خلاصه رمان :
داستان در مورد مردی به نام آقا یوسفه که کلا با زن مشکل داره نمی تونه زن نگه داره. از دخترش خواهش می کنه براش بره خواستگاری ولی دراین میان اتفاقات خیلی ناگواری می افته و ادامه ماجرا .....
قسمتی از متن رمان داستان کوتاه آقا یوسف
نادیا
0خیلللللللللی ساااااااااااااااده بوب
۵ ماه پیشAni
1والا جالب نبود اصلا
۶ ماه پیشنازنین
0برای من نمیاد
۶ ماه پیشمریم
0یاد پدر خودم افتادم با خوندن این داستان،همه بدن و اون فقط خوبه🫤آخرشم فقط بچه ها بدبخت میشن
۶ ماه پیشbano
1قلم مزخرفی بود انگار بچه ی دبستانی نوشته 😂
۸ ماه پیشآرمیتا
0مرسی از شما که در داستاناتون به مسائل مهمی توجه میکنید و چند داستانی که از شما خوندم متوجه شدم نگرش خوبی نسبت به روابط انسانها دارید...عالی
۹ ماه پیشمهدی
0بسیار داستان گیرا و براستی کوتاه و جذابی نوشتید...نگاه به واقعیت های موجود وظیفه نویسندگان متعهد و با وجدانه...مرسی🌹
۹ ماه پیشطیبه
1خیلی چرت بود. خیلی
۱۰ ماه پیشماتا
0باید این مردها رو بزور ببرن واسه درمان باید قبول کنن
۱ سال پیشسپیده
0خانم مهاجر متشکرم شما نویسنده صادق و شجاعی هستید،هر کسی نمیتونه با قلمش صادق باشه...متشکرم،لذت بردم
۱ سال پیشمولود
2پدر منو انگار نوشته...خیلی خوب بود.
۱ سال پیشعلیرضا معتمدی
0سلام . خیلی ساده و راحت نوشته شده...بدون حاشیه... متاسفانه الان گرفتن مهریه یکجور کاسبی شده ! خدا به همه مردها رحم کنه !
۱ سال پیشایمان
0مردانی مثل یوسف همیشه هستند و خانم مهاجرخیلی خوب توصیف کردند..
۲ سال پیشآمنه
0دست نویسنده درد نکنه،تمام داستانهاشون ویژگی های منحصر بفردی دارند،توانایی شما در نوشتن ستودنی است.
۲ سال پیش

اتی
1من که نفهمیدم کی داشت حرف نیزد خیلی تو هم تو هم بود