پارت صد و ششم :

کف دستم را روی بینی و دهانم کشیدم که خنده‌ام را پشتش پنهان کنم:
- پیاده می‌شی یا...
- می‌آم باهات.
دیوانه بود! بی‌خبر بردنش صورت خوشی نداشت، اما برای رو‌کم‌کنی هم که شده، ماشین را به حرکت درآوردم و سمت کرج راندم. احسان و نگار که همه‌چیز را می‌دانستند، به شکیبا و بقیه هم به عنوان دوست قدیمی و فامیل معرفی‌اش کرده بودم، حتی اگر هیچ شناختی هم نداشتند، برایم اهمیتی نداشت چه برداشت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!