لیست کلیه پارتهای رمان اسکار لوکس ترین خانه می رسد به... : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 73
-
رمان اسکار لوکس ترین خانه می رسد به... - پارت 41
در یک آن احساس کردم یک نفر دست بیخ گلویم گذاشته و محکم میفشارد. تقصیر من بود. اشک در چشمانم پر شد و سراسیمه سمتش دویدم. روی زمین زانو زدم. حیوانات طویله سر و صدا میکردن و من همانطور آچمز مانده بودم چه کار کنم. همهاش تقصیر من بود. آن اوایل که ریتالین به خوردش دادم، بعد هم که با خودخواهی تمام د...
بروزرسانی در : ۴۹۹ روز پیش
-
رمان اسکار لوکس ترین خانه می رسد به... - پارت 42
*** نگاهی به محیط برفی اطرافم انداختم. یک عده هنوز داشتند اسکی میکردند و بعضیها هم مثل ما یک گوشه به سکوهای اطراف تکیه داده و نوشیدنی داغ مینوشیدند. سوفی امروز خانه سالمندان بود. تراپیستش گفته بود وقت گذراندن با هم سن و سالهایش برایش خوب است. نگاهم چرخ خورد و چرخ خورد و عاقبت روی بختالنصر ث...
بروزرسانی در : ۴۹۹ روز پیش
-
رمان اسکار لوکس ترین خانه می رسد به... - پارت 43
باز هم خندید و من کوفت غلیظتری نثارش کردم. سوفی در جایش تکانی خورده و مایل به پهلو خوابید. نان باگت دیگری برداشتم و باز هم الویه لایش ریختم. یاد شب قبل افتادم و لبخند بیاختیار مهمان لبهای رژ خورده و قرمز رنگم شد. سوفی حسابی از الویه خوشش آمده بود و مدام میگفت کمی برای جو کنار بگذارم. این هم س...
بروزرسانی در : ۴۹۲ روز پیش
-
رمان اسکار لوکس ترین خانه می رسد به... - پارت 44
نمردیم و لبخند این برج زهرمار را دیدیم. گوشهی لبش آهسته بالا رفت و چشمانش خندید. منتظر نگاهش میکردم. هر دو دستش را درون جیبهای شلوار سیاه کتانش کرد و بیقید شانه بالا انداخت: - نمیدونم، برای من فرقی نداره. اگه تو بخوای میمونم. من هم مثل خودش و به تلافی شانه بالا انداختم: - برای منم فرقی ن...
بروزرسانی در : ۴۹۲ روز پیش
-
رمان اسکار لوکس ترین خانه می رسد به... - پارت 45
چشم غرهای حسابی نثارم کرد: - بعله. اونم سرسخت. عجیب بود به اندازه سیاه بودن ماست یا حرف زدن قورباغه یا حتی سربالا رفتن آب. مثل این بود که بگویی از زمین به آسمان باریده؛ به عجیبی بارش کوفته قلقلی. دوباره پُر تعجب گفتم: - مطمئنی؟ بابا تو تیم منه؟ مشکوک سر تکان داد و من به فکر فرو رفتم. یک جای ...
بروزرسانی در : ۴۹۲ روز پیش
-
رمان اسکار لوکس ترین خانه می رسد به... - پارت 46
مرتیکهی کریهالمنظر خجالت نمیکشید مرا مسخره میکرد؟ تقریباً حیغ زدم: - نگهدار. بزغاله کوچولو آرام بعبع میکرد و سوفی هراسان شده بود. روی دستگیره در کوبیدم: - میگمِت نگهدار. فرمان را چرخاند و گوشهی اتوبان محکم روی ترمز زد. سمتم برگشت؛ نفسنفس میزد: - همیشه همینقدر بیمنطق و احمقی؟ ف...
بروزرسانی در : ۴۹۱ روز پیش
-
رمان اسکار لوکس ترین خانه می رسد به... - پارت 47
لب برچیدم: - خیلی ساله همو ندیدن؟ سر تکان داد: - چهارده سالی میشه. سر سمتش کج کردم: - زنگ هم بهشون نمیزنه؟ نوچی کرد: - نه مرتیکه خر لجباز. منِ گردن شکسته رو کرده واسطه از طرف بدهکار باباش مثلاً که دم گور وصیت کرده بدهیشو با اینا صاف کنه. منم مثلاً بچه اون خدا بیامرزم، افتادم دنبال صاف ک...
