پاناسیا به قلم عاطفه امیرانی
پارت هشتاد و هشتم :
مرد با توده سفتی که در گلویش بود، دوباره سعی کرد. انگار چیزی خشن و پارانوئید مانندی در اسم آسمان وجود داشت که باعث میشد مرد، بارها و بارها اسمش را بگوید. هرچند که نمیدانست که از او چه میخواهد!
-آسمان.
- اینو بگیر.
دختر با یک جمله ناهموار حرفش را قطع کرد. به سمت گوشی اش رفت که کنار تختش بود و کابلش را جدا کرد و به سمت حیّان پرتش کرد. اما دستگاه روی کاناپه افتاد.
مطالعهی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

م
0وقتی هیچ توضیحی نمیدی چرا تشریف آوردی،تازه داشت ازبیمارستان ترخیص میشد