پارت چهل و هشتم :
انگار تازه یادم افتاده باشد گفتم:
ـ اوه زنگ نزدم غذا بیارن وایسا.
به پذیرایی و سمت کتم برگشته و گوشی را درآوردم. در این منطقه فقط یکجا بود که در این ساعت از شب باز بود. به آنها زنگ زده و پس از سفارش غذای همیشگیمان به سمت اتاق رفتم. گوشی را برده و روی تخت انداختم اما با روشن شدن چراغش توجهام به تماس از دست رفتهی روی صفحه جلب شد. با چشمانی ریز شده به سمتش رفتم. شمارهی نادر بود که چÙ

لطفا صبر کنید...

ایلما
0کارمهسابوده دیگه؟؟ازاولشم حس خوبی بهش نداشتم