پاره چین به قلم دلربا عجملو
پارت صد و شانزده :
دوباره ترس و نگرانی و پریشانی برگشته بودند. اگر در مکانی عمومی قرار میگذاشتم، مشکلی پیش نمیآمد، اما ته دلم میترسیدم مثل آخرین دیدارمان کار احمقانهای کند.
چشمهایم را بستم و عمیق نفس کشیدم. دلم آرام نمیگرفت. از تخت پایین رفتم و پشت پنجره ایستادم.
- دو آیینه داری در اون چشمِ روشن/ چه در سینه داری بگو با دل من…
به صدای خواننده گوش سپردم و سعی کردم دوباره ذهنم را با جملهها
لطفا صبر کنید...