بروزرسانی در : ۴۸۸ روز پیش
-
رمان اسکار لوکس ترین خانه می رسد به... - پارت 48
اول دست زیر بازوی سوفی انداخته بلندش کرد، بعد هم کمک کرد امید بنده خدا بلند شود. چشم در چشم که شدیم و قیافه زارش را دیدم، دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و پِقی زیر خنده زدم. لنگلنگان سمت ماشین میآمد و در همان حال هم غرغر میکرد. در را باز کرد و همانطور که مینشست و آخ و اوخش درآمده بود، با ق...
بروزرسانی در : ۴۸۵ روز پیش
-
رمان اسکار لوکس ترین خانه می رسد به... - پارت 49
تاکسی که حوالی مزرعه نگه داشت، پیاده شدم و سلانه سلانه به سمت طویله رفتم. هر دو دستم را در جیبهای دامن پیراهنم فرو کرده بودم و یک جورهایی در خودم جمع شده بودم. باد میکزید و گاهی که شدت میگرفت، کلاهم را به عقب رانده و روسری کوچکم را آشفته کرده بود. به در طویله که رسیدم، پوفی کشیده و آهسته درش ر...
بروزرسانی در : ۴۷۸ روز پیش
-
رمان اسکار لوکس ترین خانه می رسد به... - پارت 50
روسری کوچکم را چنگ زده و آهسته روی سرم گذاشتم. داشت گریه میکرد. کم پیش میآمد مردها گریه کنند آن هم جلوی یک خانم. وقتی گریه میکردند یعنی دلشان زیادی گرفته. برای من گریه آقایون به اندازه غصه خوردن یک کوه غمانگیز بود. سکوت کرده بود؛ انگار داشت هرچه گذشته را با خودش مرور میکرد. بالاخره سنگ سخت ...
بروزرسانی در : ۴۷۳ روز پیش
-
رمان اسکار لوکس ترین خانه می رسد به... - پارت 51
دستپاچه که عقب رفتم، انگار تازه به خودش آمد. سگرمه در هم کشید و دست مشت کرد: - ببخشید، منظوری نداشتم. بلند شد. میخواست داستانش را نصفه و نیمه رها کند؟ میان این همه بَلبَشو، عجیب بود که هنوز هم دلم میخواست کاری برای رابطهی سیا و خانوادهاش بکنم؟ گفتم: - پدرت فوت کرد؟ بلند شد. آهسته سر تکان...
بروزرسانی در : ۴۷۳ روز پیش
-
رمان اسکار لوکس ترین خانه می رسد به... - پارت 52
لبم را زیر دندانم گرفتم. هرگز دلداری دادن بلد نبودم: - همینکه تونستی خودت رو نجات بدی یعنی خوششانسی، نه؟ چند لحظه نگاهم کرد و بعد لبخند زد. راستش با لبخند زیادی جذاب میشد. سرم را تندتند به دو طرف تکان دادم؛ نه ماهی، تمامش کن. یک بار دیگر شکست خوردن اصلاً و ابداً آسان نیست. هنوز هم لبخند بر لب...
بروزرسانی در : ۴۷۳ روز پیش
-
رمان اسکار لوکس ترین خانه می رسد به... - پارت 53
پیرزن آشفته حال را که دست به دست پیرمرد مبهوت روبهرویم کردم، قبل از آنکه فرصت حرف زدن پیدا کند با گفتن "زود بر میگردم" بلندی، بدوبدو سمت ماشین امید رفتم و نشستم؛ مشغول وَر رفتن با صندلی و فرمان و کمربند بود. به محض اینکه کنارش جا گرفتم، سمتم برگشت و بینی چین داد: - ماهی! جان جدت بیخیال شو. بر...
