پارت صد :

نگاه حیان و آسمان هر دو به او افتادند. حیان به سرعت از آسمان فاصله گرفت.

-اوه! نمی‌دونستم مهمون داری.

حیان با وجهه ای که تحت کنترل نگه داشت، گفت:

-مشکلی نیست، بیا تو.

آسمان که در درونش همچنان طوفانی از احساسات در جریان بود، با نیشخندی تلخ گفت؛

-مزاحمتون نمیشم.

و با غم و سنگینی نگاهش، در سکوت اتاق را ترک کرد.

آسمان وقتی وارد کلاس شد، ص

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    2

    وووویی قلبم قیلی ویلی شد خدایا باهم زودتر خوب بشن من دیگه طاقات ندارم همه بگین آمین🤲😅

    ۲ سال پیش
  • آمینا

    1

    خدا عمری به جمیز بده لااقل وقتی میاد .آسمان به نوایی میرسه😅😅

    ۲ سال پیش
  • ...

    0

    وایییی :)))

    ۲ سال پیش
  • افسانه.م

    1

    عالی وپراز احساس

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    حیان بایدحواسش جمع جمیزکنه🙏

    ۲ سال پیش
  • فاطمه ❤️

    0

    قلبم اکلیلی شد چقد این دوتا گناه دارن💖💖💖

    ۲ سال پیش
  • ستاره

    2

    خب خداراشکر یه حرکتی زداین مرد❤️❤️❤️

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️