لیست کلیه پارتهای رمان اسکار لوکس ترین خانه می رسد به... : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 73
-
رمان اسکار لوکس ترین خانه می رسد به... - پارت 1
مقدمه سگ جان دارد. گربه جان دارد. بُز جان دارد. درخت جان دارد. آب جان دارد. سگ در خیابان میان شلوغی شهر جان داد. گربه از گرسنگی جان داد. بُز کاغذی خورد، در گلویش گیر کرده و جان داد. درخت در میان دود کارخانهها خفه شده و جان داد. آب رفت و رفت و عاقبت جان داد. --------- خانه برای ه...
بروزرسانی در : ۵۶۹ روز پیش
-
رمان اسکار لوکس ترین خانه می رسد به... - پارت 2
هر دو دستم را بالا گرفتم: - من تسلیم. فقط اجالتاً بذار یه چک بکنم ببینم نرگس تونست خونه پیدا کنه برام یا نه. کیسهی در دستش را روی اپن کوبید و دوباره دست به کمر شد: - الهی من بمیرم، راحت بشی. دختر بزرگ نکردم که...بلای جونه. بقیه دختر دارن، منِ خاک بر سرم دختر دارم. دوباره شروع شد؛ گفتم که در ...
بروزرسانی در : ۵۶۹ روز پیش
-
رمان اسکار لوکس ترین خانه می رسد به... - پارت 3
قبل از آنکه فرصت کنم جواب دهم، مادرم سر تا پایش را نظری انداخت و او هم از ترکش اعصاب به هم ریختهاش بینصیب نماند: - هیچی. چی باید بشه؟ دنیا رو آب ببره، جناب عالی رو خواب برده. ماهان با ادا اطواری که از صورتش در میآورد سعی کرد از زیر زبانم علت بی اعصابی مادرم را بیرون بکشد. شانهای بالا انداخت...
بروزرسانی در : ۵۶۹ روز پیش
-
رمان اسکار لوکس ترین خانه می رسد به... - پارت 4
تکه نان خاشخاشی را مقابلش تکان دادم: - ولی من بهش ثابت میکنم که اشتباه میکنه. هم خودم بهترین خونه رو پیدا میکنم، هم هر چه قدر که برای تحصیلم لازم باشه اونجا میمونم. تکه نان بزرگ را درسته درون دهانم چِپاندم: - فکر کرده چی؟ شش ماهه برمیگردم؟ ابرویی بالا انداختم: - عمراً. دستم را به سمت ...
بروزرسانی در : ۵۶۹ روز پیش
-
رمان اسکار لوکس ترین خانه می رسد به... - پارت 5
در را به رویش بستم و پشت به در هِر هِر به حرص خوردنش خندیدم. دنیای من و ماهان همین بود؛ یکی از مهمترین تفریحاتم اصولاً سر و کله زدن با این دیوانهی مو فرفری بود. انگار از دیوانه کردن یک دیگر کیف میکردیم، انقدر همدیگر را اذیت میکردیم تا یکی بالاخره تسلیم شود و پرچم سفید آتش بس را بالا ببرد. ه...
بروزرسانی در : ۵۶۹ روز پیش
-
رمان اسکار لوکس ترین خانه می رسد به... - پارت 6
خواستم ضربهی جاندارتری نثارش کنم ولی متاسفانه در باز و قامت پدرم در چارچوب نمایان شد. موهای آشفتهام را تندتند مرتب کردم و با لبخند مضحکی سلام دادم. مثل همیشه لبخندم را با لبخند جواب داده و خروار خروار خریدش را روی سینی مجمعمانندی که مامان فخری روی اُپن گذاشته بود، فرود آورد. مثل یک دختر خوب ب...
بروزرسانی در : ۵۶۹ روز پیش
-
رمان اسکار لوکس ترین خانه می رسد به... - پارت 7
هزار و یک دوست و رفیق این وَر و آن وَر داشت که میتوانستند بهترین خانه را برایم پیدا کنند اما به منت بعدش نمیارزید. رو چرخاندم: - میرفتین میانداختینش تو جوب، یه مدل بالاتر میخریدید. نیاز به بذل و بخشش کردن نبود. مادرم هشدارگونه صدایم کرده و فشار دست ماهان روی شانهام بیشتر شد. بابا مصطفی از...
