دوست داشتی؟
رمان داستان کوتاه آقا یوسف اثر پرستو مهاجر (پرستو عبدالهیان)

داستان کوتاه آقا یوسف

  • زبان فارسی
  • 6.6K 👁
  • 25 ❤️
  • 41 💬

خلاصه رمان :

داستان در مورد مردی به نام آقا یوسفه که کلا با زن مشکل داره نمی تونه زن‌ نگه داره. از دخترش خواهش می کنه براش بره خواستگاری ولی دراین میان اتفاقات خیلی ناگواری می افته و ادامه ماجرا .....

قسمتی از متن رمان داستان کوتاه آقا یوسف

تومن ازمون مهریه گرفت . آره گلم خبردارم ، درهرحال
گفتنی هاروگفتم . بعد یکسال ………..
چی شده فریده جون چرا گریه می کنی ؟ چی بگم پریسا
جون ! ازدست پدرت دارم دیووونه میشم ، بهش می گم
بریم بیرون بهانه می یاره ، میگم توی خیابون دست همو
بگیریم ، دستم پرت می کنه می گه زشته تواین سن وسال
دستت بگیرم ! گفتم بهش برام یک دمپایی بخرپاهام اذیت
می کنه ، رفته یک جفت دمپایی پلاستیکی خریده که
قیمتش ارزونه . امروز اومده بهم می گه فریده اینقدر
خرید نکن ، واسه خونه بچه های من بدعادت می شند ،
بهشون عادت نده . بخدا پریسا این جوری ندیده بودم
پدر تو واقعا مریضه ومشکل داره ، باید درمان بشه !
فریده جان خودم موندم ، ایشالا که درست می شه خودت
ناراحت نکن .‌ فریده ….. فریده ….. فریده …. بله
چی شده ؟ چند باربگم بی خودی خرج نکن الکی چرا
ول خرجی می کنی ، یوسف بس کن ! یعنی چی این
رفتارها ؟ من کجا خرج کردم ، نه بابا یعنی چی ؟ چه
معنی داره هرشب نوشابه می خری ! می زاری سرسفره
والا آدم پولداراش هم هرشب نوشابه نمی خورند ‌. یوسف
اخلاقت گنده ، بخدا گنده من دیگه طاقت ندارم ، به جهنم
که طاقت نداری ازخودت نمی بینی که زندگی کنی ! بزار
برو، راه بازجاده دراز، هرررری .عه عه عه بابا زشته
بخدا زشته کجا بزاره بره ؟ بابا تمومش کن خجالت بکش
توخفشوپریسا دخالت نکن! پریسا جون توحرف نزن بزار
هرچی دلش می خواد بگه ، مرد نیست که نامرده ! بیا
برو گمشو ازخونم بیرون زنیکه پاپتی ، عه …. عه …
بابا ولش کن … دستش ول کن …. ساکت شو خیلی
حرف بزنی توام می اندازم بیرون فهمیدی ! معلومه که
میرم دیگه ازدستت خسته شدم واقعا خسته شدم ، برو
گمشو دختره بدبخت ! توام لنگه همونی دست کمی از
همدیگه ندارید. حالا چه کارمی کنی فریده جون ؟ چی
چی کارکنم ؟ برمی گردم شهرمون ، واقعا می خوای
بزاری بری ؟ آره دیگه ندیدی چجوری دستم گرفت و
پرتم کرد ولی اینوبدون خدا به داد توبرسه ! خودت ازاین
جهنم نجات بده . پدرت بیماره ، اخلاق نداره ، عاطفه
نداره ، زن مثل کلفت می بینه که ۲۴ ساعت بهش خدمات
بده ، محبت نداره ، نه می دونه زن چیه ونه بچه ؟ ببین
این مرد اگر۱۰۰ تا زن بگیره ، فوری طلاق می ده .
چون واقعا جنس زن نمی شناسه ! بعد یک ماه ……
دیدی دخترهی می گفتی فریده خوبه ، فریده خوبه ،
هی نازشو می کشیدی ، براش گریه می کردی بیا ببین
تقاضای طلاق داده . وای خدا نه …. نه ….. نه ….نه
پدرمن توخودت مشکل داری ازنظر دیده تو همه مشکل
دارند ، همه زن نیستند ولی می دونی چیه ! پدرحقیقت
تلخه بزاربهت بگم : زن کلفت خونه نیست که صبح تا
شب بشوره ، بپزه ، حرف نزنه ، نوکرنیست که هرچی
نازکنی نازتو بخره ، زن مهرمی خواد ، محبت می خواد
روی خوش می خواد ! تو فریده رو آدم حساب نکردی
تحقیرش کردی ، شبا بهش پشت کردی ، سرش داد زدی
سکینه گفتی ! زن زندگی نیست آشپزی نمی کنه . فریده
چی ؟ این چه مشکلی داشت؟ هان بگو؟ برای من لفظ
قلم حرف نزن ، اینا زن زندگی نیستند ، زن فقط زن
اول …. آره دیدم سرمامان خدا بیامرز چه کارهایی که
نکردی . پاشو گمشو ازجلوچشمم ! نبینمت ، توخودت
ازهمه بدتری ، جیغ وداد می زدی ، سکینه ازدست جیغ
ودادهای تورفت ! عجب ، تو راست میگی بابا جون،
جوجه رو آخرپاییز می شمارند .
بعد چندین ماه …… سلام چی شد بابا ؟ نتیجه دادگاه چی
شد ؟ هیچی چی می خواستی بشه باید ۴ میلیون مهریه


