پاره چین به قلم دلربا عجملو
پارت سی و چهارم :
اخم کرده و نگاهِ دقیقش به چشمم بود دقت چشمم بود. سرم را عقب کشیدم و نفسِ حبسشدهام همراهِ کلمهها آزاد شد:
- تمیز شستمش. چیزِ مهمی نیست.
دستهایش را روی میز گذاشت و گفت:
- مهمه. آرایشتو شستی، حتماً قطرهٔ استریل بریز.
نگاهم از گره انگشتان کشیده و رگهای برجستهٔ ساعدش تا چشمهای مشکی و براقش بالا رفت و گفتم:
- چشم. حالا یه سؤال ازت بپرسم راستشو میگی؟
ابروهایش را جمع
لطفا صبر کنید...
