پارت صد و چهارده :

خندید. منتظر حرف دیگری نماندم و از آن‌ها فاصله گرفتم. تا وقت ناهار با هیچ‌کس حرفی نزدم. از نگار جدا شده بودم و با بقیه هم صمیمیت چندانی نداشتم. سحر و محمد جای نگار را کنارم گرفته بودند.
روپوش و مقنعه‌ام را تکاندم و به نگار که داشت به‌سمتم می‌آمد، لبخند زدم. همین که رسید، پرسیدم:
- چه خبر؟
نگاهی به اطراف انداخت و آه کوتاهی کشید:
- همونی که گفته بودم. بابام تا گفت جریان چیه، خال

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!