دوست داشتی؟
رمان داستان کوتاه زلیخا اثر حمید درکی

داستان کوتاه زلیخا

  • زبان فارسی
  • 6.7K 👁
  • 35 ❤️
  • 20 💬

خلاصه رمان :

داستان درمورد رقاصی به نام زلیخا هست که مردی زن داره عاشقش میشه و زن متوجه میشه وبچه های مرده براساس تلافی برای اینکه حال زلیخا بگیرند دست به عملیاتی می زنند و...

قسمتی از متن رمان داستان کوتاه زلیخا

این جمله او خیلی روی من اثرگذاشت ..‌.. زلیخا : دخترم ، در
زندگی هرچه که لازم داشتم دراختیارم بود اما بیا اینجا آلبوم
روببین ، من بچه دارنمی شدم واجاقم به خواست خدا کوربود
اما ببین کلی درعوض خدا به من بچه داد …‌‌ اینهارو من
شوهردادم ، براشون زن گرفتم .‌‌‌‌….‌ گاهی میان به من سر می
زنند ، تقریبا هیچ وقت تنهایی نکشیدم … از۶سالگی یتیم
بزرگ شدم وخونه مردم کارکردم ودرعوضش خدا هم به من
نظرلطف داشت وبا این چند جوانمرد هم ای .‌‌‌‌‌‌..‌‌‌ روزگاری سر
کردم ، خدا رحمتشون کنه. من که خیلی متعجب بودم در مورد
پدرم یعنی اکبرآقا هیچ به او نگفتم وبعدازخداحافظی ازآنجا به
سمت خانه ربابه خواهرکوچکترم رفتم …. ربابه جون هیچ
می دونی امروزخونه کی بودم ! ؟ ربابه : نه خواهر….
گفتم : زلیخا ….. یادته ، هووی مادرمون زلیخا خوشگله ،
همون رقاصه معروف ….. ربابه : وا ….. ! راست می گی ؟
خواهرچه شکلیه ! گفتم : قشنگه هنوزم ….. خیلی مرتبه ….
می خوای یسربه خونش بزنیم ! …. فردا باید برم آمپول بزنم
توهم بیا بریم . فردای آنروزبا خواهرم به همراه مقداری
خوراکی به نزد زلیخا رفتیم وازاو خواستیم تا برایمان خاطره
های زندگیش روبگه ….. برای ما مهم بود که چرا پدرم جذب
او شده بود ؟ اوهرچه داشت که مادرما نداشت !؟ هرچند به
وضوح بعلت بچه دارنبودنش ، تناسب اندام خوبی داشت واز
عکسهای روزگارجوانی او پیدا بود اما، او را زنی بسیار خوش
صحبت وطنازوشوخ وشنگ دیدم .
زلیخا : ببینید خانم دکترها ….‌ گفتم : دکترنیستیم ، من فقط
پرستارم وربابه جون خانه داره زلیخا خنده کنان : هرمادری که
بچه داره خودش حسابی هم دکتره وهم پرستاروهم آموزگاره
تازه آشپزوخدمتکارواربابم هست وهمه اینهارو خدا بعنوان مقام
مادری ، ارزانی او کرده ……. پرسیدم : این مردها چرا به
سمت شما اومدند ؟! گفت : مرد که خسته ازسرکارمیاد، توقع
یک استکان چای تلخ ولب سوز ویک چهره همسرمهربان و
قشنگ داره ، اما می دونی چیه ، گلهای من ، مادران ازبس
مشغول رسیدگی به بچه های قد ونیم قد وخانه داری هستند که
فرصت بزک کردن چهره ندارند ، وهمیشه خدا پیراهنشان بوی
غذا می دهد … تازه حال وحوصله زیادی هم برای خوش
گذرانی شوهران ندارند. اونهم داخل یکی … دو اتاق کوچولو
پرازجمعیت . خواهرم ربابه طاقت نیاورد وبا هیجان به او
گفت : ما فرزندان اکبراقا هستیم ، عکسش اونجاست . من که
ازشتابزدگی ربابه غافلگیرشده بودم . منتظرعکس العمل زلیخا
شدم که او خنده کنان گفت : پس شما هم جزو دختران من
هستید وصورت هریک ازما دوخواهررو بوسیده وادامه داد :
هیچ می دونید پدرتون چقدر از۵ بچه خودش برام می گفت .
شاید درست نباشه براتون بگم اما من خیلی کمک مالی بهش
می کردم ، آخه اون براثراخراجش ازمحیط کارگری روش
نمی شد بخونه خودش یعنی شما بیاد ومن با اصراربهش پول
وبراتون لباس می خریدم تا براتون بیاره …..‌
راستش اکبرخدا بیامرز ازمن چند سالی کوچکتربود و‌درختان
باغچه خونه رو هرس می کرد . می خواستم کربلا پابوس
امام حسین برم اما باید پاسپورت می گرفتم ، پس به اکبرآقا
پیشنهاد دادم تا بطورپنهانی صیغه هم بشیم وهمه هزینه های
سفرهم با من …. اون جوانمرد هم قبول کرد وباهم به زیارت
آقا رفتیم . اما خیلی زود جوان مرگ شد ، ریه هاش قوت
نفس کشیدن روازش گرفتند …. چند ماه بعد فهمیدم که
درگذشته ، من و ربابه دیگه به زلیخا وحضوراون وکسب
تجارب بسیاراو عادت کرده بودیم ولی اونیز درطی همان سال
به خاطره و یاد بودها پیوست و ازمیان ما رفت ……..
پایان


