خلاصه رمان عاشقانه داستان کوتاه کافهی دلم
در میان روزهای سرد زمستان و خیابانهای پوشیده از برف، سیاوش دل به دختری میبازد که پشت نگاه آرامش، رازی تلخ پنهان شده است. آشنایی سادهای که در یک کافه آغاز میشود، کمکم به عشقی عمیق تبدیل میشود؛ عشقی که در برابر زمان و سرنوشت قرار میگیرد. داستانی از عشق، امید و خاطراتی که حتی مرگ هم نمیتواند آنها را از قلب انسان پاک کند.
قسمتی از متن رمان داستان کوتاه کافهی دلم
زینب سادات
0سلام عزیزم بسیار عالی بود ممنونم ازت موفق باشی
۷ روز پیشملیسا برزگر
0درود 🎀 ممنون از نگاه پر مهرت عزیزم 💝
۶ روز پیشمائده
0مرسی از نویسنده ی عزیز عالی بود 👏
۲ هفته پیشملیسا برزگر
0عزیزمم🎀خوشحالم که داستان رو دوست داشتی 💝
۲ هفته پیشماهلی
0خیلی احساسی بود🥹🫠
۲ هفته پیشملیسا برزگر
0ممنون از نظرتون🎀
۲ هفته پیشنورا
0خیلی رمان قشنگی بود یکم ناراحت کننده بود اما خیلی قشنگ بود❤🎀
۲ هفته پیشملیسا برزگر
0ممنون از نظرتون 🎀 خوشحالم که داستان رو دوست داشتی عزیزم 💝
۲ هفته پیشنفس
0به نظرم خوب میاد ولی اگه طولانی باشه بهتره
۳ هفته پیشملیسا برزگر
0ممنون از نظرتون 🎀
۲ هفته پیشآزاده
3خوب بود ولی اگه یکم طولانی میشد روزای بیشتر کنار گلی بود بهتر می شد
۳ هفته پیشملیسا برزگر
0ممنون از نظرتون 🎀 اگه بشه حتما در رمان های بعدی ادامش میدم 😍
۲ هفته پیشفاطمه قاسمی
0خیلی ناراحت کننده است آدم خودش بذار جای اون جوان خرد می شود
۳ هفته پیشملیسا برزگر
0ممنون از نظرتون 🎀 آره واقعا 🥺
۲ هفته پیش

الهه
0مختصر ومفید.البته زیادی مختصر😅