پاناسیا به قلم عاطفه امیرانی
پارت هشتاد و پنجم :
مردی در خیابانهای تاریک و سرد شهر قدم میزد، بدون اینکه بداند به کجا میرود. هر گامی که برمیداشت، انگار تکهای از وجودش فرو میریخت. او که همیشه خود را مردی قوی و مصمم میدانست، حالا زیر فشاری که چون کوه ها بر شانههایش سنگینی میکرد، خم شده بود.
خیابانها سرد و بیروح شده بودند؛ گویی تمام زندگیاش از رنگ و بوی افتاده و به دریای بیانتهایی از ناامیدی فرو رفته بود.
قدمه
لطفا صبر کنید...

بهار نارنج
1ممنون از نویسنده موضوع رمان تکراری نیست ونمی تونی حدس بزنی آخر هر اتفاق چه موضوعی پیش میاد در کل پیشنهاد می کنم بخونینش ارزششو داره زمان بزارید