پارت چهل و هشتم :
انگار تازه یادم افتاده باشد گفتم:
ـ اوه زنگ نزدم غذا بیارن وایسا.
به پذیرایی و سمت کتم برگشته و گوشی را درآوردم. در این منطقه فقط یکجا بود که در این ساعت از شب باز بود. به آنها زنگ زده و پس از سفارش غذای همیشگیمان به سمت اتاق رفتم. گوشی را برده و روی تخت انداختم اما با روشن شدن چراغش توجهام به تماس از دست رفتهی روی صفحه جلب شد. با چشمانی ریز شده به سمتش رفتم. شمارهی نادر بود که چ
مطالعهی این پارت حدودا ۱۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

ایلما
0کارمهسابوده دیگه؟؟ازاولشم حس خوبی بهش نداشتم