پاره چین به قلم دلربا عجملو
پارت صد و چهارده :
خندید. منتظر حرف دیگری نماندم و از آنها فاصله گرفتم. تا وقت ناهار با هیچکس حرفی نزدم. از نگار جدا شده بودم و با بقیه هم صمیمیت چندانی نداشتم. سحر و محمد جای نگار را کنارم گرفته بودند.
روپوش و مقنعهام را تکاندم و به نگار که داشت بهسمتم میآمد، لبخند زدم. همین که رسید، پرسیدم:
- چه خبر؟
نگاهی به اطراف انداخت و آه کوتاهی کشید:
- همونی که گفته بودم. بابام تا گفت جریان چیه، خال
لطفا صبر کنید...
