پاره چین به قلم دلربا عجملو
پارت چهل :
- هیچ مردی خوشش نمیآد زنش با صغیر و کبیر و غریبه و آشنا گرم بگیره و شوخی کنه. یادت رفته شبِ عروسیِ عموامین و خالهساره چقدر با داییاحمد بگوبخند کرد و سربهسرش گذاشت که آخر صدای زنداییگلآذین دراومد و با دایی بحثش شد؟
صورت سرخ از عصبانیتِ زندایی پشت پلکهایم بود که نگاهِ پر از خشم و انزجارش تا آخرِ مراسم دنبال افسون بود.
- مدلش همون بود. گلآذین تازه باهاش آشنا شده بود،
لطفا صبر کنید...