بروزرسانی در : ۴۷۰ روز پیش
-
رمان اسکار لوکس ترین خانه می رسد به... - پارت 54
*** احساس میکردم روی هر کدام از چشمهایم چندتا وزنهی چند کیلویی گذاشتهاند و به قدری سنگین بودند که واقعاً توان مقابله با وزنش و باز کردن چشمهایم را نداشتم. آوای ناله مانندی از گلویم خارج شد و بعد صدای امید را خیلی ناواضح کنار گوشم شنیدم: - ماهی! ماهی جان! خوبی؟ بالاخره با هر جان کندنی که ب...
بروزرسانی در : ۴۶۸ روز پیش
-
رمان اسکار لوکس ترین خانه می رسد به... - پارت 55
ساکش را که بستم، هنوز هم سرش پایین بود. با صدای کشیدن زیپ سر بلند کرد و اینبار طولانیتر از دفعهی قبل نگاهم کرد. حس میکردم دارم زیر نگاهش ذوب میشوم. گرمم شده بود. دستپاچه بلند شدم و چمدان به آن بزرگی را بلند کردم. سریع به سمتم خیز برداشت: - چی کار میکنی؟ بذارش زمین سنگینه. هوفی کردم و زمی...
بروزرسانی در : ۴۶۴ روز پیش
-
رمان اسکار لوکس ترین خانه می رسد به... - پارت 56
جعبه را روی زمین گذاشتم و قدمی جلو رفتم. تد صدایم کرد. -Mahi! نگذاشتم حرفش را تمام کند و هیس کشیدهای گفتم. یک قدم دیگر جلو گذاشتم. حالا واضحتر میدیدم. واقعاً یک نفر لای بوتهها بود. خواستم از خیابان رد شوم که یکهو مثل جت از وسط بوتهها بیرون پریده و به سمت انتهای روستا دوید. فریاد زدم: - Te...
بروزرسانی در : ۴۶۱ روز پیش
-
رمان اسکار لوکس ترین خانه می رسد به... - پارت 57
دستم را روی اسمش فشردم؛ تصویری گرفتم. چندبار بوق خورد و بعد... تصویر ماتمزدهی سیاوش مقابل دوربین نقش بست. به دیواری پشت سرش تکیه داده بود و تمام صورتش انگار خیس اشک بود. چشمانش قرمز بودند و به جای دوربین گوشی به جایی خیلی دورتر نگاه میکرد. نالیدم: - سیاوش. آب دهان قورت داد؛ نه یک بار، چندین...
بروزرسانی در : ۴۵۷ روز پیش
-
رمان اسکار لوکس ترین خانه می رسد به... - پارت 58
موبایلم که زنگ خورد، نگاه از چشمان مهربان سوفی گرفتم؛ امید بود. دستپاچه جواب دادم: - الو امید! کجایی تو؟ چرا گوشیت رو جواب نمیدی؟ نفسنفس میزد: - علیک سلام. جای سلام کردنته دختر؟ کجا میخواستی باشم؟ بالا کوه اونم سر و ته. خندید: - نمیدونی چه صحنهی توپی شد ماهی. خودم کیف کردم. انقدر هیجان...
بروزرسانی در : ۴۵۳ روز پیش
-
رمان اسکار لوکس ترین خانه می رسد به... - پارت 59
*** از چهل روز هم بیشتر گذشته بود و سیاوش هنوز برنگشته بود. دروغ چرا؟ دلتنگ شده بودم. آن موقع که امید یکهو گذاشته بود و رفته بود ایران، دلخور بودم ولی دلتنگ نه. بیشتر دلگیر و تنها بودم که خب، سیاوش آمده بود و جایش را پر کرده بود. ولی حالا...حالا عمیقاً دلتنگ بودم. نه تد، نه سوفی و نه حتی امید نت...
بروزرسانی در : ۴۵۳ روز پیش
-
رمان اسکار لوکس ترین خانه می رسد به... - پارت 60
یک بوق و دو بوق گذشت تا جواب داد. پر انرژی گفتم: - سلام سی...یعنی محمد. محکم روی پیشانیام کوبیدم. لعنتی! طول میکشید تا عادت کنم. صدای آرامش در گوشی پیچید: - سلام ماهی! مثل تمام این چهل و اندی روز بیرمق بود. انرژیام یکهو افتاد. اصلاً یادم رفت برای چه با این همه ذوق و شوق تا اینجا دویدم. ...
بروزرسانی در : ۴۵۲ روز پیش