بروزرسانی در : ۵۶۹ روز پیش
-
رمان اسکار لوکس ترین خانه می رسد به... - پارت 8
از بغل ماهان بیرون آمدم و سمت اتاقم که انتهای راهروی بین اتاقها و پذیرایی بود، پا تند کردم. میانهی راه حرف پدرم دوباره متوقفم کرد: - الآن میخوای بری کدوم خرابشدهای بمونی؟ پاتو تو یه کفش کردی که خودم خونه پیدا میکنم، پس کو؟ افتضاح نبود که هنوز چند ثانیه نگذشته، ضایع شده بودم؟ خواستم چرت و...
بروزرسانی در : ۵۶۹ روز پیش
-
رمان اسکار لوکس ترین خانه می رسد به... - پارت 9
*** هنوز هم باورم نمیشود در فرودگاه باشم. سربلند کردم و دور تا دورم را دید زدم. یکی از این طرف میدوید آن طرف، یکی هم دقیقاً برعکس از آن طرف به این طرف. خلاصه که شیر تو شیری بود. شلوغ، پر سر و صدا و پر از رفت و آمد. به مچ دستم نگاه کردم، مُچم که نه، در واقع به ساعت فلزی سفید-طلایی که دور مُچم پ...
بروزرسانی در : ۵۶۹ روز پیش
-
رمان اسکار لوکس ترین خانه می رسد به... - پارت 10
لب تر کرده، گفتم: - خیالت تخت ماهان. حواسم به خودم هست. لبخند زد، کلاهم را جلوتر آورد و دستان دستکش پوشیدهام را در دست گرفت: - خوبه. پس هر مشکلی که پیش اومد بهم میگی، درسته؟ سر تکان دادم و او دوباره آغوشش را بهم هدیه کرد. ماهان هیکل ورزیدهای داشت؛ نوزده سالش بود که باشگاه را شروع کرد و بع...
بروزرسانی در : ۵۶۷ روز پیش
-
رمان اسکار لوکس ترین خانه می رسد به... - پارت 11
*** از همین حالا که روی صندلی نشسته بودم، احساس غربت میکردم؛ تمام این آدمها همگی غریبه بودند. سالن هواپیما بزرگ بود و دو تا ستون سهتایی صندلی بود. خیلی بزرگ بود و هر چند ردیف از ردیفهای بعدی جدا میشد و یک ال سی دی جلویشان گذاشته شده بود. من وقتی ناراحت بودم گرسنه میشدم و الآن در اوج غم ب...
بروزرسانی در : ۵۶۶ روز پیش
-
رمان اسکار لوکس ترین خانه می رسد به... - پارت 12
حالا کامل به سمتم چرخیده و دستانش را در سینه چلیپا کرده بود. همینطور بِر و بِر نگاهش میکردم که عاقبت صبرش سر آمد: - خب! سر تکان دادم: - خب. آهسته خندیده و رو چرخاند: - از خودتون بگید. برعکس او خیلی اهل صحبت کردن نبودم و بیشتر دوست داشتم گوش بدم. سرم را دوباره به پشتی صندلی تکیه داده و هر ...
بروزرسانی در : ۵۶۵ روز پیش
-
رمان اسکار لوکس ترین خانه می رسد به... - پارت 13
*** لعنتیها همینطور پشت هم انگلیسی بلغور میکردند و من انگار زبانم را موش خورده بود. - This should be investigated. It is critical man. (این مورد حتماً باید بررسی بشه. این مساله حیاتیه مرد.) این را آن آقای کچل قد بلند زیادی لاغر که در یونیفرم سیاه پلیس گم شده بود رو به آقای امید گفت. صدای ن...
