پارت صد و شانزده :

دوباره ترس و نگرانی و پریشانی برگشته بودند. اگر در مکانی عمومی قرار می‌گذاشتم، مشکلی پیش نمی‌آمد، اما ته دلم می‌ترسیدم مثل آخرین دیدارمان کار احمقانه‌ای کند.
چشم‌هایم را بستم و عمیق نفس کشیدم. دلم آرام نمی‌گرفت. از تخت پایین رفتم و پشت پنجره ایستادم.
- دو آیینه داری در اون چشمِ روشن/ چه در سینه داری بگو با دل من…
به صدای خواننده گوش سپردم و سعی کردم دوباره ذهنم را با جمله‌ها

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!