پاره چین به قلم دلربا عجملو
پارت صد و دوازده :
- دیگه شده، کاریشم نمیشه کرد...
آهی کشیدم و ادامه دادم:
- فقط کاش منم میدونستم مشکل چیه، مامانم با افسون مشکل داره، چرا از مامانت دلش پره و با تو مخالفه؟
- قراره دونستن و ندونستنش چیزیو بین ما عوض کنه؟
گوشههای لبم را پایین و شانههایم را بالا کشیدم. جواب درستی برای سؤالش نداشتم. خودم هم نمیدانستم قرار است چه کنم. همهچیز برایم نامعلوم بود. تنها به حسم درمورد خودش و ما
لطفا صبر کنید...
