پارت نود و هشتم :

پنجاه و یک. دلتنگ!


آسمان بعد از تحویل گرفتن نهارش، با قدم‌هایی آهسته از سالن غذاخوری خارج شد و به سمت طبقه پانزدهم کمپانی حرکت کرد. جایی که معمولا وقتی کلاس‌ها نبود و وقت استراحت بین دو فعالیت را داشتند، تبدیل به فضایی برای گذراندن دقایقی آرامش‌بخش می‌شد. به صندلی‌های کنار دیوار نگاهی انداخت و در گوشه‌ای از راهرو روی یکی از آن‌ها نشست. فضای کمپانی در این ساعت‌های استرا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه کاظمی

    0

    خیلی عالی وقرا بود

    ۲ سال پیش
  • فاطمه کاظمی

    0

    خیلی عالی وقرا بود

    ۲ سال پیش
  • ستاره

    2

    خوبه حیان دستش بسته ست وگرنه جیمزامیچسبوندبه دیوار...آسمان نمیتونه جزوه حیان به کسی فکرکنه

    ۲ سال پیش
  • Aa

    1

    ممنون زیبا بود امیدوارم در سلامتی کامل باشید🙏💐

    ۲ سال پیش
  • ندا

    0

    عالی مثل همیشه امیدوارم حالتون بهتره باشه همیشه سلامت باشید عزیزم ممنون

    ۲ سال پیش
  • لیلا خدابخشی

    0

    رمان خیلی خیلی زیباوجذاب

    ۲ سال پیش
  • آمینا

    1

    جیمز یه دفه مثل آدم خواستگاری کن .آسمان تو هم یدفه جواب بده تموم بشه بره یا آره یا نه چقدر حرص بخوریم

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    جمیزچه بازیگرکثیفی🙏که فراموشش نکرو

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️