پاره چین به قلم دلربا عجملو
پارت صد و ششم :
کف دستم را روی بینی و دهانم کشیدم که خندهام را پشتش پنهان کنم:
- پیاده میشی یا...
- میآم باهات.
دیوانه بود! بیخبر بردنش صورت خوشی نداشت، اما برای روکمکنی هم که شده، ماشین را به حرکت درآوردم و سمت کرج راندم. احسان و نگار که همهچیز را میدانستند، به شکیبا و بقیه هم به عنوان دوست قدیمی و فامیل معرفیاش کرده بودم، حتی اگر هیچ شناختی هم نداشتند، برایم اهمیتی نداشت چه برداشت
لطفا صبر کنید...
