پارت هشتاد و پنجم :

مردی در خیابان‌های تاریک و سرد شهر قدم می‌زد، بدون اینکه بداند به کجا می‌رود. هر گامی که برمی‌داشت، انگار تکه‌ای از وجودش فرو می‌ریخت. او که همیشه خود را مردی قوی و مصمم می‌دانست، حالا زیر فشاری که چون کوه ها بر شانه‌هایش سنگینی می‌کرد، خم شده بود.
خیابان‌ها سرد و بی‌روح شده بودند؛ گویی تمام زندگی‌اش از رنگ و بوی افتاده و به دریای بی‌انتهایی از ناامیدی فرو رفته بود.
قدم‌ه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • بهار نارنج

    1

    ممنون از نویسنده موضوع رمان تکراری نیست ونمی تونی حدس بزنی آخر هر اتفاق چه موضوعی پیش میاد در کل پیشنهاد می کنم بخونینش ارزششو داره زمان بزارید

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    0

    🥺🥺💔❤️ 🩹

    ۲ سال پیش
  • آمینا

    0

    ای بابا خوشی هم به این حیان بدبخت نیومده🥲

    ۲ سال پیش
  • ستاره

    1

    چقدفرازونشیب وپیچیدگی داره🌷

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️