پاره چین به قلم دلربا عجملو
پارت صد و یازده :
بدون حرف از کنارش رد شدم و بعد از وقفهای صدای قدمهایش را از پشتسر شنیدم. تا حیاط، در سکوت به دنبالم آمد و سپس نامم را صدا زد. اهمیتی ندادم. دوباره که صدایم زد، میان درِ باز ماشین به سمتش برگشتم و با لحن ناخوشایندی بله گفتم.
جلو آمد و کولهام را از روی شانهام پایین کشید. دو بسته بیسکویت مادر، همراه با لقمهای بزرگ و بطری آبم در کوله گذاشت. نگاهم روی حرکت دستهایش ماند و بغضم دو
لطفا صبر کنید...
