمان نوشیدن گفت که گلی در کافه دستش را روی قلبش می گذاشته تاخررمان را متوجه شدم شایدم به این دلیل که کلیپ فیلم هماننداین رمان زیاده وبه نظرم نویسنده این رمان ساخته مغز خودشون نبوده فیلم های هماننداین زیاده فقدکمی تغییرداده

    ۲ ماه پیش
  • ملیسا برزگر

    0

    ممنون از نظرتون 🎀

    ۲ ماه پیش
  • الهه

    0

    مختصر ومفید.البته زیادی مختصر😅

    ۲ ماه پیش
  • ملیسا برزگر

    0

    ممنون از نظرت🎀 خاصیت داستان کوتاه:😂

    ۲ ماه پیش
  • raha

    0

    خیلی احساسی و قشنگ بود 🥹 حس خوبی بهم داد🌹

    ۲ ماه پیش
  • ملیسا برزگر

    0

    ممنون از نظرت عزیزدلمم خوشحالم که داستان رو دوست داشتی 🎀💝

    ۲ ماه پیش
  • زینب سادات

    0

    سلام عزیزم بسیار عالی بود ممنونم ازت موفق باشی

    ۳ ماه پیش
  • ملیسا برزگر

    0

    درود 🎀 ممنون از نگاه پر مهرت عزیزم 💝

    ۳ ماه پیش
  • مائده

    0

    مرسی از نویسنده ی عزیز عالی بود 👏

    ۳ ماه پیش
  • ملیسا برزگر

    0

    عزیزمم🎀خوشحالم که داستان رو دوست داشتی 💝

    ۳ ماه پیش
  • ماهلی

    0

    خیلی احساسی بود🥹🫠

    ۳ ماه پیش
  • ملیسا برزگر

    0

    ممنون از نظرتون🎀

    ۳ ماه پیش
  • نورا

    0

    خیلی رمان قشنگی بود یکم ناراحت کننده بود اما خیلی قشنگ بود❤🎀

    ۳ ماه پیش
  • ملیسا برزگر

    0

    ممنون از نظرتون 🎀 خوشحالم که داستان رو دوست داشتی عزیزم 💝

    ۳ ماه پیش
  • نفس

    0

    به نظرم خوب میاد ولی اگه طولانی باشه بهتره

    ۳ ماه پیش
  • ملیسا برزگر

    0

    ممنون از نظرتون 🎀

    ۳ ماه پیش
درخواست حذف رمان

نویسنده این اثر هستید و درخواست حذف دارید؟ از طریق دکمه زیر اقدام کنید.

ثبت درخواست حذف
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️