بیشتر بخوانید
5.0 از 5
بر اساس 35 رای
5
100%
4
0%
3
0%
2
0%
1
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات داستان کوتاه زلیخا

  • نازنین

    0

    برای من بالا نمیاد

    ۶ ماه پیش
  • زهرا ?

    0

    جالب و پر مفهوم مرسی نویسنده

    ۷ ماه پیش
  • قمر

    1

    داستان زیبایی بود...خوشم اومد...آفرین بر قلمتون...

    ۹ ماه پیش
  • سانای

    1

    داستان خیلی خوبی بود و چون کوتاه بود ازش لذت بردم. وقتی هم که ربابه گفت که ما بچه های اکبر هستیم خوشم اومد و عکس العمل زلیخا هم خوب بود، شخصیت زلیخا رو دوست داشتم، باسابقه بود، مرتب بود و زیبا بود، شماها این رمان رو بخونید و بدونید پشیمون نمیشید... دست نویسنده هم درد نکنه.❤️

    ۱ سال پیش
  • ملیکا

    1

    داستان خوب و صمیمی بود.نکات ارزنده ای داشت.

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    3

    ❌️درست ولی واقعا باید ب یه خانومی ک داره مادری میکنه و ب زندگیش میرسه خیانت کرد 😐

    ۲ سال پیش
  • خاطره

    3

    عالی بود و نکته قشنگ زندگی رو بهمون گوش زد کرد سپاس نویسنده محترم دم و بازدمت گرم 🌸🌸🌸

    ۴ سال پیش
  • مرسانا

    0

    عالی بود از دست نویسنده درد نکنه واقعا عالیه رمان کوتاه زلیخا عالی بود

    ۲ سال پیش
  • انیتا

    0

    خوب بود ولی خیلی کوتاه بود

    ۲ سال پیش
  • باوان

    5

    داستانش خوب بود ولی این که خیانت رو توجیه کرد نه به نظر من ازدواج یعنی تعهد و وقتی زن و مردی با هم ازدواج می کنند یعنی به هم متعهد هستن و خیانت یک کار خیلی زشته امیدوارم مردان و زنان سرزمینم بفهمن

    ۳ سال پیش
  • فائزه

    5

    خیانت هیچ توجیهی نداره فقط به ذات انسان بستگی داره، اینکه چون زن به بچه ها رسیدگی میکنه ، فرصت نمیکنه آرایش کنه یا چون زحمت میکشه غذا میپزه لباسش بوی غذا میده پس مرد حق داره خیانت کنه دلیلی احمقانه س

    ۳ سال پیش
  • سیروس فخرزادگان

    0

    جالب بود مختصرو مفید وامونده آفرین به درکی

    ۳ سال پیش
  • nadia

    2

    خوشم اومد قشنگ میگفت زود قضاوت نکنیم

    ۴ سال پیش
  • سحر

    4

    کوتاه.آموزنده.اینکه یاد بگیریم زود قضاوت نکنیم.با کینه زندگی نکنیم.چون هیچوقت در زندگی آرامش نداریم.

    ۴ سال پیش
  • Hamta

    4

    خوب بود

    ۴ سال پیش
  • تنها

    3

    خوب بود.

    ۴ سال پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️