پارت هشتاد و هشتم :

مرد با توده سفتی که در گلویش بود، دوباره سعی کرد. انگار چیزی خشن و پارانوئید مانندی در اسم آسمان وجود داشت که باعث میشد مرد، بارها و بارها اسمش را بگوید. هرچند که نمیدانست که از او چه میخواهد!

-آسمان.

- اینو بگیر.

دختر با یک جمله ناهموار حرفش را قطع کرد. به سمت گوشی اش رفت که کنار تختش بود و کابلش را جدا کرد و به سمت حیّان پرتش کرد. اما دستگاه روی کاناپه افتاد.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    0

    وقتی هیچ توضیحی نمیدی چرا تشریف آوردی،تازه داشت ازبیمارستان ترخیص میشد

    ۲ سال پیش
  • fate

    0

    🥲

    ۲ سال پیش
  • آمینا

    0

    چقدر دختر بیچاره حرص میخوره🥲

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    1

    وای چه بالاپایین داره عشق اینها🙏💋

    ۲ سال پیش
  • ستاره

    2

    حیان چراهمچین میکنه توضیح بده وخلاص کنه آسمان بیچاره رازجرمیده بااین کاراش علتابگه نذاره اینقدرخوردبشه🥺🥺

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️