پاناسیا به قلم عاطفه امیرانی
پارت صد :
نگاه حیان و آسمان هر دو به او افتادند. حیان به سرعت از آسمان فاصله گرفت.
-اوه! نمیدونستم مهمون داری.
حیان با وجهه ای که تحت کنترل نگه داشت، گفت:
-مشکلی نیست، بیا تو.
آسمان که در درونش همچنان طوفانی از احساسات در جریان بود، با نیشخندی تلخ گفت؛
-مزاحمتون نمیشم.
و با غم و سنگینی نگاهش، در سکوت اتاق را ترک کرد.
آسمان وقتی وارد کلاس شد، ص
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آمینا
1خدا عمری به جمیز بده لااقل وقتی میاد .آسمان به نوایی میرسه😅😅
۲ سال پیش...
0وایییی :)))
۲ سال پیشافسانه.م
1عالی وپراز احساس
۲ سال پیشاسرا
0حیان بایدحواسش جمع جمیزکنه🙏
۲ سال پیشفاطمه ❤️
0قلبم اکلیلی شد چقد این دوتا گناه دارن💖💖💖
۲ سال پیشستاره
2خب خداراشکر یه حرکتی زداین مرد❤️❤️❤️
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

فاطمه
2وووویی قلبم قیلی ویلی شد خدایا باهم زودتر خوب بشن من دیگه طاقات ندارم همه بگین آمین🤲😅