پاره چین به قلم دلربا عجملو
پارت صد و نوزده :
نگاهم روی صورتش چرخید و بغض به گلویم چنگ زد:
- من نمیخوام فقط یکیتونو داشته باشم مامان!
هیچوقت فکر نمیکردم روزی برسد که برای نگهداشتن کسی در زندگیام به مامان التماس کنم و اشک بریزم و او اینطور با عجز و اندوه نگاهم کند.
آه کشید و نگاهش را به دیوار دوخت. بعد از مکث کوتاهی گفت:
- حلالزادهس!
اخمی از سر تعجب میان ابروهایم نشست. بلافاصله مسیر نگاهش را دنبال کردم و
لطفا صبر کنید...
