دوست داشتی؟
کاور اصلی داستان کوتاه عاشقانه کافه دلم اثر ملیسا برزگر

داستان کوتاه کافه‌ی دلم

  • زبان فارسی
  • 62 👁
  • 2 ❤️
  • 1 💬

خلاصه رمان عاشقانه داستان کوتاه کافه‌ی دلم

در میان روزهای سرد زمستان و خیابان‌های پوشیده از برف، سیاوش دل به دختری می‌بازد که پشت نگاه آرامش، رازی تلخ پنهان شده است. آشنایی ساده‌ای که در یک کافه آغاز می‌شود، کم‌کم به عشقی عمیق تبدیل می‌شود؛ عشقی که در برابر زمان و سرنوشت قرار می‌گیرد. داستانی از عشق، امید و خاطراتی که حتی مرگ هم نمی‌تواند آن‌ها را از قلب انسان پاک کند.

قسمتی از متن رمان داستان کوتاه کافه‌ی دلم

ادامه داد:
«قول نمیدم همیشه سالم باشم.»
اشکهایم را پنهان کردم.
لبخندش عمیقتر شد.
«اما قول میدم تا آخرین روزی که بتونم، دوستت داشته باشم.»
احساس کردم تمام دنیا در همان چند کلمه خلاصه شده است.
آرام حلقه را در انگشتش گذاشتم.
گلی گریه میکرد و لبخند میزد.
و من برای اولین بار احساس کردم خوشبختی میتواند اینقدر ساده باشد.
فردای آن روز با شوق از خواب بیدار شدم.
تصمیم گرفته بودم قبل از رفتن به کافه برایش گل بخرم.
از گلفروشی محله دستهگلی سفید خریدم و با عجله به سمت کافه راه افتادم.
تمام مسیر به لبخندش فکر میکردم.
به روزهایی که قرار بود کنار هم بسازیم.
اما وقتی به کافه رسیدم، چیزی دیدم که تمام دنیا را دور سرم چرخاند.
آمبولانسی مقابل کافه ایستاده بود.
چند نفر با عجله رفتوآمد میکردند.
قلبم فرو ریخت.
بیاختیار دویدم.
دستانم میلرزید.
نفس کشیدن برایم سخت شده بود.
و بعد او را دیدم.
گلی روی زمین افتاده بود.
چشمهایش بسته بود.
صورتش رنگی نداشت.
همه چیز دور سرم محو شد.
کنارش زانو زدم.
دست سردش را میان دستانم گرفتم.
صدایم شکست.
«گلی...»
اما پاسخی نشنیدم.
اشک روی صورتم جاری شد.
در آن لحظه فهمیدم بعضی عشقها، هرچقدر هم عمیق باشند، فرصت زیادی برای ماندن پیدا نمیکنند.
اما همین کوتاهی، چیزی از ارزششان کم نمیکند.
سالها گذشت.
زندگی ادامه پیدا کرد، اما گلی هیچوقت از قلبم نرفت.
هر صبح، پیش از آنکه به کارهای روزمرهام برسم، راهی قبرستان میشدم. این کار به بخشی از زندگیام تبدیل شده بود؛ عادتی که نه از روی اجبار، بلکه از روی عشق شکل گرفته بود.
هر بار با یک فنجان قهوه به دیدنش میرفتم.
دیگر هیچوقت قهوهی تلخ سفارش نمیدادم.
گلی همیشه قهوهی شیرین دوست داشت.
کنار سنگ قبرش میایستادم، فنجان را روی خاک میگذاشتم و با لبخند میگفتم:
«این یکی مخصوص توئه، گلی... شیرین، همونطوری که دوست داشتی.»
بعد چند دقیقه همانجا مینشستم و به سکوت گوش میدادم.
گاهی چشمهایم را میبستم و تصور میکردم کنارم نشسته است؛ با همان لبخند آرام، همان نگاه مهربان و همان صدایی که روزی در آن کافه برای اولین بار شنیده بودم.
زمستانها بیشتر یادش میافتادم.
هر بار که برف میبارید، خیابانهای سفید شهر مرا به روزهای اول آشناییمان میبردند؛ به همان عصرهایی که در کافه مینشستیم و ساعتها بیآنکه متوجه گذر زمان شویم با هم حرف میزدیم.
گاهی در میان جمعیت، بیاختیار دنبال چهرهاش میگشتم.
گاهی عطری آشنا از کنارم عبور میکرد و برای چند ثانیه احساس میکردم دوباره به آن روزها برگشتهام.
اما هر بار که چشم باز میکردم، جای خالی او را میدیدم.
با این حال، آن جای خالی دیگر فقط درد نبود.
بخشی از وجودم شده بود.
بخشی که با خاطرههای شیرین پر شده بود.
سالها به من یاد دادند که عشق همیشه به معنای ماندن نیست.
گاهی عشق یعنی پذیرفتن.
پذیرفتن اینکه بعضی آدمها زمان کوتاهی در زندگی ما حضور دارند، اما همان حضور کوتاه میتواند تا پایان عمر در قلبمان باقی بماند.
گلی به من یاد داده بود که ارزش عشق به طول عمرش نیست؛ به عمق احساسی است که در دل آدم به جا میگذارد.
او رفته بود، اما خاطرهی خندههایش، نگاهش و تمام لحظههایی که کنار هم ساخته بودیم، هنوز با من زندگی میکردند.
یک روز برفی دیگر، مثل سالهای قبل، کنار مزارش ایستادم.
فنجان قهوه را روی سنگ گذاشتم و لبخند زدم.


بیشتر بخوانید
نظرات داستان کوتاه کافه‌ی دلم
  • نفس

    0

    به نظرم خوب میاد ولی اگه طولانی باشه بهتره

    ۵۱ دقیقه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!