بروزرسانی در : ۵۶۴ روز پیش
-
رمان اسکار لوکس ترین خانه می رسد به... - پارت 14
در را محکم بستم؛ نه نه نه، حتماً یک اشتباهی شده. آره، حتماً اشتباهی شده. کلید را دوباره در قفل انداختم، مطمئناً اشتباه آمدم؛ کلید را دوباره چرخاندم. در باز شد. یکی از گوسفندان قهوهایرنگ و پشمالو خروار خروار کاه جلویش را خیلی بیحوصله میجوید و همینجور در چشمانم زُل زده بود. دوباره در را محکم ب...
بروزرسانی در : ۵۶۱ روز پیش
-
رمان اسکار لوکس ترین خانه می رسد به... - پارت 15
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم بر خودم مسلط باشم. خواستم آیکون سبز رنگ را لمس کنم که انگار تازه یادم آمد وسط چه جهنمدرهای هستم؛ با قیافهی در هم فرو رفتهای رو به همخانههای جدیدم گفتم: - تو رو خدا، تو رو هر کی دوست دارین یه دقیقه هیچی نگین، خب؟ هیچی نگین. در حالی که جواب میدادم و همزمان گوشی ر...
بروزرسانی در : ۵۵۹ روز پیش
-
رمان اسکار لوکس ترین خانه می رسد به... - پارت 16
جوابی ندادم و دوباره پیام داد: "ماهی بِنال ببینم چه خاکی تو سرت شده." نظرم عوض شد. خَر به این بیآزاری چه شباهتی به ماهان میتوانست داشته باشد آخر. پوف کلافهای کردم و برایش نوشتم: "ماهان میفهمی چی میگم؟ میگم هیچی نشده، چرا نمیفهمی؟" پیام را فرستادم و باز مردمکهایم چرخید و چرخید و روی گو...
بروزرسانی در : ۵۵۷ روز پیش
-
رمان اسکار لوکس ترین خانه می رسد به... - پارت 17
دست به تن و بدنم میکشیدم و هنوز هم حس میکردم آن لعنتی یک جایی در لباسم پنهان شده. حس بدی بود؛ حس خیلی خیلی بدی بود. عاقبت چهارزانو شده، سرم را ما بین دستانم گرفته و بلند بلند گریه کردم. خدا لعنتشان کند. حتی یک قِران از آن پول را از بابا مصطفی قرض نگرفته بودم؛ همهاش حاصل خرکاریهای شبانه روزی ...
بروزرسانی در : ۵۵۶ روز پیش
-
رمان اسکار لوکس ترین خانه می رسد به... - پارت 18
سینی را روی میز گذاشت و با دست تعارف کرد بنشینم. احمقانه نبود که یکهو خجالت کشیدم؟ همینطور زارت خودم را پرت کرده بودم در خانهاش. پوفی کردم و خواستم بنشینم که با حرفش سر جایم خشکم زد؛ نشسته بود، پاهایش را از هم فاصله داده و آرنجهایش را هم به هر دو زانویش تکیه داده بود: - خانم علیافسری همیشه ه...
بروزرسانی در : ۵۵۴ روز پیش
-
رمان اسکار لوکس ترین خانه می رسد به... - پارت 19
همینطور پای بیچارهام را میمالیدم که آقای امید بالا سرم ظاهر شد. کمی خم شد و بعد با لحنی جدی گفت: - ببخشید کمکت نمیکنم بلند شی... صاف شد، لبخندی مکش مرگما زده و باز ادامه داد: - جفت دستام پلاتین دارن. چپچپ نگاهش کردم و درحالی که خاک روی کاپشن و شلوارم را تکان میدادم گفتم: - جای سالم هم ...
بروزرسانی در : ۵۵۲ روز پیش
-
رمان اسکار لوکس ترین خانه می رسد به... - پارت 20
داشتم دیوانه میشدم. رسماً به خاک سیاه نشسته بودم. حالا من بودم و سیصد دلار پول چرک کف دست که قرار بود هم خرج لباسم شود، هم کتابهایم، هم جای خوابم، هم رفت و آمدم هم... یکهو انگار چیزی یادم آمده باشد. یا محمد... بلند شده و شتابان سمت چمدان رفتم. آقای امید داشت چمدان را از جلوی آن مجرمان بیرحم...
بروزرسانی در : ۵۴۹ روز پیش
