پارت چهل و ششم :

فصل دوازدهم (آخر)
روی صندلی بیمارستان نشسته و به ارشا که با دکتر صحبت می‌کرد خیره شده بودم. شب پیش خواسته بود که بروم تا صحبت‌هایی با من داشته باشد. کلافه نگاهی به ساعتم کردم. باید یک ساعت دیگر در آرایشگاه می‌بودم و ماشین را می‌بردم که آماده کنند. با اضطرابی زیر پوستی دست و پنجه نرم می‌کردم و سعی می‌کردم این فراخواندن را با خوش‌بینی قبول کنم و نه چیز دیگری.
قیافه‌ی درهم ارشا با

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ایلما

    0

    بالاخره غرورشو کنارگذاشت مادر یاشار کم آوردرفتارخودشو

    ۲ سال پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    اره عزیزم. تنها چیزی که مهمه اینه که بجز خودمون بقیه رو هم در نظر بگیریم🌹

    ۲ سال پیش
کپی شد!