پارت سی و ششم :

بلند شدم و رو به‌ هم ایستادیم. کولهٔ کوچک و چرمم را روی شانه‌ام انداختم و گفتم:
- خیلی دلم می‌خواست بیام، ولی نمی‌تونم. مامانم خیال می‌کنه پیش دوستمم، می‌ترسم زنگ بزنه و متوجه بشه بیرونم. باید زود برگردم. باشه واسه یه فرصتِ بهتر.
اصرار نکرد و گفت:
- پس می‌رسونمت.
لبخند زدم و از خدا خواسته باشه گفتم.
طولِ مسیر به پرچانگی من در جواب به سؤال‌های او درموردِ جزییاتِ کارم گذش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!