بیشتر بخوانید
5.0 از 5
بر اساس 25 رای
5
100%
4
0%
3
0%
2
0%
1
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات داستان کوتاه آقا یوسف

  • اتی

    1

    من که نفهمیدم کی داشت حرف نیزد خیلی تو هم تو هم بود

    ۵ ماه پیش
  • نادیا

    0

    خیلللللللللی ساااااااااااااااده بوب

    ۵ ماه پیش
  • Ani

    1

    والا جالب نبود اصلا

    ۶ ماه پیش
  • نازنین

    0

    برای من نمیاد

    ۶ ماه پیش
  • مریم

    0

    یاد پدر خودم افتادم با خوندن این داستان،همه بدن و اون فقط خوبه🫤آخرشم فقط بچه ها بدبخت میشن

    ۶ ماه پیش
  • bano

    1

    قلم مزخرفی بود انگار بچه ی دبستانی نوشته 😂

    ۸ ماه پیش
  • آرمیتا

    0

    مرسی از شما که در داستاناتون به مسائل مهمی توجه میکنید و چند داستانی که از شما خوندم متوجه شدم نگرش خوبی نسبت به روابط انسانها دارید...عالی

    ۹ ماه پیش
  • مهدی

    0

    بسیار داستان گیرا و براستی کوتاه و جذابی نوشتید...نگاه به واقعیت های موجود وظیفه نویسندگان متعهد و با وجدانه...مرسی🌹

    ۹ ماه پیش
  • طیبه

    1

    خیلی چرت بود. خیلی

    ۱۰ ماه پیش
  • ماتا

    0

    باید این مردها رو بزور ببرن واسه درمان باید قبول کنن

    ۱ سال پیش
  • سپیده

    0

    خانم مهاجر متشکرم شما نویسنده صادق و شجاعی هستید،هر کسی نمیتونه با قلمش صادق باشه...متشکرم،لذت بردم

    ۱ سال پیش
  • مولود

    2

    پدر منو انگار نوشته...خیلی خوب بود.

    ۱ سال پیش
  • علیرضا معتمدی

    0

    سلام . خیلی ساده و راحت نوشته شده...بدون حاشیه... متاسفانه الان گرفتن مهریه یکجور کاسبی شده ! خدا به همه مردها رحم کنه !

    ۱ سال پیش
  • ایمان

    0

    مردانی مثل یوسف همیشه هستند و خانم مهاجرخیلی خوب توصیف کردند..

    ۲ سال پیش
  • آمنه

    0

    دست نویسنده درد نکنه،تمام داستانهاشون ویژگی های منحصر بفردی دارند،توانایی شما در نوشتن ستودنی است.

    ۲ سال پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️