پاره چین به قلم دلربا عجملو
پارت سی و ششم :
بلند شدم و رو به هم ایستادیم. کولهٔ کوچک و چرمم را روی شانهام انداختم و گفتم:
- خیلی دلم میخواست بیام، ولی نمیتونم. مامانم خیال میکنه پیش دوستمم، میترسم زنگ بزنه و متوجه بشه بیرونم. باید زود برگردم. باشه واسه یه فرصتِ بهتر.
اصرار نکرد و گفت:
- پس میرسونمت.
لبخند زدم و از خدا خواسته باشه گفتم.
طولِ مسیر به پرچانگی من در جواب به سؤالهای او درموردِ جزییاتِ کارم گذش
لطفا صبر کنید...
