پارت چهل و هشتم :

انگار تازه یادم افتاده باشد گفتم:
ـ اوه زنگ نزدم غذا بیارن وایسا.
به پذیرایی و سمت کتم برگشته و گوشی را درآوردم. در این منطقه فقط یکجا بود که در این ساعت از شب باز بود. به آنها زنگ زده و پس از سفارش غذای همیشگی‌مان به سمت اتاق رفتم. گوشی را برده و روی تخت انداختم اما با روشن شدن چراغش توجه‌ام به تماس از دست رفته‌ی روی صفحه جلب شد. با چشمانی ریز شده به سمتش رفتم. شماره‌ی نادر بود که چÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ایلما

    0

    کارمهسابوده دیگه؟؟ازاولشم حس خوبی بهش نداشتم

    ۳ سال پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    هردو طرف بی تقصیر بودن🤭

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️